من این شکلی نیستم. یعنی ظاهری که الان دارم مورد علاقه خودم نیست. ظاهر الانم چیست؟یک ظاهر خیلی معمولی. موهایی کوتاه و صورتی اصلاح کرده. من این را دوست ندارم. من به خاطر شغلم خودم را این شکلی کرده ام. زمان دانشگاه موهایم تا روی شانه هایم می رسید. مدل ریش هایم هر روز عوض می شد. اصلا ریش نبود. یک جور طراحی روی صورت با مو بود. لباس هایم متشکل بود از شوار بگی گشاد و یک پیراهن آستین کوتاه گشاد با کوله ای روی دوشم. من عاشق آن لباس ها بودم. هنوز هم هستم. هزار نفر هم که بگویند موی بلند به مرد ها نمی آید من باز هم قبول نمی کنم. مرد مو بلند که میبینم با حسرت نگاهش می کنم. مثل بچه ای که به بستنی توی دست بچه دیگر نگاه می کند. چی شد که من عوض شدم؟ کار. من یک مدیر فروش و بازاریابی هستم و یک مدیر فروش نباید ظاهرش غیر عادی باشد و باید عادی ترین ظاهر موجود را داشته باشد. چرا؟ چون با آدم های عادی سر و کار دارم .آدم هایی که غیر از کیفیت کالایی که عرضه می کنم، ظاهر من هم برایشان مهم است و این خیلی بد است. من حتی چهار سال ریش پروفسوری داشتم. این ریش یک چهره موجه به شما می دهد و سنتان را هم کمی زیاد می کند. باید اعتراف کنم که در مواجهه با کاسب های مسن و بازاری خوب هم جواب می دهد. البته یک ماه پیش بعد از چهار سال ریش هایم را از ته زدم. چون سنم آنقدر زیاد شده که بدون ریش هم بتوانم خودم را مسن جلوه دهم. این یک عرف در تمام دنیاست و من از این عرف ها متنفرم. من واقعا دوست دارم که موهایم بلند باشد. رنگشان کنم. سبز و آبی آسمانی. چرا که نه .این یکی از آرزوهای کودکی من است. اصلا من دنیس رادمن را بیشتر از بسکتبالش به خاطر موهایش دوست داشتم. موهایی که در هر بازی یک رنگ بودند. سبز، آبی، قرمز،طلایی. موهای سبزی که با لباس قرمز شیکاگو بولز بدجوری ست بودند. من دلم خالکوبی می خواهد.روی بازو هایم.روی گردنم. ولی متاسفانه این ها برای من تابو هایی دست نیافتنی شده اند. خلاصه که اگر روزی من را دیدید بدانید که این ظاهر را دوست ندارم. من دلم موهایی به رنگ آسمان می خواهد.
نوشته شده در Uncategorized | 4 دیدگاه »
یکسال باقی مونده. تا کی؟تا پایان دنیا به روایت نوستر آداموس. یعنی سیصد و شصت و پنج روز. واقعا من این داستان رو باور دارم؟ خودم هم نمی دونم. اگه بخوام واسش فرضیه بافی کنم یه داستان جالب از توش در میاد. روایت خیلی سادش میشه این که ایران و آمریکا شوخی شوخی وارد جنگ می شن و ایران از تو کلاهش به همراه خرگوش، یک بمب اتم هم در میاره و برای اثبات این که ما خیلی کله خر هستیم یه جایی رو می زنه. بعد اجماع جهانی صورت میگیره که باید دهن این آریایی ها رو سرویس کرد. بعد جنگ جهانی سوم میشه و آخر سر یه دیوونه ای اعلام می کنه که ما بمب کبالتی داریم. برای اطلاع شما باید عرض کنم بمب کبالتی یک نوع بمب اتمی است که یک عدد از اون می تونه کل حیات رو از کره خاکی محو کنه. منتها هنوز هیچ کشوری تخم ساختنش رو نداشته و یا اگر داشته تخم اعلام کردنش رو نداشته. به هر حال یکسال دیگه یه دیوونه ای بمب کبالتیش رو منفجر می کنه و همه چی تموم میشه.
ماجرای بالا یه داستانه. یه چیزی تو مایه های فیلم های آقا عزت اینا. ولی برای من مهم نیست. برای من یه بازیه خیلی جالبه. من دارم سعی می کنم که تموم شدن دنیا رو به خودم بقبولونم. وقتی توی ذهنم یه دد لاین درست کردم اون وقت باید برای کارهام برنامه ریزی کنم. مثلا این که باید به خیلی ها بگم که دوستشون دارم. به بابام که هیچ وقت نتونستم درست باهاش حرف بزنم باید بگم که همه زندگی منه. باید به مامانم بگم که برای بعضی چیزا از دستش دلخورم. باید حرفام تو روش بزنم و بعد هق هق کنان برم تو بغلش. باید به خانم “ل” بیشتر محبت کنم. باید بگم که اگه نبود من خیلی غمگین تر از الان بودم. رفیقامو تک تک بغل کنم و بگم دوستشون دارم. بهشون بگم که اگه نبودن من خیلی از اینی که هستم تنها تر بودم. باید یک کنسرت زیرزمینی به نوازندگی خودم و دوستم راه بندازم. باید یه روز برم تو کوه و کمر،با دو سه تا آدم باحال یه آتیش درست و کنم و دورش بشینم.باید مست شم. باید سیب زمینی بندازم تو آتیش، کنار اون آتیش گیتار بزنم و بخونم. اصن باید خیلی بیشتر از یه روز این کارو بکنم. باید از هر فرصتی استفاده کنم. حتی باید با خیلی از آدمایی که مجازی میشناسمشون دیدار کنم. باید دنیای مجازیمو به واقعیت پیوند بزنم. بعد هر شب باید بشینم پیپمو چاق کنم و بگم یه شب دیگه به آخر داستان نزدیک تر شدم. دود رو آروم بیرون بدم و به آخر داستان فکر کنم
نوشته شده در Uncategorized | 7 دیدگاه »
همین چند روز پیش روز جهانی مبارزه با خشونت بر علیه زنان یا یک همچین چیزی بود. اتفاقا من تازگی ها یک فیلم سینمایی با همین مضمون دیدم. شخصیت اول فیلم دختری بیست ونه ساله به نام میترا بود توی یک خانواده شلوغ و پر جمعیت. خانواده ای که چهار فرزند اولش دختر بود و آنقدر پروسه تولید مثل را ادامه داده بودند تا بالاخره در دفعه پنجم یک پسر تولید کرده بودند. بله از همان خانواده ها بودند که می گفتند پسر پسر قند عسل دختر دختر کپه خاکستر و یک همچین کسشر هایی. قند عسل را از کوچکی بسیار ناز پرورده و حق به جانب بار آورده بودند. بله قند عسل یک آدم لات و لوت تیپیکال بود که به زور دیپلم گرفته بود و با دوست هایش حشیش می کشید و خودش هم دوست دختر داشت. از آن تیپ هایی که همیشه آماده دعوا و گردن کلفتی در محل هستند. در خیلی از صحنه های فیلم این پسر بیست ساله میترا را به خاطر داشتن دوست پسر فاحشه خطاب می کرد و کتک می زد و تمام سعیش بر کنترل رفت و آمد خواهرهایش بود. حتی یکبار وقتی میترا توی خانه تنها بود و قند عسل از خانه دور بود غیرتش گل کرد و یکی از بچه محل هایشان را برای سرکشی به خانه خودشان فرستاد تا مبادا میترا دوست پسرش را به خانه آورده باشد. پدر و مادر میترا هم دیگر پیر شده بودند و از پس پسرشان بر نمی آمدند. یک صحنه از فیلم بود که خواهر بزرگتر میترا و شوهرش به منزل آنها آمده بودند و داشتند با همدیگر دعوا می کردند. دعوا آنقدر بالا گرفت که شوهر خواهر میترا به همه خواهر های زنش فحش داد و گفت که من این ها را از توی خیابان و لای دست و پای پسر ها جمع کرده ام. بعد هم میترا را کتک زد. اینجا فیلم یک فلاش بک به چهار سال قبل می زند و ما دیدیم که میترا چهار سال پیش به عقد پسر داییش در آمده بود. در آنجا هم پسردایی به خاطر اعتیاد به شیشه انسان متوهمی بود و مرتب فکر می کرد که میترا به او خیانت کرده است. توی این پلان پسر دایی وقتی می فهمد که میترا امشب در خانه شان تنهاست شبانه از شهرستان به تهران می آید و از روی دیوار خانه داخل می شود و پس از ورود به خانه دست و پای میترا و دهانش را با چسب می بندد. همسایه میترا که کمی سر و صدا شنیده است وارد ماجرا می شود و میترا آن شب نجات پیدا می کند. شش ماه بعد میترا با بخشیدن مهریه اش طلاق می گیرد و به خانه پدری بر می گردد.
