Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2009

مینیمال نویسی

آفا این مینیمال نویسی هم عجب حالی میده ها.دو کلمه کوچولو ی بدون معنی می نویسی و بعدش هزار تا کامنت واست می ذارند. می تونی روزی پنجاه بار هم آپ کنی. دو تا کلمه می گی و برداشت رو می ذاری به عهده خواننده تا هر کسی از ظن خود بشه یار تو!!! حالا ما باید هی کیبورد فرسایی کنیم تا بتونیم دو کلمه حرف بزنیم. البته بارها بهش فکر کردم که بریم تو خط مینیمال نویسی. ولی نمی شه. یعنی من نمی تونم. من باید منظورم رو واسه مخاطبم شیر فهم کنم. نه فقط توی نوشتن، آره عزیز برادر من توی حرف زدنم هم همین جوری هستم. حتما باید پشت حرفام چند تا مثال بیارم. درسته که خیلی از مثال هام بی ربط و مزخرف از آب در میان ولی به جان آقا قسم که از هر چهار پنج تاش، یکیش انصافا خوب میشه، جوری که خودم هم کف و خون مخلوط بالا میارم. به چند مثال توجه کنید.

پست١:

آه و دیگر هیچ!!!!!!

کامنت١: مرد زخمی نصفه شب

سلام دوست عزیز وبلاگت آخر وبلاگ های با حاله. به من هم سر بزن و جون مادرت منو لینک کن. ایشاللا شبا خوابه مموتی رو ببینی اگه منو لینک نکنی.

کامنت٢: شلغم خانوم گوگوری مگوری

منم دیروز مچ شوهرم رو با هدیه تهرانی توی حموم گرفتم. واقعا که این روز ها به هیچ کسی نمی شه اعتماد کرد. شما چطور؟

کامنت ٣: مرد تنها

و مرا هم هیچ!

کامنت۴: پسر دایی

سلام رضا جون. چرا ۵ شنبه نیومدی خونه خاله اینا. فوری یه زنگ بهم بزن.

پست٢:

جنبش سبز، امید یا آرزو؟

کامنت١: ما هستیم

فقط شهرام همایونو عشقه!

کامنت٢: یک سبزپوش

همه در راهپیمایی شرکت می کنیم. در ضمن کامنت گذار بالایی خیلی خره!

کامنت٣: پیرو ولایت

مرگ بر منافق!

کامنت۴: یک ناشناس

چیزم تو روح اون کسی که کامنت ٣ رو نوشته….

کامنت۵: عاشق سر گشته

به وبلاگ ما سر بزنید.فروش انواع لوازم بهداشتی و آرایشی و لباس زیر مردانه و زنانه و پوشک بچه ضد حساسیت مناسب برای بچه های ک.و..ن گنده

کامنت۶: عارف قزوینی

تا امید هست، آرزو نمی کنم

پی نوشت١: در کامنت ٢ پست١، شوهر شلغم خانوم و هدیه تهرانی در حال دزدیدن شیر آب حمام بوده اند. لطفا فکر بد نکنید.

پی نوشت٢: درسته که ما مینیمال نویس نیستیم ولی مینیمال نویس ها رو دوست داریم. بهترنشونم تا الان به نظرم   تنبل تن پلول   هست.

Advertisements

Read Full Post »

– ۵ شنبه بریم کولکچال؟

– کجا؟

– کوه بابا جان.کولک.۵ شنبه ظهر راه بیفتیم شب هم بر می گردیم.۵شنبه ها خلوته خیلی حال میده .مثل جمعه ها نیست که بچه دبیرستانی ها از سر و کولت بالا برن.

– برو باباکی حال داره!!!!

