Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

هنوز دو دقیقه نشده که ماشین های پلیس از راه می رسند. با یک وانت. کیف خانم همسایه را دو موتور سوار دزدیده اند. خانم همسایه با لیوان آب قندی در دست هاج و واج به چهار ماشین پلیس نگاه می کندکه درکمتر از دو دقیقه خودشان را به صحنه رسانده اند. پلیس ها هم پیاده می شوند و هاج و واج به مردم توی کوچه و خانم همسایه و آب قند توی لیوان نگاه می کنند. کم کم سوء تفاهم ها بر طرف می شود. پلیس ها برای گرفتن دزدی که کیف خانم همسایه را زده نیامده اند بلکه برای جمع کردن دیش ها آمده اند. مردم سرشان داد می کشند که خجالت نمی کشید؟ ما اینجا امنیت جانی و مالی نداریم بعد شما دنبال جمع کردن دیش ها هستید؟ پلیس ها سعی می کنند از شیوه ما ماموریم و معذور استفاده کنند ولی مردم گوششان از این حرف ها پر است. پلیس هاهم گوششان از این متلک ها پر است. همه بیخیال می شوند و می روند سر کارشان. پلیس ها هم به عملیات خطیر دیش جمع کنی مشغول می شوند. مطمئنا دوره های سخت و تخصصی را برای این کار دیده اند.

ماجرای بالا مال منطقه تهرانپارس است و راوی منشی شرکت ماست. سه شنبه هم توی کوچه خودمان بابا را خفت کردند. یک جایی وسط های شهر. مثلا تخت طاووس یا کریمخان. ساعت نه صبح. دو موتور و چهار سرنشین با چاقو. کیف پول و مبایلش را گرفتند. در کمتر از ده ثانیه. ظاهرا پدر ما کمی هم جو گیر شده و مچ دست یکیشان را گرفته و داد و بیداد راه انداخته. آنها هم از پشت آنقدر گلویش را فشار داده اند که نفسش و صدایش با هم بند آمده. به نظر نگارنده در اینجور مواقع آدم باید بدون کوچکترین مقاومتی تمام دارایی خودش را تسلیم کند. حتی بعضی وقت ها بهتر است خم شود و به برادران زورگیر یک بفرما هم بزند. توی کلانتری هم برایشان قصه گفته اند از کمبود نیرو. از این که تا 4 سال پیش 170 نفر داشته اند و حالا 70 نفر. از کم شدن تعداد ماشین ها و موتور ها.

خوشبختانه امنیت در کشور بیداد می کند. نه کسی کشته می شود، نه بانکی زده می شودو نه دزدی و زورگیری اتفاق می افتد. این ها همه به خاطر این است که ما پلیس های خیلی خفنی داریم. پلیس هایی که از فرط بیکاری به سراغ بچه هایی که آب بازی می کنند و دیش های روی پشت بام و هندوانه خور ها می روند. بعضی هایشان هم وقتی دیدند که امنیت جانی و مالی در کشور بی نظیر است تصمیم گرفتند تا امنیت اخلاقی را هم ایجاد کنند.

نمی دانم چرا با وجود این همه پلیس کارآمد و خفن ما باز هم دلمان را به مرام و معرفت زورگیر هایی خوش می کنیم که بعد از دزدیدن کیف پول و برداشتن پول های توی آن، کیف را با همه مدارک داخلش توی اتوبوس پرت می کنند تا به دست صاحبش برگردد. دمتان گرم دزد های با معرفت. دمتان گرم.

ساعت دوازده پریشب مبایلم زنگ زد. دوستم بود و گفت که من یک ساک خریده ام. می خواهم بیایم خانه شما بگویی چه کارش کنم. گفتم خوب مبارک است به سلامتی. حالا چرا باید 12 شب به من خبر بدهی که ساک خریده ای؟ نمی شد فردا که آفتاب بر آمد خبر پر شکوه ساک خریدنت را بگویی؟ اصلن همه با ساک چه کار می کنند؟خب تو هم همان کار را بکن. صدایش را بلند تر کرد و گفت: ساک نه. سگ. سگ. توله سگ خریدم.