می دانم که الان خیلی هایتان دارید توی ذهنتان دنبال اسم این فیلم می گردید. حالا من مجبورم این حقیقت را توی صورت شما بکوبم که داستان بالا فیلم نیست و واقعیت تلخ زندگی یکی از دوستان صمیمی همسر من است. دوستی که من از بدو آشنایی با همسرم او را میشناختم. دختری که خرج خودش را از کار کردن در یک اداره دولتی در می آورد و با این اوضاع فوق دیپلمش را هم همزمان با کار کردنش گرفت و الان هم دارد لیسانس می گیرد. همین جمعه زخم های روی گردنش را که از کتک های شوهر خواهرش بود دیدم. همین جمعه زار زدن هایش را گوش کردم. خانه ما برایش پناهگاه است. بعد از آن شب کذایی که از شوهر سابقش دست و پایش را بست دو هفته تعطیلات عید را در خانه ما پناه گرفته بود. من در تمام این سال ها زجر کشیدنش را دیده ام. این هفته هم باز یه خانه ما پناه آورده بود. از ترس برادری که می گفت یا باید دوست پسرت به خواسنگاری بیاید یا هر دویتان را می کشم. چرا؟چون او پیش بچه محل هایش آبرو دارد. بله به نظر من هم این تخمی ترین استدلال موجود در کره خاکی است. این جمعه برای من خیلی سخت بود. دیدن این حجم بالا از خشونت عریان خارج از تحمل من است. بد تر از همه این است که هیچ کاری از دست من بر نمی آید. او سهم زیادی از این دنیا نمی خواهد. فقط می خواهد زندگی کند. اگر قیم های او بگذارند که بعد از بیست و نه سال این کار را بکند.
پی نوشت: میترا اسم مستعار است
نوشته شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »
جو چیز خیلی بدیست. با وجود این که آدم سعی می کند که خیلی منطقی به مسائل فکر کند ولی در خیلی اوقات جو روی آدم اثر می گذارد. حداقل من که این طور بوده ام. الان که نگاه می کنم خیلی از تصمیم های حیاتی زندگیم از روی جوگیری بوده است. یکیش همین رشته تحصیلیمان است. من هیچ چیزی از این مهندسی عمران نمی دانستم. موقع انتخاب رشته صرفا رشته های مهندسی را پشت هم لیست کردیم و این شد که شد. البته بعدتر ها از عمران خوشم آمد ولی باز هم ترجیح می دهم که موسیقی یا روانشناسی و یا بازیگری می خواندم. من برای این جوگیر شدن هزینه های سنگینی داده ام. یک مدت جو کوهنوردی من را گرفته بود و با یک گروه کوهنوردی برای فتخ تپه های ترب تپه عازم شدیم. در همان اوایل راه بود که به هن و هن افتاده بودم و عرق از سر و کولم می چکید ولی بقیه اعضا به مانند بز کوهی به راه خودشان ادامه می دادند. راه برگشتی نبود و من با بدبختی خودم را تا آخر مسیر کشاندم. وقتی به بالای تپه رسیدند همه دور هم ایستادند و سرود ای ایران خواندند و پس از صرف چای به پایین برگشتیم. همان موقع به این نتیجه رسیدم که عملیات چای خوردن را در یک سطح صاف هم می توان انجام داد و دیگر سراغ هیچ گروه کوهنوردی نرفتم. همین چند وقت پیش بود که به پیشنهاد یکی از دوستان بلاگ نویس سری به کلاس داستان نویسی زدم. حتی بعد از آن جلسه کتاب عناصر داستان میر صادقی را هم گرفتم و خواندم. از شما چه پنهان یکی دو داستان کوتاه نیم بند هم نوشتم که شاید همین جا منتشرش کنم. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که این هم یکی دیگر از جوگیری های من است. تا جایی که یادم می آید هیچ وقت قصد نویسنده شدن نداشتم و هنوز هم ندارم. اصولا این جوگیری یکجور نبرد با خودم است. خیلی کارها را می کنم تا به خودم ثابت کنم که می توانم. که از پس فلان کار هم بر می آیم. کلی هزینه و وقت صرف می کنم برای اثبات یک موضوع به خودم. که چه بشود؟ خودم هم نمی دانم. حالا چند وقتی است که بیشتر خودم را تحت نظر می گیرم. سعی می کنم تصمیم هایم منطقی تر و بیشتر دلبخواه خودم باشند. البته احتمالا نتیجه ای نخواهد داشت. تمامی تصمیم هایی که در گذشته گرفته ام را هم بر اساس همین منطق و عقل خودم گرفته ام و حالا احساس می کنم که خیلی هایشان صرفا یکجور جوگیری بوده است. شاید بهتر باشد که قبول کنم من یک آدم جوگیر هستم
نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
رفته ام هلال احمر سفارش دارو بدهم. سه تا آمپول سیصد هزار و خرده ای تومان. خانم پذیرش برای آقایی توضیح می دهد که داروی آن آقا از ماه پیش تا الان سیصد هزار تومان گرانتر شده است و الان باید یک میلیون و دویست هزار تومان بدهد. می گوید به خاطر تحریم ها باید از دلال بخریم و بعضی از کشور ها مستقیم به ما دارو نمی فروشند و همین پول دلالی باعث گرانتر شدن دارو شده است. بیرون می آیم. سیصد هزار تومان علی الحساب پول داده ام برای دارویی که دو ماه دیگر به دستم می رسد. نا خود آگاه به آمپول یک میلیون و دویست هزار تومانی و سه هزار میلیارد تومان فکر می کنم. به این که چند تا آمپول می شود با آن پول خرید. می روم کتابفروشی لارستان. می خواهم پوریا ” دختر ها به راحتی درکش نمی کنند” را برایم امضا کند. که چه بشود؟ که از نزدیک ببینمش. که چه بشود؟ که احتمالا خودم را معرفی کنم و بگویم که من بلاگ می نویسم. که چه بشود؟ که احتمالا او بگوید پیپ خسته؟ اسم جالبی است ولی هنوز بلاگت را ندیده ام. البته بیشتر ترجیح می دهم بگوید اوه پیپ خسته من از طرفداران پر و پا قرصت هستم. بیا یک عکس با من بگیر تا به همه نشان بدهم. دارم برای خودم پوزیشن های مختلف معرفی را بالا و پایین می کنم که توی راه یک دختر با شلوار زرد می بینم. قشنگ است. شلوار را می گویم. شلوار زرد قشنگ است. من خودم توی دبیرستان یک شلوار کتان زرد داشتم. می رسم به لارستان. هیچ کس نیست. می پرسم پوریا عالمی نیامده؟ جواب می گیرم که دیروز اینجا بوده و من دیر رسیده ام. می خندم و بیرون می روم. همه نقشه هایم باد شد و رفت. باید یک کار جالب برای خودم بکنم تا سوزشم تسکین یابد. چشمم می افتد به کافه داروگ. جلو می روم. در باز نمی شود. عین ابله ها صورتم را می چسبانم به شیشه در تا تو را ببینم. داخل چند نفر هستند. با ایما و اشاره می پرسم تعطیل است؟ می گویند نه و من در را به زور باز می کنم. یک میز خالی دم در پیدا می کنم و می نشینم. آبجوی اسلامی و چوب شور و زیتون های عزیز و ژامبون های بی مزه. پیپم را چاق می کنم. یک پسر کچل با شلوار سبز دارد شطرنج بازی می کند. جز قدیمی پخش می شود. نمی فهمم چه می گوید. احتمالا یک سیاه دارد از بدبختی هایش می گوید. یک دختر با شلوار سرخابی آنطرف تر پیش دوستانش می نشیند. یک دختر دیگر با شلوار صورتی می آید تو. پیش بند سبز می بندد و می رود پشت پیشخوان. من پیپم را می کشم. تنها هستم و هیچ کس به یک آدم تنها نگاه نمی کند. هیچ کس نمی گوید: اوه پسر تو چرا تنهایی بیا پیش من. نه هیچ کس چنین چیزی نمی گوید.همه این ها را دارم توی کافه روی یک برگ کاغذ یادداشت می نویسم. چرا این کار را می کنم؟ چون احتمالا جو گیر شده ام. چون کتاب پوریا عالمی را تازه خوانده ام و کتاب پر از کافه است. پر از آدم هایی است که خنده دار و مسخره اند. من هم دارم همان کارها را می کنم. من هم الان خنده دار و مسخره ام. من یک آدم مسخره هستم که تنهایی به کافه آمده ام. سیاه ماتمزده هنوز دارد زوزه می کشد. از مالیات زیاد؟از دعوای دیشب با زنش؟ از بیکاریش؟ مهم است؟ به من چه که برای چه زوزه می کشد. به من چه که شلوار های مردم چه رنگی است. دوباره به کچل شلوار سبز نگاه می کنم که پشتش به من است و شورت چهارخانه قرمزش از شلوارش بیرون زده وخودنمایی می کند. رنگ شلوارش شادم می کند. حالا فکر می کنم که مهم است که شلوار مردم چه رنگی است. کچل بلند می شود و از پله ها بالا می رود. من هم باید بروم. نمی دانم توی کیفم چهار هزار تومان دارم یا نه. زشت است آدم برای چهار هزار تومان کارت بکشد. مثل مسخره ها می شود.
نوشته شده در Uncategorized | 8 دیدگاه »
همین یکی دو روز پیش روز جهانی بلاگ بود. بعد من هر چه فکر کردم که خوب بعد چی به هیچ نتیجه ای نرسیدم. من به شخصه تا قبل از شروع این بلاگ سابقه نوشتن نداشتم. نه روز نامه ای، نه مجله ای و نه حتی دفتر خاطراتی. البته یکبار وقتی اول راهنمایی بودم چهار روز توی یک دفتر خاطرات روزانه نوشتم و بعد از آن کالیبر بالا بر من مستولی شد و مرا دیگر یارای نوشتن نبود. اتفاقا آن دفتر تا دو سال توی میزم بود و مادرم مرتب آن دفتر را چک می کرد و البته که خیال می کرد من نمی دانم و هر بار هم همان چهار صفحه قدیمی را می خواندو از یک روزی که من یادم نیست کی بود بی خیال شد و البته الان هیچ اثری از آن دفتر هم وجود ندارد. ورود من به دنیای بلاگ نویسی با یک سرچ کوچک شروع شد. دنبال چند تا نقشه تایپیکال مهدسی عمران می گشتم و توی سرچ ها به یک کلمه جالب بر خوردم. “مهندس خسته” واژه ای بود که من را ترغیب کرد تا روی یک لینک کلیک کنم و نتیجه این بود که من پنج روز تمام از کار و زندگی افتادم و مشغول خواندن آرشیو آن بلاگ بودم. بعد ها اتفاقاتی افتاد که مهندس خسته ترجیح داد اسمش را عوض کند. اتفاقی که بعد از خواندن چند بلاگ افتاد این بود که من هم هوس نوشتن به سرم بزند. اصولا حراف خوبی هستم. وراجی کردن برایم سخت نیست. بازی با کلمات برایم جالب است. موقع صحبت کردن هم شادی بر انگیز و طناز هستم. بله یک عده ای چنین آدمی را را دلقک می نامند ولی ما می گوییم طناز و نشاط آفرین. شاید هوس من بیشتر برای امتحان کردن خودم بود. می خواستم بدانم آیا می توانم در همان حدی که صحبت می کنم بنویسم و مخاطب داشته باشم. شایدهم صرفا یک تفریح و سرگرمی بود. بگذریم. از بلاگ نویسی دور شدیم. امروز داشتم به این فکر می کردم که توی این بلاگستان چند بار مسابقه دیده ام. مسابقه هایی که به نظرم بی خود بوده اند. البته منظورم غیر از جشن هایی است که برادران عرزشی برای خودشان می گیرند و به هم جایزه می دهند که مثلا کدام یکی عکس بهتری از اوشان گذاشته و یا کدامیک حدیث قشنگ تری را نقل کرده است و بهتر قربان و صدقه چشم ها و ریش هایش رفته است. این ها را که اصلا حساب نمی کنیم. منظورم این است که هیچ کدام کامل نبوده اند. فضای نمونه آن قدر کوچک بوده که خیلی از بلاگ های خوب توی ان جا نداشته اند. یکی از آن مراسماتی که هر سال برگزار می شود جشن بانوان وبلاگ نویس است. من مطمئنم که اگر مسابقه “آقایان بلاگ نویس” در جایی برگزار می شد خانم ها آن چنان علم شنگه ای راه می انداختند که بیا و ببین. که چرا نگاه جنسیتی می کنید و ما هم مثل آقایان می نویسیم و مرد و زن ندارد و و و و … . تنها مسابقه ای که من توی این دو سال دیدم مسابقه دویچه وله بود که “در قند قزل آلا” اول شد و البته دامنه آن هم محدود بود. ولی به نظر من اصلا بلاگستان جای مسابقه نیست. هر نوشته ای با نوشته دیگر فرق دارد. هر کدام رنگ و بوی خودشان را دارند. نمی توانی نوشته های “شراگیم” را با نوشته های “خرس” مقایسه کنی. هر دو عالی اند و خواننده را تا آخر متن با خود می کشند ولی جنسشان متفاوت است. “مونولوگ” های کسری مثل هیچ کس نیست. بکر ترین نوشته هایی است که می توانید پیدا کنید. هیچ دلنوشته ای مثل نوشته های دلی کیوان در “از پشت یک سوم” نیست. اصلا نثر مخصوص خودش را می تواند ثبت کند. “زیگزاگ” روزمره های خاص خودش را دارد. حتی قلم های “گیلاسی” و “ویولت” که روزمره می نویسند هم شبیه هم نیست. تحلیل های “دانشمند” مختص خودش است.رها توی “رادیو سیتی” خوب می نویسد. “برای تو” ی جیران چالشی و کنی فمینیستی است. عکس های “axabad” روزبه و ” من، نگاه و آنگاه دور بین“ محمد حداد زاده هر دو چشم ها را به صفحه می دوزند ولی نگاه های متفاوتی دارند. “باران در دهان نیمه باز” محمود فرجامی و “انگار نه انگار” پوریا عالمی را هم که همه می شناسند و هر دو توی نشریات هم می نویسند، هر کدام هم رنگ و بوی خودشان را دارند. “طبیبستان” دکتر انجیدنی و “اندر میان” های ممد از یک جنس نیستند ولی هر دو خنده را می آورند و روی لب ها می نشانند. “سی و پنج درجه” و “زاد سرو” و “آجر پاره” هم هستند. خیلی ها و خیلی ها و خیلی ها و خیلی های دیگر هم هستند که جایشان توی این لیست خالیست. بلاگ هایی که هر کدام رنگ و لعاب خودشان را دارند و دور هم بلاگستان را تشکیل می دهند.
