Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2009

26 سالگی تا 33 سالگی

تا حالا شده که به یه چیزی خیلی فکر کنید و اون چیز جذب شما بشه؟ می دونم حرفم خیلی عجیبه ولی نمی دونم چه جوری بگم. مثلا دو روز به توپ بسکتبال فکر کنید و وقتی میرید خونه دوستتون اونجا تصادفا یه توپ بسکتبال ببینید؟ (فکر کنم مثالم خیلی بی خود بود. آخه چرا آدم باید دو روز به توپ بسکتبال فکر کنه؟ ولی همینه که هست.شنونده باید عاقل باشه!). چند وقت بود که داشتم با خودم فکر می کردم که ای بابا تا 1 ماه دیگه ما هم 26 سالمون تموم میشه. همش تو فکر این بودم که هفت سال دیگه من کجام و دارم چی کار میکنم؟ اصلا یه آدم 33 ساله چه جوریه و چه احساسی داره؟ فکر میکنه که پیر شده؟ زیاد مریض میشه؟ از یه آدم 26 ساله زودتر خسته میشه؟ به 26 سالگی خودش می خنده همون جور که به 18 سالگیش می خندید؟ تا اون موقع بابا شدم؟ یا کلا بی خیال این شدم که یکی دیگه رو وارد این دنیا بکنم؟ اصلا تا اون موقع زنده هستم که 33 تا شمع رو فوت کنم؟ خلاصه باور کنید که یک هفته به این عدد33 فکر می کردم و کلی برنامه ها داشتم و گاهی اوقات هم دپرس فلسفی می شدم. دلم می خواست برم یقه یه آدم 33 ساله رو بگیرم و بگم: حرف بزن، یاللا، بگو چه حالی داری، احساست چیه، این هفت سال واست خوب بود یا بد؟ خلاصه این که واقعا با این عدد 33 دست به گریبان شده بودم و در با همین حال سرما خوردگی غریبی که همچنان بر ما حاکم است،در فکر و خیال فرو می رفتم.

دیشب که داشتم برای خودم وبگردی می کردم و دنبال بلاگ های جدید می گشتم یهو خوردم به یه پستی توی  بلاگ «چریکه آراز» که باعث شد که من دو تا شاخ در بیارم به قاعده هویج. به جان اعلی حضرت قسم شوخی نمی کنم. توش نوشته بود که 33 سالش شده و ظاهرا هم هفت سال بود که وبلاگ نویس بود. یعنی از همین 26 سالگی که من هم شروع به نوشتن کردم اون هم شروع کرده بود. اون آقاهه  نوشته بود که نسبت به قدیم هایش خیلی فرق کرده. ظاهرا این حرفو بعد از خوندن و دوره کردن آرشیو بلاگش زده بود. در ضمن به نظرش از سی سالگی به بعد سن واسش بی معنی شده و هیچ حس خاصی بهش نداشته. از همه مهمتراین که واسه اون آقاهه هم سن 33 سالگی یک نقطه خاص بوده.

الان دارم گذر زمان رو احساس می کنم. خیلی زیاد. خیلی بده و هیچ کاریشم نمی شه کرد. اوهوی با شمام. شمایی که الان 33 سالته. بیا این جا بگو چه حالی داری. بگو خوبه یا بده. شاید با کمک شما بتونم کمی این فضولی عجیب و غریبی که به جونم افتاده رو ساکت کنم.

پی نوشت1: چهار روز است که از چپقمان دودی برنخاسته است. دعا کنید که سرماخوردگیمان خوب شود تا برایتان یک پست چپقی اعلا بنویسیم.

