Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2009

هر از چندگاهی باید برای یکسری کارهای اداری به شهر سمنان برم و همیشه هم با ماشین خودمون میرم. مسیری تقریبا 220 کیلومتری که بیش از 3 ساعت طول می کشه. بیابان لم یزرع و بی آب و علف. البته سه شهر ایوانکی، گرمسار و آرادان(زادگاه رئیس جمهور محبوب آقای دکتر محمود) هم توی این مسیر هستند. که گرمسار به نسبت دو شهر دیگر بسیار بزرگ و جذابه(ببین اون دو تا شهر دیگه چقدر خسته و داغونن).

یکشنبه هفته پیش هم یکی از همین روز ها بود. ساعت 5:30 بیدارشدم و ساعت 6 برادرم جلوی در منتظرم بود. اون روز باید برادر کوچکترم را هم با خودم می بردم. از این قضیه بسیار خوشحال بودم چون می تونستم رانندگی رو به گردن اون بندازم و خودم چرت مبسوطی بزنم. تازه ایوانکی را رد کرده بودیم و چشم های من داشت گرم می شد که با تکان های ماشین بیدارشدم و دیدم که بله، یکی از چرخ ها پنچر شده. ماهم در حالی که از این واقعه فجیع بسیار متاثر بودیم، از ماشین پیاده شدیم و ضمن نثار انواع الفاظ رکیک و غیر رکیک به وزارت راه، احمدی نژاد و … کنار جاده وایسادیم و لاستیک رو تعویض کردیم. به سمنان که رسیدیم ساعت 10 صبح بود. نمی دونم چقدر گذرتان به ادارجات افتاده و با اتاق های خالی کارمندان رو به رو شدید که هیچ کسی هم از سرنوشت کارمند مورد نیاز شما اطلاعی ندارد. ولی مطمئن باشید که در شهر های کوچک اوضاع به مراتب بدتر است. همه کارمندان ساعت 1:25 دقیقه در حال خروج از اداره خود هستند و در ساعت 1:30 دقیقه با دست و روی شسته شده در کنار عیال مربوطه مشغول صرف نهار. تمام این اطلاعات را دادم که شما بدانید چقدر وقت برای ما مهم و حیاتی بود. این که بعد از 3 ساعت رانندگی و کلی دوندگی عقربه ساعت، یک و نیم را نشان بدهد و شما بدون انجام شدن کارتان مجبور به ترک آن شهر و رجعت مجدد در فردای آن روز بشوید، عذابی بس الیم است که مسلمان نشنود کافر نبیند. و ما برای جلوگیری از چنین پیشامدی به سرعت برق تمامی کارهای خود را دقیقا تا ساعت 1:27 دقیقه به پایان رساندیم. سراغ یکی از معدود فست فود هایی که ظاهر نسبتا مقبولی داشتند رفتیم و هات داگی خوردیم و بعدش هم کلی نذر و نیاز کردیم که مسموم نشویم. قبل از حرکت کمی فسفر سوزاندم تا یادم اومد که زاپاسمان پنچر است. سراغ هر پنچر گیری که رفتیم بسته بود. ظاهرا در شهرستان ها اصولا کسی سر ظهر پنچر نمی شود و برای همین هم در این اوقات روز نیازی به مغازه های آپاراتی احساس نمی شود و همه شان تعطیل هستند. ما هم که می خواستیم هر چه زودتر ترک غربت کنیم و به سوی وطن حرکت کنیم، با خودمان کلی محاسبات مهندسی در علم احتمالات انجام دادیم و به این نتیجه رسیدیم که احتمال دو بار پنچر شدن در یک روز مثل احتمال رئیس جمهور شدن احمدی نژاد در دو دوره متوالی و قطعا برابر صفر است. غافل از این که دست روزگار قصد آسفالت کردن دهان ما و اخوی گرامی را دارد. پس با توکل به خدا حرکت کردیم. 55 کیلومتر از سمنان دور شدیم که صدایی بلند شد و ماشین لرزید. لاستیکمان ترکید و بلایی که از آن واهمه داشتیم سرمان آمد. ما در بین بیابان گیر افتاده بودیم. به همین راحتی.از ماشین پیاده شدیم و تازه به یاد آوردم که معلم احتمالات دبیرستانمان می گفت که احتمالات، احتمالات است و هیچ گاه نمی توان از روی آن به یک نتیجه قطعی رسید.شروع کردم به فحش دادن به خودم که چرا زودتر به یاد حرف معلمم نیفتاده بودم و به آن آپاراتچی گشاد که اگر مغازه اش را نبسته بود ما هم الان اینجا گیر نمی کردیم. با برادرم کمی محاسبات انجام دادیم و متوجه شدیم که تا سمنان 55 کیلومتر و تا آرادان 40 کیلومتر فاصله داریم. برادرم را با 150 cc آب و 4 عدد بیسکوییت ساقه طلایی و چند نخ سیگار تنها گذاشتم و  با آن هیبت و لباس رسمی و پیراهن سفید اتو کشیده زاپاس پر از خاک و سیاه را برداشتم و کنار جاده ایستادم. بلا نسبت شما خواننده بیکار و گرامی، هیچ کس محل سگ هم به ما نمی گذاشت و ماشین ها با  سرعت عبور می کردند. با خودم فکر کردم که اگر من پلیس بودم هم ماشینشان را می خواباندم و هم خودشان را. 15 دقیقه گذشت تا یک نیسان از دور چراغ داد و من را سوار کرد. جوانی آفتاب سوخته با ته ریش. آدم خیلی ساکتی بود. فقط در اول مسیر از من خواست که پنجره را ببندم چون باد شدید و داغی به داخل می آمد. کمی که گذشت، آقای راننده پای چپش را از کفش در آورد و روی پای راستش گذاشت، جورابش را هم در آورد و شروع به خاراندن پایش کرد. صحنه مشمئز کننده ای بود. بوی غریبی فضای ماشین را پر کرده بود، هات داگ توی معده ام وول می خورد، ولی چاره ای جز تحمل نداشتم چون به هیچ وجه قصد پیاده شدن قبل از رسیدن به یک آبادی را نداشتم.بالاخره زنده به آرادان رسیدم. لاستیک را به آپاراتی کنار جاده نشان دادم، نگاهی انداخت و گفت: این به درد نمی خوره. مرخصه، نمی شه پنچریش رو گرفت. ازش خواهش کردم تا یک آژانس خبر کند.