نمی دانم می خواستم به کجا برسم ولی موقع شروع این پست قصدم نوشتن متن بالا نبود. اصلن فکر کنم قصد داشتم عکسی از خودم بگذارم و از این حالت مجازی مطلق بیرون بیایم.حالا آن باشد برای بعد، دیر نمی شود. عجالتا روز بلاگتان گرامی باد.
نوشته شده در Uncategorized | 10 دیدگاه »
هنوز دو دقیقه نشده که ماشین های پلیس از راه می رسند. با یک وانت. کیف خانم همسایه را دو موتور سوار دزدیده اند. خانم همسایه با لیوان آب قندی در دست هاج و واج به چهار ماشین پلیس نگاه می کندکه درکمتر از دو دقیقه خودشان را به صحنه رسانده اند. پلیس ها هم پیاده می شوند و هاج و واج به مردم توی کوچه و خانم همسایه و آب قند توی لیوان نگاه می کنند. کم کم سوء تفاهم ها بر طرف می شود. پلیس ها برای گرفتن دزدی که کیف خانم همسایه را زده نیامده اند بلکه برای جمع کردن دیش ها آمده اند. مردم سرشان داد می کشند که خجالت نمی کشید؟ ما اینجا امنیت جانی و مالی نداریم بعد شما دنبال جمع کردن دیش ها هستید؟ پلیس ها سعی می کنند از شیوه ما ماموریم و معذور استفاده کنند ولی مردم گوششان از این حرف ها پر است. پلیس هاهم گوششان از این متلک ها پر است. همه بیخیال می شوند و می روند سر کارشان. پلیس ها هم به عملیات خطیر دیش جمع کنی مشغول می شوند. مطمئنا دوره های سخت و تخصصی را برای این کار دیده اند.
ماجرای بالا مال منطقه تهرانپارس است و راوی منشی شرکت ماست. سه شنبه هم توی کوچه خودمان بابا را خفت کردند. یک جایی وسط های شهر. مثلا تخت طاووس یا کریمخان. ساعت نه صبح. دو موتور و چهار سرنشین با چاقو. کیف پول و مبایلش را گرفتند. در کمتر از ده ثانیه. ظاهرا پدر ما کمی هم جو گیر شده و مچ دست یکیشان را گرفته و داد و بیداد راه انداخته. آنها هم از پشت آنقدر گلویش را فشار داده اند که نفسش و صدایش با هم بند آمده. به نظر نگارنده در اینجور مواقع آدم باید بدون کوچکترین مقاومتی تمام دارایی خودش را تسلیم کند. حتی بعضی وقت ها بهتر است خم شود و به برادران زورگیر یک بفرما هم بزند. توی کلانتری هم برایشان قصه گفته اند از کمبود نیرو. از این که تا 4 سال پیش 170 نفر داشته اند و حالا 70 نفر. از کم شدن تعداد ماشین ها و موتور ها.
خوشبختانه امنیت در کشور بیداد می کند. نه کسی کشته می شود، نه بانکی زده می شودو نه دزدی و زورگیری اتفاق می افتد. این ها همه به خاطر این است که ما پلیس های خیلی خفنی داریم. پلیس هایی که از فرط بیکاری به سراغ بچه هایی که آب بازی می کنند و دیش های روی پشت بام و هندوانه خور ها می روند. بعضی هایشان هم وقتی دیدند که امنیت جانی و مالی در کشور بی نظیر است تصمیم گرفتند تا امنیت اخلاقی را هم ایجاد کنند.
نمی دانم چرا با وجود این همه پلیس کارآمد و خفن ما باز هم دلمان را به مرام و معرفت زورگیر هایی خوش می کنیم که بعد از دزدیدن کیف پول و برداشتن پول های توی آن، کیف را با همه مدارک داخلش توی اتوبوس پرت می کنند تا به دست صاحبش برگردد. دمتان گرم دزد های با معرفت. دمتان گرم.
نوشته شده در Uncategorized | 5 دیدگاه »
ساعت دوازده پریشب مبایلم زنگ زد. دوستم بود و گفت که من یک ساک خریده ام. می خواهم بیایم خانه شما بگویی چه کارش کنم. گفتم خوب مبارک است به سلامتی. حالا چرا باید 12 شب به من خبر بدهی که ساک خریده ای؟ نمی شد فردا که آفتاب بر آمد خبر پر شکوه ساک خریدنت را بگویی؟ اصلن همه با ساک چه کار می کنند؟خب تو هم همان کار را بکن. صدایش را بلند تر کرد و گفت: ساک نه. سگ. سگ. توله سگ خریدم.
با خانم “الف”با هم آمدند. دیدم یک توله سگ دو هفته ای را روی دست گرفته اند. از رو به روی پارک ملت خریده بودند. یک توله دو هفته ای سیاه و سفید با چشم های بسته. گفتم:این چیه؟ گفت: فروشنده گفته که نر است و نژادش کوچک و پشمالو است و نهایتا یک کیلو می شود. روزی هم سه بار باید غذا بخورد. تا پس فردا هم چشمش را باز می کند. نگاهی به جثه و ظاهر توله انداختم. بعد عزمم را جزم کردم که با یک ضربه سریع و شلاقی پس کله دوستم را هدف بگیرم ولی به خاطر حضور همسرش بر خشمم مستولی شدم و فقط خندیدم. طریقه شیر دادن با شیشه را یادش دادم و گفتم من فکر نمی کنم که این سگ آن مشخصاتی که فروشنده گفته را داشته باشدولی بهترین کار این است که شما برای اطمینان فردا به دامپزشکی بروید. حدس هایم درست بودند. دکتر دامپزشک گفت که نژاد خاصی ندارد و پشمالو هم نیست و نر هم نیست. تا حدود ده کیلو هم رشد می کند. باید هر سه ساعت هم غذا بخورد. الان دو روز است که دارند نگه داری می کنند. ولی نه وقت هر سه ساعت شیر دادن به این کوچولو را دارند و نه توان نگهداری از یک سگ بزرگ در منزل. ظرف همین دو روز هم دلبسته حیوان شده اند و حاضر نیستند به فروشنده برش گردانند. چون احتمالا فروشنده به آنها پولی نمی دهد و دوباره این سگ کوچولو را به کس دیگری می فروشد و چرخه در به دری و آوارگی و گرسنگی این بیچاره ادامه پیدا می کند. اگر کسی توانایی نگهداری از این حیوان بیچاره را دارد به دوست من ایمیل بزند. هفتاد و پنج هزار تومان برایش پول داده ولی حاضر است آن را رایگان واگذار کند. چون نمی خواهد این حیوان بیشتر از این اینور آنور شود و زجر بکشد. دست به دست کردن این نوشته برای پیدا شدن یک صاحب خوب لطف شما را نشان می دهد.