با خانم «الف»با هم آمدند. دیدم یک توله سگ دو هفته ای را روی دست گرفته اند. از رو به روی پارک ملت خریده بودند. یک توله دو هفته ای سیاه و سفید با چشم های بسته. گفتم:این چیه؟ گفت: فروشنده گفته که نر است و نژادش کوچک و پشمالو است و نهایتا یک کیلو می شود. روزی هم سه بار باید غذا بخورد.  تا پس فردا هم چشمش را باز می کند. نگاهی به جثه و ظاهر توله انداختم. بعد عزمم را جزم کردم که با یک ضربه سریع و شلاقی پس کله دوستم را هدف بگیرم ولی به خاطر حضور همسرش بر خشمم مستولی شدم و فقط خندیدم. طریقه شیر دادن با شیشه را یادش دادم و گفتم من فکر نمی کنم که این سگ آن مشخصاتی که فروشنده گفته را داشته باشدولی بهترین کار این است که شما برای اطمینان فردا به دامپزشکی بروید. حدس هایم درست بودند. دکتر دامپزشک گفت که نژاد خاصی ندارد و پشمالو هم نیست و نر هم نیست. تا حدود ده کیلو هم رشد می کند. باید هر سه ساعت هم غذا بخورد. الان دو روز است که دارند نگه داری می کنند. ولی نه وقت هر سه ساعت شیر دادن به این کوچولو را دارند و نه توان نگهداری از یک سگ بزرگ در منزل. ظرف همین دو روز هم دلبسته حیوان شده اند و حاضر نیستند به فروشنده برش گردانند. چون احتمالا فروشنده به آنها پولی نمی دهد و دوباره این سگ کوچولو را به کس دیگری می فروشد و چرخه در به دری و آوارگی و گرسنگی این بیچاره ادامه پیدا می کند. اگر کسی توانایی نگهداری از این حیوان بیچاره را دارد به دوست من ایمیل بزند. هفتاد و پنج هزار تومان برایش پول داده ولی حاضر است آن را رایگان واگذار کند. چون نمی خواهد این حیوان بیشتر از این اینور آنور شود و زجر بکشد.  دست به دست کردن این نوشته برای پیدا شدن یک صاحب خوب لطف شما را نشان می دهد.

پی نوشت: نگهداری از حیوانات خانگی کار زیبا، جالب و در عین حال پر مسئولیتی است. قبل از خرید هر حیوانی از آمادگی خود مطمئن شوید تا باعث ناراحتی خود و حیوانات نشوید.

ایمیل برای واگذاری سگ: hamid_kabood@yahoo.com

 