این مکالمه ای بود که هفته پیش بین من و اسی چاخان رد و بدل شد.خانم «س» و خانم «ل» هم که ناظر صحبت های ما بودند حمله گاز انبری خود را شروع کردند و بنا را گذاشتند به غرغر و این که خیلی سخته و راه طولانیه و دره ها پر از گرگند و کلی هجویات دیگه.من هم از در مقابل در اومدم که: اصلا نیایید و مرا به شما حاجتی نیست که ره به تنهایی بپیمایم و جامه خویش به منت شما نیالایم. اصولا بعضی وقت ها هست که آدم یه تصمیم نه چندان مهم رو میگیره و خیلی سخت روش وای میسته که الا و للا این کار باید در هر شرایطی ولو بارش سنگ از آسمون انجام بشه. این هم یکی از همون تصمیم های خرکی بود که در عرض چند ثانیه گرفتم. بعدش هم شروع کردم به تعریف از خاطرات دوران جوانی و جاهلی که در زمستان و بارش برف و باران به قله رفیع! کولکچال صعود کرده بودیم و حوادثی که بر ما عارض شده بود. بعد از این که اسی و خانم » س» راهی منزل خود شدند، با لطایف الحیلی ضمیر ناخودآگاه  خانم «ل» را به کوه و طبیعت علاقمند کردم به نحوی که فردا یک پایه صد در صد مطمئن داشتم. و ظاهرا حیلت هایی که به کار برده بودم بسیار کارساز افتاده بودند، چرا که خانم «ل» شروع به هجمه تبلیغاتی به همه دوستان و خواهرش کرد که شاید تیمی را روانه کوه کنیم. لکن هر کس به فراخور حالش یا درگیر مسائل عشقی بود و یا در آن ساعت روز به او مرخصی نمی دادند و یا مهمان داشت و یا به مهمانی دعوت بود و و سرما خوردگی و آنفولانزا و  دل درد و دل پیچه و الخ… هزار بهانه جور و واجور برای پیچاندن ما وجود داشت. فقط دو نفر دعوت ما را لبیک گفتند. حمید و خانم «آ».چهارشنبه شب که برای شام با هم بیرون رفته بودیم به آنها هم گفتیم و خانم «آ» گفت که من فردا تا ساعت ۴ بعد از ظهر کلاس دارم و مرا یارای رسیدن به شما نیست. و ماهم با خودمان گفتیم که ای بابا، ایشان هم با این سن کمشان در صدد پیچاندن ما هستند. لکن قضیه غیر از این بود و الحق و الانصاف که هر دو با جان و دل آمدند. البته همین که بر ما منت نهادند و تشریف آوردند از ؟آنها ممنونیم و به همین دلیل بنا نداریم که به خانم «آ» گیر بدهیم و فقط در پی نوشتی کوتاه از ایشان تجلیل می کنیم.

القصه ما ساعت ٣ بعد از ظهر به جمشیدیه رسیدیم و با شوقی وصف نا پذیر آماده حرکت بودیم.البته من و خانم «ل» تنها بودیم و حمید و خانم «آ» قرار بود که بعدا به ما ملحق شوند.حدود ٢٠ دقیقه ای که بالا رفتیم دستم را در جستجوی موبایلم به سمت شلوار کتانم که دارای جیب های بسیاری است، (که بعضا هنوز کشف نشده اند) ارسال کردم تا به حمید زنگی بزنم و موقعیتشان را جویا شوم. آخه ناسلامتی لیدر این گروه من بودم. لکن هر چه بیشتر می گشتم کمتر می یافتم. کم کم متوجه شدم که سویچ ماشین هم در دسترسم نیست. به همه گروه که متشکل از من و خانم «ل» بود ایست دادم و داخل کوله ها را گشتیم.کم کم به خودم ظنین شدم که گاف بزرگی داده ام و احتمالا سویچ را روی ماشین جا گذاشته ام. وسایل را به خانم «ل» سپردم و مثل یک پلنگ خسته از کوه پایین آمدم و نفس نفس زنان به ماشین رسیدم. بله حدسم درست بود. موبایل و سویچ ماشین رو روی صندلی راننده گذاشته بودم و در ماشین هم باز بود. از اون جالبتر این که کارت ماشین  و کارت سوخت هم پشت آفتابگیر ماشین بود و خدا ما را خیلی دوست داشت که آقا دزده گذرش به ماشین ما نیفتاده بود.

دوباره به سمت کوه برگشتم و به طرف خانم «ل» راه افتادم. مسیر خیلی خلوت و دلنشین بود. از همان غار های تنهایی که ما مرد ها خیلی خیلی دوست داریم به آنها پناه ببریم. البته ما که نتونستیم استفاده درست و حسابی ازش بکنیم، چون خانم «ل» غار تنهایی و اینجور چیزا سرش نمی شه و تا یه دقیقه سکوت می کنی میگه :پس چرا منو با خودت اوردی؟اصلا انگار نه انگار که منم اینجام.