پی نوشت: نگهداری از حیوانات خانگی کار زیبا، جالب و در عین حال پر مسئولیتی است. قبل از خرید هر حیوانی از آمادگی خود مطمئن شوید تا باعث ناراحتی خود و حیوانات نشوید.
ایمیل برای واگذاری سگ: hamid_kabood@yahoo.com

نوشته شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »
از دوستانی که فید برنر من http://feeds.feedburner.com/tiredpipe رو در گوگل ریدر سابسکرایب کردن خواهش می کنم و تقاضا می کنم و التماس می کنم و جون مادرتون و همه عزیزانتون که از فید معمولی بلاگ یعنی http://tiredpipe.wordpress.com/feed استفاده کنید.برنر مال اون زمانی بود که ورد پرس فیلتر نبود نه الان که به لطف دوستان بدون وی پی ان آب هم نمی شه خورد.
با تشکر فراوان و احترامات فائقه
پیپ خسته
رو نوشت به زیگزاگ، خرس و….
نوشته شده در Uncategorized | 4 دیدگاه »
اصولا ما دو سالی است که آنتن صدا و سیمای عزت اینا را جمع کرده ایم. چرا؟ چون باعث تشویش اذهانمان و ایجاد رب وحشت در ما می شد. رب وحشت یک چیزی است هم رنگ رب انار که با دیدن برنامه های کانال یک و دو از شدت عصبانیت از دهان آدم بیرون می ریزد. بله عرض می کردم. سریال ها و دو ریال ها را هم نمی دیدیم. تنها دیدار ما با شبکه های مستهجن صدا و سیما که در آنها بچه های مردم از شوشولشان صحبت می کنند، به خانه دوستان و اقوام محدود می شد. در خانه مان هم یک دستگاه ماهواره داریم و منتظریم تا آقا احمدی مقدم اینا که از دستگیری جوانان آبپاش اختشاش گر فارغ شدند، بیایند و دستگاه ما را جمع کنند. چند روز پیش تصادفا قسمت آخر مختارنامه را در حال پخش از ماهواره یکی از دوستان دیدیم. اگر از تمامی موارد جعل تاریخ و شبیه سازی آدم های خوب توی فیلم با آدم های حکومتی و شبیه سازی شخصیت های منفی با سران فتنه و تهان فتنه هم که بگذرم از یکچیز نمی توانم بگذرم و آن نیست مگر شدت خشونتی که در این فیلم بود. گردن هایی که بریده می شدند. شکم هایی که سوراخ می شدند. و تیر ها و خنجر هایی که با دست در گردن مقتول فرو می رفتند و خون می پاشید. خون می پاشید. خون می پاشید با چاشنی موسیقی مهوع معنوی. هر چند صحنه ها خیلی طبیعی نبودند و خون ها بیشتر شبیه سس گوجه فرنگی موشکی بهروز بودند ولی باز هم این حجم خشونت و سبعیت خیلی زیاد بود. بله من هم می دانم که در اکثر فیلم های تارانتینو و امثالهم مثل کیل بیل یا اره هشتاد و پنج تصاویری بسیار خشن تر از این ها وجود دارد، ولی مشکل من اینجاست که این تصاویر به صورت عمومی و از اصلی ترین شبکه ایران پخش شده است. یعنی این تصاویر بدون هیچ اخطار قبلی توسط خیلی از بچه ها دیده شده است. باز هم گلی به گوشه جمال تارانتینو و امثالهم که روی فیلم هایشان یک مثبت شانزدهی چیزی می نویسند. ولی به نظر من نتیجه دیدن این حجم خشونت توسط بچه ها ،منجر به عادی شدن خشونت می شود. منجر به این می شود که کتک خوردن مردم در خیابان و ریخته شدن خون برایشان عادی باشد. نه فقط برای بچه ها که این برای کل جامعه هم صادق است. بعد هم یک عده ابله می آیند و به آقای داوود خان جایزه می دهند و تقدیر می کنند و فیلان. بله ما هم از همین جا به داوود تارانتینو سلام می کنیم و ماشین رختشویی مان را به سمتشان حواله می دهیم و درس اخلاقی مان نیز در همین جا به پایان می رسد.
نوشته شده در Uncategorized | 6 دیدگاه »
تابستان از نظر من فصل مزخرفی است. گرم است. جهنم است. فصل شرشر عرق و لباس خیس و موهای وز کرده است. فصل عرق سوز شدن خشتک آدم های تپل. فصل گشت ارشاد. فصل هوای داغ است. هوای داغ حال من را بد می کند. آنقدر بد که ترجیح می دهم همه فصل را در خانه بمانم. تابستان فصل دوش آب سرد است. یک بار صبح و یک بار شب. فصل غلت زدن خیس عرق توی رختخواب است. چیز خوبی هم به آن صورت ندارد. اگر دست من بود قطعا به جای تابستان یک پاییز اضافه می کردم. میوه های تابستان را هم به فصل های دیگر منتقل می کردم. این ها را چرا نوشتم؟ نمی دانم. باید از جای دیگری شروع می کردم ولی خیس عرق بودم و باید به این فصل لعنتی حرف هایم را می زدم. البته همه ی گرما هم تقصیر این فصل نیست. شاید خیلی از شما ها تجربه من را نداشته اید. چه تجربه ای؟ سوال خوبی است. من در همه فصل ها یک پتوی کلفت دور خودم دارم و آن پتو چیزی نیست جز یک لایه از پشم سیاه به ضخامت دو سانتی متر که من را تا حدود زیادی به گوریل های جنگل های ماداگاسکار شبیه می کند. همیشه با این لعنتی ها مشکل داشته ام. از گردن تا مچ پایمان را اشغال کرده اند. توی این مملکت اسلامی زدن آنها زیاد مرسوم نیست. بله مرد باید پشم داشته باشد. مرد باید سیاه باشد. حتی زمانی بود که پسر ها یقه پیراهنشان را باز می گذاشتند و پشم هایشان را ژل می زدند و مدل می دادند و با این کار خیلی فشن می شدند. مرد باید مثل یک گوریل پشمالو باشد. مرد اگر موهای بدنش را بزند اوا خواهر و گوگوری مگوری است. حتی ممکن است باعث شود عده ای به او تجاوز گروهی بکنند و کارشناسان هم علت را نداشتن پشم اعلام کنند. قدیم ها که بسکتبال بازی می کردم موهای پایم را می زدم. توی باشگاه تقریبا همه این کار را می کردند. یک روز بابا پاهای من را دید و خیلی یواشکی و با سرافکندگی گفت:
چرا موهای پاتو زدی؟ مگه دختری؟ خانوما این کارو می کنن. نکن پسرم. نکن.