عمو فری

 آدم آرام و شوخی است. توی فامیل همه دوستش دارند. من هم دوستش دارم. همه پسر دایی ها ودختر دایی های خانم «ل»  عمو فری صدایش می کنند. عمو فری دو تا دختر دارد. عمو فری معلم تربیت بدنی بوده است. از آن معلم هایی که با بچه ها بده بستان نوار کاست و فیلم ویدئو داشته است. از آن با حال هایش.  عمو فری لیسانس تربیت بدنی دارد. مال زمان شاه. نه از این الکی ها که بچه ها امروز از دانشگاه آزاد می گیرند. همه کلاس هایشان توی مجموعه آزادی بوده. دماغش هم همانجا توی کلاس کشتی شکسته و کج شده. البته رشته تخصصی اش فوتبال بوده. یکی دو تا عکس هم با ناصر حجازی دارد که با هم تمرین می کرده اند. عمو فری هم مثل ناصر حجازی خوش تیپ است. اکثرا شلوار کتان و تی شرت و جلیقه می پوشد. عمو فری همیشه پایه عشق و حال است. توی عروسی ما برایمان «چا چا» و «سالسا» رقصید.  برایمان از  جوانی هایش و کافه ها و دیسکو ها و کلاب هایی که رفته تعریف می کند.  از سال پنجاه و هفت که سرباز گارد شاهنشاهی بوده و از این که هر روز به یک بهانه ای نمی رفته تا مجبور نشود به سمت مردم تیراندازی کند.  عمو فری یک پژو 504 سبز رنگ دارد. تر و تمیز.  برق می زند. مال سی سال پیش. خودش از کمپانی گرفته. همیشه به ماشینش می رسد. یک 206 هم خریده ولی هنوز اعتقاد دارد که پژو 504 قدیمی خیلی بهتر و نرمتر از 206 جدید است. عاشق تلویزیون و فیلم است.  پایه تخته نرد و شلم من است.  ورق باز حرفه ای است.  پیغمبر تخته نرد است. از شلوغی و ترافیک فراری است. از تهران خوشش نمی آید. قبل از انقلاب به خرمشهر می روند و بعد از جنگ دوباره بر می گردند. بیست سال پیش وقتی چهل سالش بود سکته قلبی می کند. خودش می گوید به خاطر ساندویچ های مغز و زبانی بوده که هر روز می خورده. لجباز است. از بیست سال پیش تا حالا پیش دکتر قلب نرفته بود. همیشه هم سیگار می کشد. فقط هم سیگار خوب. مارلبرو. جمعه هفته پیش بعد از تحمل  سه روز درد دست چپ و قلبش رضایت داد که به بیمارستان برویم. از همان روز تا الان توی سی سی یو  است. دیروز وقتی رفتم ملاقاتش داشت توی سی سی یو را ه میرفت. حوصله اش سر رفته بود. گفتم: فردا تخته رو میارم همین جا یه دست بزنیم. گفت: آره حتما. یادت نره ها. فردا اونقدر این جا شلوغ بازی و سر و صدا می کنیم تا خودشون بندازنمون بیرون. خندیدم.  توی دلم گفتم: پاشو پیرمرد.  این ادا ها اصلا به قیافت نمیاد. پاشو بریم یه نوشیدنی بزنیم. یه پیپ حسابی چاق کنیم.یه تخته اساسی باهم بازی کنیم. این جا جای تو نیست.

 دوست داشتم همه این ها را بلند بلند توی رویش بگویم. بگویم که واقعا دوستش دارم. بگویم خیلی از احترام هایی که برایش قائلم واقعی است. بگویم که وقتی روی تخت و بین این همه سیم می بینمش ناراحت می شوم. این که من هم مثل دختر هایش نگرانش هستم. ولی نگفتم. رویم نشد. خجالت کشیدم.

پی نوشت: عمو فری پدر همسر من است.

