رفته ام هلال احمر سفارش دارو بدهم. سه تا آمپول سیصد هزار و خرده ای تومان. خانم پذیرش برای آقایی توضیح می دهد که داروی آن آقا از ماه پیش تا الان سیصد هزار تومان گرانتر شده است و الان باید یک میلیون و دویست هزار تومان بدهد. می گوید به خاطر تحریم ها باید از دلال بخریم و بعضی از کشور ها مستقیم به ما دارو نمی فروشند و همین پول دلالی باعث گرانتر شدن دارو شده است. بیرون می آیم. سیصد هزار تومان علی الحساب پول داده ام برای دارویی که دو ماه دیگر به دستم می رسد. نا خود آگاه به آمپول یک میلیون و دویست هزار تومانی و سه هزار میلیارد تومان فکر می کنم. به این که چند تا آمپول می شود با آن پول خرید. می روم کتابفروشی لارستان. می خواهم پوریا » دختر ها به راحتی درکش نمی کنند» را برایم امضا کند. که چه بشود؟ که از نزدیک ببینمش. که چه بشود؟ که احتمالا خودم را معرفی کنم و بگویم که من بلاگ می نویسم. که چه بشود؟ که احتمالا او بگوید پیپ خسته؟ اسم جالبی است ولی هنوز بلاگت را ندیده ام. البته بیشتر ترجیح می دهم بگوید اوه پیپ خسته من از طرفداران پر و پا قرصت هستم. بیا یک عکس با من بگیر تا به همه نشان بدهم. دارم برای خودم پوزیشن های مختلف معرفی را بالا و پایین می کنم که توی راه یک دختر با شلوار زرد می بینم. قشنگ است. شلوار را می گویم. شلوار زرد قشنگ است. من خودم توی دبیرستان یک شلوار کتان زرد داشتم. می رسم به لارستان. هیچ کس نیست. می پرسم پوریا عالمی نیامده؟ جواب می گیرم که دیروز اینجا بوده و من دیر رسیده ام. می خندم و بیرون می روم. همه نقشه هایم باد شد و رفت. باید یک کار جالب برای خودم بکنم تا سوزشم تسکین یابد. چشمم می افتد به کافه داروگ. جلو می روم. در باز نمی شود. عین ابله ها صورتم را می چسبانم به شیشه در تا تو را ببینم. داخل چند نفر هستند. با ایما و اشاره می پرسم تعطیل است؟ می گویند نه و من در را به زور باز می کنم. یک میز خالی دم در پیدا می کنم و می نشینم. آبجوی اسلامی و چوب شور و زیتون های عزیز و ژامبون های بی مزه. پیپم را چاق می کنم. یک پسر کچل با شلوار سبز دارد شطرنج بازی می کند. جز قدیمی پخش می شود. نمی فهمم چه می گوید. احتمالا یک سیاه دارد از بدبختی هایش می گوید. یک دختر با شلوار سرخابی آنطرف تر پیش دوستانش می نشیند. یک دختر دیگر با شلوار صورتی می آید تو. پیش بند سبز می بندد و می رود پشت پیشخوان. من پیپم را می کشم. تنها هستم و هیچ کس به یک آدم تنها نگاه نمی کند. هیچ کس نمی گوید: اوه پسر تو چرا تنهایی بیا پیش من. نه هیچ کس چنین چیزی نمی گوید.همه این ها را دارم توی کافه روی یک برگ کاغذ یادداشت می نویسم. چرا این کار را می کنم؟ چون احتمالا جو گیر شده ام. چون کتاب پوریا عالمی را تازه خوانده ام و کتاب پر از کافه است. پر از آدم هایی است که خنده دار و مسخره اند. من هم دارم همان کارها را می کنم. من هم الان خنده دار و مسخره ام. من یک آدم مسخره هستم که تنهایی به کافه آمده ام. سیاه ماتمزده هنوز دارد زوزه می کشد. از مالیات زیاد؟از دعوای دیشب با زنش؟ از بیکاریش؟ مهم است؟ به من چه که برای چه زوزه می کشد. به من چه که شلوار های مردم چه رنگی است. دوباره به کچل شلوار سبز نگاه می کنم که پشتش به من است و شورت چهارخانه قرمزش از شلوارش بیرون زده وخودنمایی می کند. رنگ شلوارش شادم می کند. حالا فکر می کنم که مهم است که شلوار مردم چه رنگی است. کچل بلند می شود و از پله ها بالا می رود. من هم باید بروم. نمی دانم توی کیفم چهار هزار تومان دارم یا نه. زشت است آدم برای چهار هزار تومان کارت بکشد. مثل مسخره ها می شود.

آخی… خیلی وخ بود به خاطر نداشتن وی/ پی / ان نخونده بودمت. چسبید.
تو از آن دسته آدمهایی هستی که با تمام خستگی پیپشان باز هم میشود روی ذهنشان حساب باز کرد!شلوار بلاگت تو هم سبز بود…:)
خب حداقل فهمیدیم که پوریا اینجا رو میخونه ولی چون به خودش یا شاید هم به شخص دیگری قول داده که جایی در وبلاگستان نظر نده، فقط اینجا رو تو فیسبوکش پابلیش کرده!!!؛)…
من درکت میکنم دوست عزیز، واسم اهمیت داره که احساس تنهایی نکنی … ولی فقط واسم اهمیت داره … چون کار دیگه ای نمیتونم بکنم، چون دنیای ما خیلی محدود
salaam
Man reader balad nistam, omidvaram inja javabet ro bebini…broo pishe khaj khalife (on aslie ke to markaz shahre) nazdik bazar, ham droost kardan shirini yazdi bebin ham koli bekhar…baad faloode yazdi hatamn bokhor…badesh shab az shahr broo biroon, tarjiihan be samete jade rafsenjoon, baad ye jade fari peida kon, broo mashin ro park kon va aasemoon tamasha kon…Man asheghe yazdam ava asemoon shabhash, teremash , shirinish va faloode yazdi…
vase ghaza ham broo gheime yazdi bokhor, ba gheime ma fargh dare, ba nokhod mipazan va aali hast.
Jayze man ro bejai ghotab, loze maghze badoom va peste bede please:D
بعد مدت ها به خاطر شرایطی که داشتم تونستم بخونمت لذت ببرم از نوشته هات و مزه اشا ن کنم
خیلی چیزها را
خیلی آدم ها را
خیلی شرایط را
خیلی راحت نمی شود درک کرد…
شاید به زبان شما این همان مسخره بودن است…
شاید از زبان ما هم…
شاید…
آقا خیلی خوب و روون مینویسی ولی خب من احساس می کنم کمی آسمون ریسمون داره
شرمنده فقط نظری بود بر نوشته کسی که خوب می نویسد