آن روز ها زبان الان را نداشتم که جوابش را بدهم و بگویم که پدر من موی زائد مرد و زن ندارد . البته بماند که این حرف مال چهارده سال پیش است و بماند که ما حرف پدرمان را به چپمان هم نگرفتیم ولی در کل این حرف برای من نمایی کلی از تفکر مرد ایرانی بود و شاید باعث شد که من هیچ وقت احساس نکنم که موهای تنم زائد هستند. این قضایا گذشت تا اسفند سال پیش که تصادفا یک لکه قهوه ای را از لا به لای علف های سر به فلک کشیده تنم بر روی پوستم رویت کردم. اولین جمله ای که دکتر پوست بعد از بالا زدن پیراهن من گفت این بود:
-اینا دیگه چیه؟
-من که نمی دونم دکتر .اومدم شما بگین چیه.
-نخیر. منظورم این کثافتاییه که روی تنته. اینا همش عامل تجمع باکتری و قارچ و هزار تا کوفت و زهر مار دیگست.
بله. دکتر دقیقا موهای تن من را با واژه کثافت توصیف کرد. اولین کاری که کردم رفتن به داروخانه و خرید مقادیر متنابهی کرم موبر بود. البته واضح و مبرهن است که بر عکس جوامع کفار غربی نه سالن اپیلاسیونی مخصوص آقایان در ایران وجود دارد و نه ما مثل خانم ها تحمل درد کندن این موکت ها را با روش موم مالی و امثالهم از روی تنمان داشتیم. پس نتیجتا به همان کرم موبر قناعت کردیم و نتیجه حیرت آور بود. دمای بدنم خیلی پایین آمده بود. منی که توی چله زمستان با تیشرت بیرون می رفتم، توی هوای بهاری سردم می شد. همه این ها را نوشتم که بگویم دیگر برای من زدن موهای تنم تابو نیست. اصلا واجب است. مثل زدن ریش. حتی از آن هم مهم تر. بروید و همه را بزنید. بزنید و حالش را ببرید. هم به بهداشت عمومی خودتان کمک کرده اید و هم کمی از این گرمای لعنتی تابستان خلاصی می یابید. نهایتا اولش چند تا متلک از اطرافیان بی شعورتان می شنوید ولی به امتحانش می ارزد. باور کنید.
نوشته شده در Uncategorized | 12 دیدگاه »
توی اینترنت برای خودمان چیز چرخ می زدیم که به یک عکس رسیدیم. عکس یک سنگ قبر که دقیقا هم نام ما بود. نه یک حرف کم و نه یک حرف زیاد. آن آقا در سال 1351 مرحوم شده بود. احتمالا من آن زمان ها توی موزی یا پسته ای یا چیزی شبیه این ها بوده ام. چیزی که مسلم است این است که آدمی با وجاهت بنده قطعا از پیاز یا امثالهم به وجود نیامده است. بگذریم. به هر حال قبل از این بار ها تصورش را کرده بودم، ولی این که یک سنگ قبر با نام خودتان ببینید همیشه چیز جالبی است. اولش جا می خورید. هرچقدر هم که نترس و شجاع باشید دیدن اسم خودتان روی سنگ چیز غیر منتظره ای است. با دیدن همین عکس بود که تصمیم گرفتم این پست را به عنوان وصیتنامه اینترنتی خودم بنویسم.
بنده از همین جا اعلام می کنم که من با این مراسم کفن و دفن و ختمی که الان وجود دارد مشکل دارم. من می خواهم برای خودم مراحل را تغییر دهم. مراسم من است عزیز دل برادر، به شما هم ربطی ندارد. از بازماندگان هم تقاضای عاجزانه دارم که مرا این گونه دفن کنند. اگر طبق وصیت من عمل نکنند نفرینشان می کنم و حتما می دانید که نفرین میت خیلی سریع الاجابه است، مخصوصا اگر میت بلاگ نویس باشد. هرچند من خودم به این چیز ها اعتقادی ندارم ولی می دانم که خیلی از بازماندگانم اعتقاد دارند. حالا مراحل را یکی یکی شروع می کنیم:
1 -شستن میت با کافور و سدر!!! آخر پدر من، عزیز من ، جان من، کافور و سدر مال زمان دایناسور ها بود. حتی آقای “ج” هم که از زمان ماموت ها تا الان به صورت ددمنشانه ای زنده است دیگر از سدر و کافور استفاده نمی کند. من اصلا علاقه ای به این دو گیاه هسته ای که تا به حال از نزدیک هم ملاحظه شان نکردم ندارم. به جای آنها ترجیح می دهم مرا با شامپو بدن ave بشویید. اگر دم دست نبود می توانید از گلرنگ هم استفاده کنید ولی مدیونید اگر سراغ شامپو صحت و تخم مرغی داروگر و امثالهم بروید. قسمت مهم بعد از شستشو این است که ادکلن دلخواهم را به من بزنید. دلم می خواهد آخرین بار بوی lacoste یا boss بدهم. من معمولا یک ادکلن دارم. پس شناختن ادکلن مورد علاقه ام خیلی راحت است. همان ادکلنی را که روی میز توالت منزلم پیدا کردید بردارید و بعد از شستشو به من بزنید. فقط هنگام برداشتن ادکلن دقت کنید تا اشتباها افتر شیو و یا ژل را بر ندارید. می دانید که، همان قضیه نفرین و این ها…
2 – شکلات پیچ کردن میت!!!! آخر چرا؟ این چه لباس توخمی است که می خواهید تن من کنید؟ این همه پول کت و شلوار هاکوپیان نداده ام که من را لای یک تکه پارچه با نوشته های عربی بپیچید. ماشا الله با این سایز و قد و بالایی هم که ما داریم کت و شلوارمان به درد هیچ کدام از بازماندگان نمی خورد. پس بی خود برایش نقشه نکشید. کتمان را تنمان کنید و بعد ما را درقبر بگذارید.
3 – روضه خوان بالای قبر!!!! حتما با من میت قصد مزاح دارید. متنفرم از آن روضه خوان های دوزاری که نمی دانند میت زن بوده یا مرد و الکی مادر مادر می کنند. روضه خوان و عرعر کننده نمی خواهم. ترجیح می دهم یکی از دوستانم بالای مزارم یک قطعه کلاسیک گیتار بنوازد. حالا اگر خودتان دوست داشتید، موزیک می تواند کمی هم غمگین باشد ولی من الزامی برای غمگین بودن آهنگ ندارم. البته حالا ما یک چیزی گفتیم ولی شما هم بی حیایی نکنید و بالای سرمان دسپرادو نزنید. ناسلامتی ما به تازگی میت شده ایم.
4 – ناهار بعد از قبرستان!!!! هرگز!! اصلا نمی خواهم به یک جماعت مفت خور غذا بدهم. حتما با آنهایی که دوستشان داشته ام در زمان حیاتم جوجه کبابی زده ام. پس آنها از من چیزی طلبکار نیستند. آنهایی را هم که دوستشان نداشتم و فقط بعد از شنیدن خبر مرگم سراغم را گرفته اند کوفت بخورند. بروید خانه هایتان بگذارید بازماندگان با درد خودشان بسوزند.( البته اگر میت شدن ما دردی برایشان به همراه داشته باشد)
5 – مجلس ختم در مسجد!!!! بی خیال پسر، من مدت هاست که پایم را در هیچ مسجدی نگذاشته ام. پس لازم نیست خودتان را با استشمام بوی پا و شنیدن روضه های یک عمامه به سر بیازارید. اگر خیلی دوست داشتید مراسم بگیرید ترجیحا از یک سالن استفاده کنید. هیچ عالم روحانی را هم دعوت نکنید. مجلس را با موزیک لایت محزون و پذیرایی از مهمان ها شروع کنید. حتما که نباید کسی برایشان حرف بزند. البته مجلس سوت و کور هم که نمی شود. برای آن هم فکری کرده ام. به چند تن از دوستان و آشنایان می سپارم که چه قصدی دارم. دلم می خواهد هر کدامشان بر روی سن بروند و یکی دو جمله در مورد من و یا از خاطراتی که با من داشته اند تعریف کنند. در مجلس ختم من باید در مورد من صحبت شود نه این که یک روحانی بی سواد تاریخ اسلام را دوره کند.در پایان هم آرش و کیوانفسکی یک دونوازی گیتار برای مهمان ها اجرا کنند.