بین دوستانم همیشه نقش بزرگتر را داشته ام. همیشه برای دیگران مثل مشاور بوده ام.  تقریبا به تمام دوست هایم مشاوره داده ام. برای کارشان، برای رابطه هایشان و … .خصوصیت بدی نیست. این که برای خیلی ها قابل اعتماد باشی خوب است. این که خیلی ها تو را امین خودشان بدانند و تو گوش شنوایشان باشی و راز های مگویشان را برای تو بگویند و خودشان را خالی کنند. خیلی به علتش فکر کرده ام. شاید یکی از دلاایلش شوخ و شنگی آدم باشد. شاید هم آرامش آدم. نمی دانم. شاید این که توانایی شاد کردن لحظه هایشان را دشته باشی و از آنها دریغ نکنی. توی این دنیای پر از رنج و غم، آدم ها کسانی را که شادشان می کنند دوست دارند. آدم ها طول می کشد تا به کسی اعتماد کنند. باید مواظب باشی تا اعتمادشان را تکه پاره نکنی. باید آنقدر گنجایش داشته باشی تا بتوانی همه درد ها را توی خودت جا بدهی و آنها را به دیگران منتقل نکنی. آدم ها به اندازه کافی برای خودشان درد دارند. نباید باربر درد ها شوی و از قلبی به قلب دیگر بریزی. باید برای هرکس یک  فضای جدا توی قلبت درست کنی و مواظب باشی که با هم قاطی نشوند. خیلی ها فقط برایت حرف می زنند که خالی شوند. دنبال راه حل نیستند. همدردی می خواهند. باید حواست باشد که بی خود راه حل ارائه ندهی. بعضی ها همان همدردی را هم نمی خواهند، دلسوزی را دوست ندارند. فقط می گویند که گفته باشند. خیلی وقت ها  آدم ها دنبال یک بزرگتر می گردند و این را در جثه و قیافه شخص مورد نظرشان هم لحاظ می کنند. البته می دانم که این کمی ابلهانه به نظر می رسد ولی به نظر من واقعیت دارد. انها نمی دانند که تو هم با آن جثه بزرگت مثل بقیه هستی. گاهی وقت ها دلت می گیرد. با وجود آنهمه دوست که برایشان گوش شنوا هستی بعضی وقت ها تنها می شوی و خودت هیچ گوشی نداری که برایش حرف بزنی. بعضی وقت ها می خواهی زار بزنی. قیافه مردانه و هیکل بزرگ و ریش هایت هم نمی توانند مانعت شوند. هیچ کس به فکر گوش ها نیست. به فکر این که گوش ها خودشان گوش ندارند.

دهه هشتاد

نشسته ام توی اتاق. خانه تکانی بعد از عید کرده ایم. نه این که مهمان زیاد آمده باشد. اتفاقا هنوز هیچ کسی به خانمان نیامده. ما هم به جز خانه یکی از پدر بزرگ هایم به هیچ جایی نرفتیم. همه هم از دستم گله دارند ولی برایم مهم نیست. نه روز را در سفر بودیم و به عیش و نوش وعشرت گذراندیم. پریروز هم برادرم می خواست به دیدنمان بیاید که جوابش کردیم چون خانه مان شبیه بازار شام بود و چمدان هنوز وسط اتاق. دیشب هم ما مهمانشان بودیم. شاید امروز بیایند. توی اتاق نشسته ام و پنجره را باز کرده ام و سر خوش از خانه ای تمیز و هوای بهار و همسری زیبا که توی خانه برای خودش اینور و آنور می رود، سلیقه خرج می کند و من از بودنش آرامش می گیرم و گربه  ای که سر به سرمان می گذارد و دود پیپی که کشیده ام.

به دهد هشتاد فکر می کنم که تمام شد. دانشگاه رفتم بدون این که علاقه خاصی به رشته ام داشته باشم، با همه مخالفت هایی که بود با خانم»ل» ازدواج کردم، مذهبی تر شدم، در کاری که ربطی به رشته ام نداشت پیشرفت کردم، به خدا شک کردم و بی ایمان شدم و دینم را به کناری گذاشتم و همچنان در همین افکار غوطه ورم. پایان دهد هشتاد برای من شروع بازی های سیاسی بود. سیاست کثیف را به عینه دیدم. با مردمم در خیابان ها و کوچه ها فریاد زدم و برای پسر ها و دختر هایی که روزی مثل من بودند گریه کردم. برای آنهایی که می خواستند زندگی کنند و حالا دهانشان با خاک پر شده است و دیگر نامی هم از آنها نیست و آنهایی که توی چهار دیواری هایی محبوسند و بلا تکلیف.