تا غروب خورشید بالا رفتیم و و متوقف شدیم که آذوقه بخوریم. تا جایی که جا داشتیم خوردیم و مطمئن شدیم که میزان کالری مصرفی از کالری دریافتی خیلی خیلی کمتر بوده است تا مبادا اندکی از چربی هایی که با زحمت و مرارت به چنگ آورده ایم از بین برود. پیپمان را هم چاقیدیم و دوتایی با حمید پکی جانسوز زدیم و حالی بردیم بس نکو. بعد هم در تاریکی شب به پایین نزول (شاید هم انزال)کردیم و به خانه هایمان رفتیم. در کل خیلی خوش گذشت و حالی به حولی.مخصوصا من که ٧ سالی میشد اون طرف ها آفتابی نشده بودم و پاک کوه و اینجور چیز ها یادم رفته بود. حمید هم پایه شده بود که یکبار با کیسه خواب و چادر و … بریم اون بالا و شب رو بمونیم. راستی امروز که اسی بهم زنگ زد احساس کردم که اونم پایه شده و از خوابیدن بالای کوه و چادر و این حرفا می گفت. البته اون کلا به چاخان معروفه و معلوم نیست که تا همین الان نظرش تغییر نکرده باشه.

پ.ن:خانم «آ» همه ما رو مجبور کرد که موقع صرف تغذیه به دستهامون ژل ضدعفونی کننده بزنیم تا میکرب های دستمون بمیرن!!!!از اون کارایی بود که تا حالا نکرده بودم.

Read Full Post »

کره خر درون

نه عزیز برادر، اشتباه نمی کنی. اون تیتری هم که خوندی غلط املایی نیست. منظورم دقیقا همون کره خر درونه. حتما چیزهایی در مورد کودک درون میدونید. اینم یه چیزیه شبیه همون. همه ما تو وجود خودمون یه کودک درون داریم و یه کره خر درون. این دو تا توی وجود هر کسی هست. البته بعضی ها ممکنه کره بز درون، توله سگ درون و… خیلی چیز های درونی دیگه داشته باشند ولی چون فراگیر نیست در موردش صحبت نمی کنیم.(مثلا دیشب وقتی این قضیه رو به خانوم «ل»  گفتم فوری گفت من  کره بز درون دارم).اصولا این کره خر درون وقتی بالا می زنه باعث می شه که ما حرکات و رفتار های خرکی انجام بدیم که در حالت عادی و نرمال اون حرکات رو منطقی نمی دونیم. مثلا وقتی دو تا کارگر ساختمونی به عنوان شوخی به طرف هم آجر پرت می کنند(خودم این صحنه رو به عینه دیدم)، کاملا واضحه که کره خر درونشون بالا زده و داره خودنمایی می کنه. یا مثلا وقتی که سر میز پوکر توی دستت 2و7 خشت و دل هست و باهاشall in ,pre flo می زنی مطمئنا کره خر درون شما فعال شده. رانندگی با سرعت 90 کیلومتر توی کوچه هم از مصداق های بارز این جریانه. البته خیلی وقت ها ما نقشی در بیدار شدن کره خر درون خودمان نداریم و شخصی یا اشخاصی برایمان بیدارش می کنند که ما در اصطلاح به آن «خر شدن» می گوییم. حتی گاهی اوقات سعی می کنیم که این قوه غریب رو توی اشخاص دیگه ای بیدار کنیم و به قول معروف خرشان کنیم. اصولا وقتی این قوه فعال میشه ، شخص رو از فکر کردن به عواقب کاری که داره انجام میده باز می داره.این جور مواقع بهترین درمان یک پس گردنی محکم به خودتون و شمردن عواقب اون کاره.