6 - من اصراری ندارم که برای این که ثابت کنید به یاد من هستید بر سر مزار من بیایید ولی اگر روزی روزگاری هم دلتان برای من تنگ شد و خواستید بر سر مزار من بیایید لطفا از آوردن خرما و حلوا خودداری کنید. چون من همیشه گرم مزاج بوده ام و با خوردن این چیز ها اذیت می شده ام. پس به احترام من دور خرما را خط بکشید. ترجیحا یک باکس آبجوی باواریای تگری از صندوق ماشینتان بیرون بیاورید و بین رهگذران تقسیم کنید. سهم من را هم فراموش نکنید. یک قوطی اش را هم باز کنید و روی خاک من بریزید. اتفاقا به خاطر داشتن گاز کربنیک خیلی بهتر از گلاب هم سنگ قبر را تمیز می کند. این که آبجو الکلی یا غیر الکلی باشد را هم می گذارم به سلیقه خودتان. از هر مدلی که بود نوش جانتان.
نوشته شده در Uncategorized | 6 دیدگاه »
پرده اول:
ساعت هفت صبح بیدار شدم. باید می رفتم. این آخرین بار بود. از دوران دبیرستان به این طرف که از حال و هوای طرفداری و فوتبال و آبی و قرمز دور شده بودم، دیگر مستطیل سبز را از نزدیک ندیده بودم. ولی باید می رفتم. آخرین بار بود که ناصر توی زمین می آمد. با همان بچه های دبیرستان که به استادیوم می رفتیم قرار گذاشته بودم. دور ورزشگاه پر از گارد ضد شورش و نیروهای یگان دوم بود. اهمیتی بهشان نمی دادم. من برای کار دیگری آمده بودم. جو با همیشه فرق داشت. آنهایی که استادیوم رفته اند می دانند که نود درصد استادیوم برو ها از قشر جوان های لات و لوت و کم سواد هستند. ولی این بار فرق داشت. همه جور آدمی می دیدی. غیر از آنهایی که پایه ثابت استادیوم بودند، خیلی های دیگر هم آمده بودند. آمده بودند برای بار آخر ناصر را در زمین چمن ببینند. البته اینبار یک فرق کوچک داشت. ناصر روی پاهای خودش نبود. ناصر روی دست های دیگران خوابیده بود.
پرده دوم:
گارد ها توی زمین سبز هم مدام از این سو به آن سو می دویدند. از وجود این همه مامور ناراحت بودم. قرار بود مراسم خداحافظی باشد، نه لشکر کشی و خودنمایی گاردی ها.از بچه ها شنیدم که این به خاطر پیشنهادی است که عده ای از سبز ها داده اند که از مراسم ناصر خان استفاده کنیم و تجمع داشته باشیم. ناراحت بودم. با این که خودم را یک سبز و مخالف می دانم ولی به نظرم این کار درستی نبود. مصادره آخرین مراسم یادبود ناصر حجازی کار کثیفی بود. مثل همان حرکتی است که بسیجی ها با پرچم بحرین در میان بازی استقلال و النصر انجام دادند. هیچ جوری هم قابل توجیه نیست. نمی شود اسمش را نبرد بی خشونت و استفاده از فرصت ها گذاشت. این یک فرصت برای سبز ها نبود، این آخرین فرصت برای ناصر بود،آخرین دور افتخار حجازی در زمین فوتبال. او حداقل مستحق این بود که این همه نیروی ضد شورش و ارعاب کننده در مراسمش نباشند و مراسمی باشکوه به دور از نیروهای امنیتی داشته باشد. مستحق این بود که مراسمش در همان امجدیه و در مقابل چشم مردم باشد. با حضور همه کسانی که نمی توانستند صبح یک روز میان هفته تا استادیوم آزادی بیایند.
پرده سوم:
ناصر حجازی همیشه برای من دوست داشتنی بود. چرا؟ نمی دانم. شاید به خاطر تعریف هایی بود که همیشه پدربزرگ و دایی های قرمزم از او می کردند. از این که زمان خودش عقابی بوده توی دروازه ایران و تاج. شاید هم به خاطر ظاهر موقر وشیکش بود. شاید هم به خاطر متانت و ادبی که در رفتارش داشت، چه جلوی دوربین و چه پشت دوربین. شاید به خاطر سرکش بودنش و این که هیچ وقت اهل زد و بند نبوده است. این که هیچ وقت برای منافع خودش سرش را جلوی کسی خم نکرده است، چه ساواک زمان شاه و چه حکومتی های جمهوری اسلامی.
پرده چهارم:
دیشب دوستم من را مرده پرست خطاب کرد. ناراحت شدم. ولی حق با او بود. من در زمان زندگی ناصر چه کاری انجام داده بودم؟ درست است که من حجازی را دوست داشتم و مثل مسئولان فدراسیون و رئیس مجلس و امثالهم فقط بعد از مرگ ناصر به یاد او نیفتاده بودم، ولی این من را آرام نمی کرد. برای همین تصمیم گرفتم که قانون “بگو” را برای خودم ویرایش کنم. من برای خودم یک قانون “بگو” دارم. یعنی این که خودم را موظف کرده ام که حداقل یک بار به همه کسانی که دوستشان دارم، بگویم که دوستشان دارم. بدون این که خجالت بکشم و یا از موقعیتی که من یا طرفم دارد بترسم و یا خجالت بکشم. ویرایش جدید قانون”بگو” غیر از اطرافیان و دوستان شامل حال بازیگر ها و خواننده های سلبریتی مورد علاقه ام نیز می شوند. چه ایرانی باشند و چه غیر ایرانی. شاید مکالمه رودررو با سلبریتی ها کار سختی باشد ولی این روزها هر کسی یک ایمیل زپرتی برای خودش دارد که پیدا کردنش کار سختی نیست. شاید یک “دوستت دارم” ساده بتواند حداقل یک تلخ خند ساده بر روی لبان کسی بیاورد.
پی نوشت: استفده از قانون “بگو” می تواند تا حد زیادی از حسرت های شما در آینده را کاهش دهد.
نوشته شده در Uncategorized | 5 دیدگاه »
عمو فری را چهار روز بعد از عمل قلب باز و بای پس چهار رگ به خانه آوردیم. هنوز عرقمان خشک نشده بود که دیدم خواهر خانم “ل” با یک ظرف اسفند دارد به طرف عمو فری حمله می کند. دادم در آمد که: این چه کاری است. چرا دود راه می اندازید جلوی مریض. هنوز یک دقیقه نیست که از بیمارستان بر گشته ایم. نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: برای رفع بلا. گفتم خیلی خوب، حداقل اسفند ها را زیر هود بگیرید و بلاها را از همان جا با دود هایتان نابود کنید. این اسفند ها از نوع مرغوب هستند و از داخل آشپزخانه هم عمل می کنند.