پی نوشت2: با این که همه موارد ایمنی رو انجام دادم و روزی 37 بار دستام رو شستم و شب ها هم توی هال خوابیدم و از یک متری خانم «ل» هم عبور نکردم ولی باز هم خانم «ل» سرما خورد. وضعی شده توی خونه. دیشب رفتیم بیرون و خرید کردیم واسه 4 روز. 3/5 کیلو شلغم، 4 کیلو پرتقال آبگیری، 2 کیلو لیمو شیرین.یخچال جا نداره واسه اینا، همین جوری ولشون کردیم توی آشپزخونه. راه به راه هم چایی با عسل و لیمو می خوریم. راستی مگه آدم مریض نباید کم اشتها بشه؟ من تقریبا هر روز به اندازه جیره غذایی یک اسب دارم می خورم.بازم گشنمه!

 

(بیشتر…)

Advertisements

Read Full Post »

هوای خاک آلود

امروز ظهر رفتم خونه ناهار بخورم. خانم «ل» رفته بود دانشگاه. ساعت 2 بود و موقع اخبار شبکه آقا عزت. بی بی سی هم که از روی هاتبرد قطع بود. ما هم کنجکاو که بدونیم ادامه شلوغی ها به کجا انجامید. به ناچار بعد از مدت ها کنترل تلویزیون را برداشتیم و رفتیم سراغ رسانه میلی تا ببینیم اینبار میل آقا عزت به چی کشیده است و چه شامورتی نشان خواهد داد. به ناگاه ریاست محترم مجلس با آن موهای بورش ظاهر شد و شروع کرد به محکوم کردن و این حرف ها و درخواست اشد مجازات برای سران فتنه! غذا را گذاشتم گرم شود. از شما چه پنهان یک قابلمه سوپ است که برای ما که سرما خورده ایم بسیار بسیار مفید می باشد. نمی دانم چرا یاد گیلاسی افتادم که چند وقت پیش مریض شده بود و نوشته بود که: هیچ بویی رو نمی فهمم. ما آن روز خندیدیم. البته نه به ریش گیلاسی که گیلاسی اصلا ریش ندارد. بلکه به ریش N1H1 خندیدیم که تا حالا ما را پیدا نکرده است. غافل از این که دست روزگار ما را هم مبتلا خواهد کرد. خلاصه برگشتم جلوی تلویزیون و دیدم که یه عده دارند توی اصفهان شعار می دن که منافق اعدام باید گردد!! و پشت بندشم با هزار نفر مصاحبه کرد  و همشون هم تقریبا یک جمله رو گفتند: باید با اینها برخورد قاطع بشه!!!

شب قبلش هم صحبت های رادان رو دیده بودم. همه چیز یه آدم گیج و سردرگم رو نشون می داد. چشم هاش دو دو می زد. جملاتش رو تندتند می گفت و عین آدم هایی بود که دنبالشون کردند. معلوم بود که اعصابش بدجوری خاکشیره. همه این حرف ها رو گفتم که بگم عزیز من داره بوی خون میاد. آدمایی مثل رادان توی این جور مواقع ذهنشون فقط به سمت گلوله و خون بیشتر می ره. این تبلیغات و هیاهو توی تلویزیون هم آتش تهیه برای برخورد های خیلی خیلی خشن تره. به خیال خودشون می خوان با اقدام انقلابی (شما بخوانید سرکوب شدید) قضیه رو تموم کنند. من نمی دونم قراره چه اتفاقی بیفته. چند نفر دیگه کشته بشند؟ سوالی هم که واسه من بی جواب مونده اینه که بالفرض هم که اینا برن، قراره کی بیاد؟ چه جور حکومتی قراره ایجاد بشه؟ قراره مثل عراق بشیم یا افغانستان؟ شاید هم ترکیه؟ پاکستان؟ یا یه چیزی مثل سویس و فرانسه؟ و یا قراره همین نظام بمونه و فقط رئیس جمهور عوض بشه؟ کسی تا حالا به اینش فکر کرده؟ یه معلم قرآن داشتیم کی می گفت یه بار اولای انقلاب با یکی از دوستاش کلی صحبت کرده و واسش منبر رفته و طرف رو راضی کرده تا تمام نوار های موزیکش رو آورده و با هم پاکشون کردند که مرتکب گناه نشند. این معلم قرآن ما یه استادی داشته و قضیه رو واسه استاده تعریف می کنه و انتظار داشته که استاده تشویقش کنه که: آفرین بر تو ای جوان که یک نفر را به راه راست هدایت کردی! ولی استاده وقتی جریان رو می شنوه به معلم ما میگه: خوب جاش چی واسش ضبط کردی؟ و معلم ما هم میگه: هیچی،فقط پاکشون کردم. استاده هم صاف می ذاره تو کاسه معلم ما و میگه تو که چیزی نداشتی واسش ضبط کنی غلط کردی نواراشو پاک کردی. من ته این قضیه رو نمی تونم ببینم. چون خیلی گرد و خاک تو هوا هست. فقط خدا به هممون رحم کنه. وقتی میگم هممون منظورم هممونه. می فهمید؟

