همین چند روز پیش روز جهانی مبارزه با خشونت بر علیه زنان یا یک همچین چیزی بود. اتفاقا من تازگی ها یک فیلم سینمایی با همین مضمون دیدم. شخصیت اول فیلم دختری بیست ونه ساله به نام میترا بود توی یک خانواده شلوغ و پر جمعیت. خانواده ای که چهار فرزند اولش دختر بود و آنقدر پروسه تولید مثل را ادامه داده بودند تا بالاخره در دفعه پنجم یک پسر تولید کرده بودند. بله از همان خانواده ها بودند که می گفتند پسر پسر قند عسل دختر دختر کپه خاکستر و یک همچین کسشر هایی. قند عسل را از کوچکی بسیار ناز پرورده و حق به جانب بار آورده بودند. بله قند عسل یک آدم لات و لوت تیپیکال بود که به زور دیپلم گرفته بود و با دوست هایش حشیش می کشید و خودش هم دوست دختر داشت. از آن تیپ هایی که همیشه آماده دعوا و گردن کلفتی در محل هستند. در خیلی از صحنه های فیلم این پسر بیست ساله میترا را به خاطر داشتن دوست پسر فاحشه خطاب می کرد و کتک می زد و تمام سعیش بر کنترل رفت و آمد خواهرهایش بود. حتی یکبار وقتی میترا توی خانه تنها بود و قند عسل از خانه دور بود غیرتش گل کرد و یکی از بچه محل هایشان را برای سرکشی به خانه خودشان فرستاد تا مبادا میترا دوست پسرش را به خانه آورده باشد. پدر و مادر میترا هم دیگر پیر شده بودند و از پس پسرشان بر نمی آمدند. یک صحنه از فیلم بود که خواهر بزرگتر میترا و شوهرش به منزل آنها آمده بودند و داشتند با همدیگر دعوا می کردند. دعوا آنقدر بالا گرفت که شوهر خواهر میترا به همه خواهر های زنش فحش داد و گفت که من این ها را از توی خیابان و لای دست و پای پسر ها جمع کرده ام. بعد هم میترا را کتک زد. اینجا فیلم یک فلاش بک به چهار سال قبل می زند و ما دیدیم که میترا چهار سال پیش به عقد پسر داییش در آمده بود. در آنجا هم پسردایی به خاطر اعتیاد به شیشه انسان متوهمی بود و مرتب فکر می کرد که میترا به او خیانت کرده است. توی این پلان پسر دایی وقتی می فهمد که میترا امشب در خانه شان تنهاست شبانه از شهرستان به تهران می آید و از روی دیوار خانه داخل می شود و پس از ورود به خانه دست و پای میترا و دهانش را با چسب می بندد. همسایه میترا که کمی سر و صدا شنیده است وارد ماجرا می شود و میترا آن شب نجات پیدا می کند. شش ماه بعد میترا با بخشیدن مهریه اش طلاق می گیرد و به خانه پدری بر می گردد.
می دانم که الان خیلی هایتان دارید توی ذهنتان دنبال اسم این فیلم می گردید. حالا من مجبورم این حقیقت را توی صورت شما بکوبم که داستان بالا فیلم نیست و واقعیت تلخ زندگی یکی از دوستان صمیمی همسر من است. دوستی که من از بدو آشنایی با همسرم او را میشناختم. دختری که خرج خودش را از کار کردن در یک اداره دولتی در می آورد و با این اوضاع فوق دیپلمش را هم همزمان با کار کردنش گرفت و الان هم دارد لیسانس می گیرد. همین جمعه زخم های روی گردنش را که از کتک های شوهر خواهرش بود دیدم. همین جمعه زار زدن هایش را گوش کردم. خانه ما برایش پناهگاه است. بعد از آن شب کذایی که از شوهر سابقش دست و پایش را بست دو هفته تعطیلات عید را در خانه ما پناه گرفته بود. من در تمام این سال ها زجر کشیدنش را دیده ام. این هفته هم باز یه خانه ما پناه آورده بود. از ترس برادری که می گفت یا باید دوست پسرت به خواسنگاری بیاید یا هر دویتان را می کشم. چرا؟چون او پیش بچه محل هایش آبرو دارد. بله به نظر من هم این تخمی ترین استدلال موجود در کره خاکی است. این جمعه برای من خیلی سخت بود. دیدن این حجم بالا از خشونت عریان خارج از تحمل من است. بد تر از همه این است که هیچ کاری از دست من بر نمی آید. او سهم زیادی از این دنیا نمی خواهد. فقط می خواهد زندگی کند. اگر قیم های او بگذارند که بعد از بیست و نه سال این کار را بکند.
پی نوشت: میترا اسم مستعار است

چقدر تلخ
اگر هم فیلم بود لابد یه اسکاری چیزی برای اون همه درد به خودش اختصاص داده بود
معمولا اسکار رو به درد می دن
هر فیلمی دردش قابل لمس تر باشه شانس بردش بیشتره
این می تونه یه سناریوی خوبی برای یه کارگردان خوب مثل پناهی باشه که …
هی، چند روز پیش رفتم و فیلم این یک فیلم نیست رو دیدم ازش
می خواستم بگم
همیشه توی این خونواده ها این مسائل هم نیست ها
البته می تونه باشه و میترا هم یه نمونه از اونا
می تونه این اتفاق توی یه خونواده کوچیکتر هم بیفته
مثلا یه خواهر و یه برادر
بستگی به تربیت خونوادگی هم داره
اصلا به همه چی بستگی داره
…dastet dard nakone.