جو چیز خیلی بدیست. با وجود این که آدم سعی می کند که خیلی منطقی به مسائل فکر کند ولی در خیلی اوقات جو روی آدم اثر می گذارد. حداقل من که این طور بوده ام. الان که نگاه می کنم خیلی از تصمیم های حیاتی زندگیم از روی جوگیری بوده است. یکیش همین رشته تحصیلیمان است. من هیچ چیزی از این مهندسی عمران نمی دانستم. موقع انتخاب رشته صرفا رشته های مهندسی را پشت هم لیست کردیم و این شد که شد. البته بعدتر ها از عمران خوشم آمد ولی باز هم ترجیح می دهم که موسیقی یا روانشناسی و یا بازیگری می خواندم. من برای این جوگیر شدن هزینه های سنگینی داده ام. یک مدت جو کوهنوردی من را گرفته بود و با یک گروه کوهنوردی برای فتخ تپه های ترب تپه عازم شدیم. در همان اوایل راه بود که به هن و هن افتاده بودم و عرق از سر و کولم می چکید ولی بقیه اعضا به مانند بز کوهی به راه خودشان ادامه می دادند. راه برگشتی نبود و من با بدبختی خودم را تا آخر مسیر کشاندم. وقتی به بالای تپه رسیدند همه دور هم ایستادند و سرود ای ایران خواندند و پس از صرف چای به پایین برگشتیم. همان موقع به این نتیجه رسیدم که عملیات چای خوردن را در یک سطح صاف هم می توان انجام داد و دیگر سراغ هیچ گروه کوهنوردی نرفتم. همین چند وقت پیش بود که به پیشنهاد یکی از دوستان بلاگ نویس سری به کلاس داستان نویسی زدم. حتی بعد از آن جلسه کتاب عناصر داستان میر صادقی را هم گرفتم و خواندم. از شما چه پنهان یکی دو داستان کوتاه نیم بند هم نوشتم که شاید همین جا منتشرش کنم. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که این هم یکی دیگر از جوگیری های من است. تا جایی که یادم می آید هیچ وقت قصد نویسنده شدن نداشتم و هنوز هم ندارم. اصولا این جوگیری یکجور نبرد با خودم است. خیلی کارها را می کنم تا به خودم ثابت کنم که می توانم. که از پس فلان کار هم بر می آیم. کلی هزینه و وقت صرف می کنم برای اثبات یک موضوع به خودم. که چه بشود؟ خودم هم نمی دانم. حالا چند وقتی است که بیشتر خودم را تحت نظر می گیرم. سعی می کنم تصمیم هایم منطقی تر و بیشتر دلبخواه خودم باشند. البته احتمالا نتیجه ای نخواهد داشت. تمامی تصمیم هایی که در گذشته گرفته ام را هم بر اساس همین منطق و عقل خودم گرفته ام و حالا احساس می کنم که خیلی هایشان صرفا یکجور جوگیری بوده است. شاید بهتر باشد که قبول کنم من یک آدم جوگیر هستم