همه توضیحات بالا به خاطر این بود که چند وقتیه تفکرات پدرانه ای پیدا کردم و دوست دارم یکی بهم بگه بابایی!!!همیشه علاقه خاصی به بچه ها داشتم. حتی میشه گفت با توجه به این که من نوه ارشد خانواده از دو طرف هستم، همه دختر دایی ها و دختر عمو هام تو بغل من بزرگ شدن(البته غیر از قسمت تعویض پوشک و گریه کردن ). ولی هر چی دودوتا می کنم می بینم نمی تونم هزینه یه بچه رو توی زندگی امروزی پوشش بدم. وقتی هر بار جیش کردنش 250 تومن برای شما آب بخوره فکر نمی کنم که ماهی کمتر از 700 هزار تومن خرج داشته باشه. طی محاسبات و آنالیز هایی که انجام دادم، این علاقه به پدر شدن از همون کره خر درونم داره نشات می گیره. نتیجه اخلاقی این که چند روزه از همون روش خود درمانی که بهتون گفتم استفاده می کنم.یعنی به محض بروز احساسات پدرانه در خودم یکی می زنم پس کله خودم و میگم هنوز خیلی زوده پسر. به عواقبش فکر کن.

 

Read Full Post »

آقا عجب شبی بود.همین ۴ شنبه هفته پیش را می گویم.از یک هفته پیش با رفقا هماهنگ کردیم که ساعت ٧ شب منزل آقای وحید جان باشیم و به انضمام دوستان دانشگاه(که ماشا الله ماشا الله هزار قرآن به میان الان هر کدام برای خودشان مهندسی قابل شده اند) اندک پوکری راه بیندازیم و ساعاتی را به بطالت بگذرانیم. با وجود اطلاع رسانی های مکفی و هجمه تبلیغاتی که از دو هفته قبل راه انداخته بودم هیچ کس به موقع نیامد. حتی با وجود این که الفاظ بسیار رکیکی را برای اشخاصی که دیر بیایند در نظر گرفته بودم، ولی باز هم کسی به روی مبارک نیاورد و همه دیر آمدند. اولین نفری که رسید خودم بودم. حتی وحید جان نیز منزل نبود. البته بعد از تماسی کوتاه سریع خودش را رساند. بیچاره رفته بود برای پذیرایی از ما بی چشم و رو هایی که خودمان خودمان را دعوت کرده بودیم وسایل و مخلفات پذیرایی بخرد. اسی و شری محترم هم آمدند. دو تن از دوستان با هم شرط بسته بودند که حمید یا نمی آید و یا از شدت ذلالتی که پس از همسر گزیدن بر وی مستولی گشته است با خانوم «الف» وارد خواهد شد که ظاهرا شرط را نیز بردند و حمید پس از اولین تماس و جمله های تکراری شامل «من خسته هستم»، «شام بخورم ببینم چی میشه»، «وسیله ندارم» و غیره ما را به نحوی بسیار حرفه ای پیچ داد و انصافا ما نیز سر به سرش نگذاشتیم چرا که خود چنین روزگارانی را با خانوم «ل» آزموده بودیم و از دردی که بر وی می رفت آگاه. خلاصه پوکری سخت در میان حریفان در گرفت چنانکه تن یکدیگر به خاک می ساییدند و بعد از آن هم شام و و ادامه بازی تا پایان و  بعد هم خداحافظی و رنج وداع. و الحق که شبی شعفناک و بس سرور آفرین برای ما بود. نکته ای که مرا ملول و اندوهگین کرد این بود که وحید جان و شری محترم ظاهرا تا زیر چانه در پوکر و قمار گرفتار شده و روزی از ایشان بدون پوکر صرف نشود. تا این جای قضیه وحید جان ٢ میلیون ریال عقب بود و جناب شری در حدود ٣٠ میلیون ریال.با اسی کلی نصیحتشان کردیم و اندرز ها دادیم لکن می دانم که نرود میخ آهنین در سنگ. کلا بحث اخلاقی این مطلب این بود که عزیز برادر اندازه نگه دار که اندازه نکوست. عزیز من درست است که ماهم آنشب مقداری از ثروتمان را باختیم ولی همین یکبار بود و قرار نیست هر روز تکرار شود. خیلی از چیز ها رو اگه اصلا آلودش نشی بهتره ولی اگه هم دستی درش بردی اندازه رو رعایت کن. البته این جمله نغز و پر معنا شامل دو مورد نمی شود.دو چیز هست که هیچ وقت توصیه امتحان کردن آن را نیز نمی کنم چون کلا موارد بی پدر و مادری هستند و امتاحن کردن آنها نیز مضراتی عجیب و نهان دارد: ١ – سیاست ٢ – مواد مخدر از همه رقم

ذت زیاد

Read Full Post »