راننده آژانس مرد تپل و میانسالی بود با یک ریش پروفسوری خیلی پر(مثل آنجلو پروتزی).اول به سمت یک عابربانک رفتیم و خدای را هزار مرتبه شکر که دستگاه های ATM بازی در نیاوردند. به راننده گفتم که به سمت لاستیک فروشی شهر برود. جاده ای فرعی و طولانی را در پیش گرفت. فورا به راننده مشکوک شدم که حتما می خواهد من غریب را به گوشه ای ببرد و پول هایم را بگیرد و یا این که بد تر از آن ترتیبمان را بدهد و ما را هم همانجا سر به نیست کند. به حال خودم افسوس خوردم که چه عمر کوتاهی داشته ام و در عنفوان جوانی توسط مرد تپلی که به من تعرض کرد کشته شده ام. در همین افکار غلت میزدم که راننده ترمز کرد و گفت: همین جاست مهندس. دو حلقه لاستیک از یک مغازه همه چیز فروشی خریدم.توی این مغازه کابینت، یخچال، کولر و …هم می فروختند.لاستیک ها را برداشتم و سوار ماشین شدم و به سمت آپاراتی راه افتادیم تا لاستیک ها را روی رینگ بیندازند. توی راه نیم نگاهی هم به راننده انداختم. عکس بیجه قاتل را درست در ذهن نداشتم ولی شباهت هایی با او برای خودم می تراشیدم.  ظاهرا که قصد شومی در مورد من نداشت و یا شاید هنوز فرصت عملی کردن آن را نیافته بود ولی هنوز گوشه دلم مشکوک بودم. لاستیک ها را از آپاراتی گرفتیم و به راه افتادیم. ازش پرسیدم: آقا چقدر می گیری ما رو تا چهل کیلومتر جلوتر هم ببری؟ کمی مکث کرد و جواب داد: کلا 12 هزار تومن. با شنیدن این رقم مطمئن شدم که قصد سویی نسبت به من دارد. مگر می شود که یک راننده آژانس این همه راه و مسیرهای منقطع را برود و فقط طلب 12 هزارتومان بکند؟ دیگر برایم واضح بود که بقیه کرایه را باید به صورت ج.ن.س.ی پرداخت کنم.به تکاپو افتاده بودم که حواس طرف را پرت کنم تا دست از ما بدارد و دامان ما را نیالاید و پرده عصمت ما ناپاک نکند. صحبت ریاست جمهوری و احمدی نژاد را پیش کشیدم و دست بر قضا کارگر افتاد. آنچنان سخنرانی در باب حکومت و احمدی نژاد کرد که حواسش به کل از ما پرت شد و صحیح و سالم به ماشین خودمان رسیدم. 12 هزار تومان را گرفت و تشکر کرد و رفت. نفس راحتی کشیدم. کمی فکر کردم و از افکار خودم خنده ام گرفت. خلاصه آن روز پوست ما به صورت یک تکه کنده شد ولی به این نکته مهم پی بردم که قیافه انسان ها ملاک خیلی خوبی برای شناخت آنها نیست. انسان های بد، لزوما بدقیافه و انسان های خوب، لزوما خوشگل و شیک پوش نیستند.

Read Full Post »