خلاصه بعد از جمع کردن بساط و دود اسفند نشستیم بحث منطقی کنیم که آخر عزیزان من، این چه کاریست که شما ها می کنید. شما ها مثلا قشر باسواد و تحصیلکرده این جامعه هستید. چشم زخم و اسفند دود کردن و تخم مرغ شکستن همان قدر بی پایه و اساس است که فال گرفتن (خوشبختانه فال گرفتن را قبول ندارند). یعنی شما ها فکر می کنید که با سوختن این چند دانه اسفند و خوراندن دود آن به ما، نیروی غیبی پدید می آید که بلا ها را از ما دور میکند؟
یک جوری کله اش را اینور و آنور کرد و گفت: خوب بالاخره اعتقاد است دیگر. یک جورایی همه قبولش دارند. فقیر و پولدار و با سواد و بی سواد هم نمی شناسد. یک روز اول صبح سری به مرکز خرید های تندیس و میلاد و … بزن تا ببینی که فروشگاه های نایک و آدیداس و بنتون و … هم اول صبح اسفند دود می کنند و دعا هایی می خوانند و به خود و مغازه شان فوت می کنند. گفتم: این چه حرفیست آخر عزیز دل برادر، یعنی مثلا توی کشوری مثل آمریکا، چون کسی از این بازی ها در نمی آورد صبح تا شب بلایای زمینی و هوایی برایشان نازل می شود؟ فکر نمی کنی اگر این اسفند دود کردن تاثیر مثبتی در روند کارها داشت، تا حالا صد بار محققان و دانشمندان آنها برای پیشرفت کار خودشان هم که شده رویش تحقیق کرده بودند و چند و چونش را در آورده بودند. فکرش را بکن که آدم موفقی مثل بیل گیتس اگر به این چیز ها اعتقاد داشت الان چه اوضاعی بر مایکروسافت حاکم بود؟ مثلا مایکرو سافت در مراسم معرفی جدید ترین سی پی یو یی که تولید کرده از ترس چشم زخم هایی که استیو جابز (سهامدار اصلی شرکت اپل) به آنها می زند، باید نیم کیلو اسفند فرد اعلا را دور سی پی یوی جدید بچرخاند و روی آتش بریزد. یا استیو جابز در مراسم رو نمایی آیفون چهار یک گوسفند بدبخت را در جلوی حضار سر ببرد و حتما کمی از خونش را هم به یکی از آیفون ها بمالد تا انشا الله فروش این مدل خوب باشد. یا مثلا مدیران شرکت شورلت برای این که بفهمند چرا فروششان در آمریکا کاهش داشته یک تخم مرغ را بگیرند و هی اسم این و آن را بیاورند و فشارش دهند و یحتمل وقتی که می گویند “تویوتا”، تخم مرغ می شکند و آنها هم در صدد رفع چشم زخمی بر می آیند که شرکت تویوتا برایشان ایجاد کرده است.
خلاصه دو ساعت از زمین و زمان برایشان بافتم تا بتوانم این خرافات را رد کنم و برایشان اثبات کنم که عزیزان من، به جان اعلیحضرت قسم که این چیز ها هیچ تاثیری در زندگی شما ندارند و این قوانین طبیعت و خود شما و عملکردتان هستید که شرایط را برای خودتان رقم می زنید.
بعد از سخنرانی مفصلی که کردم همه شان با حرکات کله و بله بله گویان در تایید حرف های من از جایشان بلند شدند و دنبال کارشان رفتند. لیوان چایی را از روی میز برداشتم. از آن طرف یکی بلند گفت: زود تر گوسفنده رو بکشیم. یادمون نره. چایی توی گلویم پرید.
نوشته شده در Uncategorized | 5 دیدگاه »
آدم آرام و شوخی است. توی فامیل همه دوستش دارند. من هم دوستش دارم. همه پسر دایی ها ودختر دایی های خانم “ل” عمو فری صدایش می کنند. عمو فری دو تا دختر دارد. عمو فری معلم تربیت بدنی بوده است. از آن معلم هایی که با بچه ها بده بستان نوار کاست و فیلم ویدئو داشته است. از آن با حال هایش. عمو فری لیسانس تربیت بدنی دارد. مال زمان شاه. نه از این الکی ها که بچه ها امروز از دانشگاه آزاد می گیرند. همه کلاس هایشان توی مجموعه آزادی بوده. دماغش هم همانجا توی کلاس کشتی شکسته و کج شده. البته رشته تخصصی اش فوتبال بوده. یکی دو تا عکس هم با ناصر حجازی دارد که با هم تمرین می کرده اند. عمو فری هم مثل ناصر حجازی خوش تیپ است. اکثرا شلوار کتان و تی شرت و جلیقه می پوشد. عمو فری همیشه پایه عشق و حال است. توی عروسی ما برایمان ”چا چا” و ”سالسا” رقصید. برایمان از جوانی هایش و کافه ها و دیسکو ها و کلاب هایی که رفته تعریف می کند. از سال پنجاه و هفت که سرباز گارد شاهنشاهی بوده و از این که هر روز به یک بهانه ای نمی رفته تا مجبور نشود به سمت مردم تیراندازی کند. عمو فری یک پژو 504 سبز رنگ دارد. تر و تمیز. برق می زند. مال سی سال پیش. خودش از کمپانی گرفته. همیشه به ماشینش می رسد. یک 206 هم خریده ولی هنوز اعتقاد دارد که پژو 504 قدیمی خیلی بهتر و نرمتر از 206 جدید است. عاشق تلویزیون و فیلم است. پایه تخته نرد و شلم من است. ورق باز حرفه ای است. پیغمبر تخته نرد است. از شلوغی و ترافیک فراری است. از تهران خوشش نمی آید. قبل از انقلاب به خرمشهر می روند و بعد از جنگ دوباره بر می گردند. بیست سال پیش وقتی چهل سالش بود سکته قلبی می کند. خودش می گوید به خاطر ساندویچ های مغز و زبانی بوده که هر روز می خورده. لجباز است. از بیست سال پیش تا حالا پیش دکتر قلب نرفته بود. همیشه هم سیگار می کشد. فقط هم سیگار خوب. مارلبرو. جمعه هفته پیش بعد از تحمل سه روز درد دست چپ و قلبش رضایت داد که به بیمارستان برویم. از همان روز تا الان توی سی سی یو است. دیروز وقتی رفتم ملاقاتش داشت توی سی سی یو را ه میرفت. حوصله اش سر رفته بود. گفتم: فردا تخته رو میارم همین جا یه دست بزنیم. گفت: آره حتما. یادت نره ها. فردا اونقدر این جا شلوغ بازی و سر و صدا می کنیم تا خودشون بندازنمون بیرون. خندیدم. توی دلم گفتم: پاشو پیرمرد. این ادا ها اصلا به قیافت نمیاد. پاشو بریم یه نوشیدنی بزنیم. یه پیپ حسابی چاق کنیم.یه تخته اساسی باهم بازی کنیم. این جا جای تو نیست.
دوست داشتم همه این ها را بلند بلند توی رویش بگویم. بگویم که واقعا دوستش دارم. بگویم خیلی از احترام هایی که برایش قائلم واقعی است. بگویم که وقتی روی تخت و بین این همه سیم می بینمش ناراحت می شوم. این که من هم مثل دختر هایش نگرانش هستم. ولی نگفتم. رویم نشد. خجالت کشیدم.
پی نوشت: عمو فری پدر همسر من است.
نوشته شده در Uncategorized | 8 دیدگاه »