برای آینده ام هیچ برنامه خاصی ندارم. به قول پدرم همیشه ابن الوقت بوده ام. همیشه توی حال زندگی کرده ام. بر ای این ده سالی که گذشت هم برنامه ای نداشتم. ولی دیگر نمی خواهم این طور پیش برود. به شخصه اعتقاد دارم که نسل ما  با وجود آلودگی هوا و غذا های فست فود و تحرک کم و …عمرش نهایتا بین پنجاه تا شصت سال است و من حدودا نصف آن را تمام کرده ام. هنوز زبان انگلیسی ام در حد مبتدی است. در زمینه فلسفه و موسیقی هم بی سواد هستم. هیچ برنامه ریزی مالی هم برای خودم ندارم. تقریبا اکثر شهر های بزرگ ایران را دیده ام ولی خارج از این کشور را تجربه نکرده ام. می خواهم توی این دهد جدید به همه این ها سر و سامان بدهم. البته اگر زنده باشم. باید زبان بخوانم. باید ساز بزنم و موسیقی بخوانم. باید برای خودم هدف های مالی ترسیم کنم. خلاصه این که باید کمی از ابن الوقت بودن خارج شوم.

توی همین دهه بود که پایم به بلاگ نویسی و بلاگ خوانی باز شد. شدم یکی از همین آدم های مجازی و نوشتم. دوست پیدا کردم و خواندم و نوشتم. با ناراحتی هایشان ناراحت شدم و شادی هایشان را تبریک گفتم و سعی کردم که با کلماتم حداقل به اندازه چند ثانیه لبخندی برایشان بیاورم.

این دهه هم با همه بالا و پایین هایش تمام شد. به خاطره ها پیوست. مثل دهد هفتاد و شصت و پنجاه. الان هم می خواهم بروم یک پیپ تپل برای خودم چاق کنم. فارغ از غم این که فردا دوباره یک روز کاری پر کار است و زندگی  روزمره و…. بروم و حال را دریابم.هوای بهار و درخت چنار جلوی پنجره و من و قهوه و پیپ.

 

خیریه پیام امید

درد هایی را التیام دهید. شاید دردهایتان التیام کند.

خدا هست؟خدا نیست؟

واسم روزای عجیبیه. شاید یک سال بیشتره که دارم در مورد وجود و عدم وجود خدا و چراییه بودنم و مرگم فکر و مطالعه می کنم. هنوز هم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. جالبیه قضیه اینه که خیلیا به هیچ نتیجه ای نرسیدن و آخر سر هم بی خیال قضیه شدن. یعنی لامصب یه کوفتیه که نه می تونی کاملا اثباتش کنی و نه می تونی کاملا نفیش کنی. یعنی باور کنید من بیشتر از هر آدم مسلمون و غیر مسلمون دیگه ای توی این چند وقت به مرگ و زندگی و خدا فکر کردم. من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدم. به مدرسه علوی که یکی از بزرگترین مدرسه های مذهبی ایرانه رفتم. یعنی دوازده سال تمام از8 صبح تا ساعت 4 بعد از ظهر توی یه محیط مذهبی بودم. توی این مدرسه ها مذهب خلاصه نمی شه به یه کلاس دینی. جو کلا مذهبیه.مدیرا و ناظما آدمای مذهبی هستند. معلم فیزیکتون بیرون از اینجا استاد اخلاق یه عده دیگست. معلم خوشنویسیتون قاری قرآن و مداح و از این چیزاست. فقط از این نظر واقعا شانس آوردم که این مدرسه حکومتی نیست. شاید من اگه به یه همچین مدرسه ای نرفته بودم الان این تفکرات رو نداشتم. یکی بودم مثل خیلیا که تو شناسنامه مسلمونن و محرم میرن هیات و نذری میدن و نذری می گیرن و هر ده سال یه بارم میرن مشهد و هیچ وقت هم واقعا دغدغه دین ندارند، ولی اگه بهشون بگی که آیا خدایی وجود داره یا نه، با چهره ای شگفت زده میگن: وااااااا. معلومه که وجود داره. پس این دنیا رو کی ساخته!!!!
اگر من به همچین مدرسه ای نرفته بودم قطعا این روزها داشتم کتاب ها و دلایل مذهبی رو بالا و پایین می کردم، ولی خوشبختانه یا بدبختانه این دوره ها رو توی مدرسه گذروندم. من تا قبل از این که به دنبال خدا بگردم واقعا مذهبی بودم. اعتقاد داشتم که باید نمازم را بخوانم. هرچند که گشادی در اکثر موارد بر اعتقادم فائق میومد. حتی تا همین پنج سال پیش به حجاب هم اعتقاد داشتم و فکر می کردم که قطعا خانم»ل» به خاطر این که حجاب اسلامی رو رعایت نمی کنه در آتش عذاب الهی خواهد سوخت و احتمالا پای ما هم به عنوان کسی که قرا است شوهرش باشیم در محکمه الهی گیر خواهد بود. می دونم که الان این جملات حتی برای خودم هم خنده آور و چندش آوره ولی انکار نمی کنم که روزی اینگونه فکر می کردم. تمام این سال ها توی هیات های عزاداری بودم. بچه تر که بودم عشق زنجیرزنی و طبل و علم و اسفند و شربت داشتم. بزرگتر که شدم رفتم تو هیات های جدی تر، که مراسم روضه و گریه و سینه زنی بود. با تمام وجود گریه می کردم. از یه حدی به بعد واقعا نمی دونی چرا داری گریه می کنی. شاید سال های اول برای نجات از آتش و به دست آوردن مال و منال دنیا باشه. ولی وقتی خیلی زیاد توی این مراسما بری واقعا یه احساس محبت بهشون پیدا می کنی. شاید به خاطر آرامشیه که کلا بعد از هر نوع گریه کردنی به آدم دست می ده. شاید خیلیاتون اینو نفهمید ولی من واقعا ابولفضل رو دوست داشتم. شاید اگر همین الان هم من را بگذارند وسط روضه ی شب تاسوعا، نا خودآگاه اشک هام جاری بشه. این پست رو هم پارسال نوشتم. الان احساس می کنم خیلی از خود پارسالیم دورم. یعنی به تک تک کامنت هایتان قسم که اگر پیپ سال پیش در مقابل پیپ الان قرار بگیرد به احتمال زیاد با هم گلاویز می شویم. من بیست و هفت سال توی این مراسما بودم ولی امسال جایی نرفتم. یعنی یک جورایی عجیب است که حتی به وجود خدا هم شک داشته باشی و بعد بخواهی برای یکی از قهرمان ها و بزرگان یکی از ادیان خدایی عزاداری کنی. انگار خودت را مسخره کرده ای. انگار شیر گاز دم کنتور را بسته باشی و بخواهی اجاق گاز خانه ات را روشن کنی. می گیرید چی میگم؟ واسه همین دیشب کلافه بودم. گنگ و دیوانه. باور بفرمایید که خیلی سخت است که بیست و هفت سال یک کاری را بکنی و ناگهان بخواهی قطعش کنی. کلافه بودم.  پیپم را برداشتم و زدم بیرون. از جلوی هیات هایی که سال های پیش می رفتم رد شدم. دلم می خواست چیزی بخورم. اصلا آدم وقتی کلافه است باید شکمش را پرکند. باید آنقدر بخورد که حالت خفگی پیدا کند. گور پدر رژیم. گور پدر شلوارجینی که تازه خریده ام و ظرف دو هفته بهم تنگ شده. رفتم توی سهروردی. پایین تر از تخت طاووس کنار یک هیات، یه ساندویچی هست که همیشه شلوغه. ولی واقعا ساندویچیه. ساندویچ رو لای کاغذ می پیچه. مزه ساندویچ هاش هم مثل قدیماست. یه هات داگ گرفتم. رفتم توی ماشین و ظرف دو دقیقه ساندویچ رو تیکه پاره کردم. پیپم رو با توتون وانیل و کارامل آلمانی پر کردم و چاقیدم. دسته هیات در حال حرکت کردن بود. فقط نگاهشون می کردم و پیپ می کشیدم. قدیما که توی دسته بودم به اونایی که بیرون بودن یک جوری نگاه می کردم. این بار نگاه همون نگاه بود. فقط از یک طرف دیگه قضیه داشتم می دیدم. هنوز هم نمی دونم که خدا هست؟ نیست؟