Read Full Post »

جمعه دو هفته پیش سالگرد ازدواجمون بود و معنی و مفهوم آن این است که ما 3 سال متوالی در زیر یک سقف تو سر و کله هم زده ایم، با هم خندیده ایم و گریه کرده ایم و خلاصه این که زندگی کرده ایم. و البته کلا 6-7 سالی از روز آشنایی من با خانم «ل» می گذرد. به همین مناسبت تصمیم گرفته بودم که یک روز خوب را برای خانم «ل» درست کنم. از آنجایی که فعلا جوان هستیم و پولمان برای خرید سرویس های جواهرات کافی نیست با خانم «ل» قرار گذاشتیم که برای سالگرد ازدواجمان برایش یک فقره کاپشن بخریم تا سر سیاه زمستانی بپوشد و از سرما و آنفولانزا در امان باشد، او هم که وضع جیب ما را از خودمان بهتر می دانست، قبول کرد. خلاصه عصر روز جمعه راهی پاساژ ونک شدیم و تمام آن جا را زیر و رو کردیم. لکن هر چه بیشتر می گشتیم کمتر می یافتیم. هر چیزی را که به خانوم «ل» نشان می دادیم مورد پسند واقع نمی شد. کم کم پاهای هر دویمان درد گرفت و لب و لوچه مان به سمت پایین متمایل شده بود. بعد از دو ساعت و نیم چرخیدن به این نتیجه رسیدیم که هیچ کاپشن خوب و قشنگی در آنجا وجود ندارد و بیرون آمدیم. توی سرما به سمت ماشین راه افتادیم. پرسیدم: کجا بریم؟ فست فود یا سنتی؟ خانم «ل» در جواب گفت نمی دونم فرقی نمی کنه.

هر دو خسته و پکر توی ماشین نشستیم و بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتیم که به پیتزا پنتری قائم مقام برویم. خیلی شلوغ بود. به زور یک میز کوچک پیدا کردیم. بوی دود پیتزا  و روغن سوخته توی فضا پیچیده بود. یه نگاه به قیافه خانم «ل» انداختم. کارسختی نبود که متوجه بشم اصلا خوشحال نیست، پس فورا بلند شدم و دستشو گرفتم و از اون جا اومدیم بیرون. رفتیم به سمت پیتزا پیشخوان توی تخت طاووس. غلغله بود.بی خیال شدیم و رفتیم پیتزا پاشا، اونجا هم همین وضع بود. باید 45 دقیقه وای میستادیم تا یه میز بهمون بدن و بتونیم زیر نگاه سنگین بقیه مردم که منتظر بودن غذای ما تموم بشه تا مثل یه گرگ جامون رو بگیرند، غذامون رو بخوریم. از خیرش گذشتم و برگشتیم توی ماشین. قرار بود اون روز یه روز خیلی خوب باشه ولی تا اون لحظه ما فقط دو تا آدم گشنه و خسته بودیم که حتی جایی برای غذا خوردن پیدا نکرده بودیم. باور کنید حتی فکرم به سمت فری کثیف هم رفت. از تخت طاووس پیچیدم توی مفتح تا به سمت پیتزا پنتری خیابون ویلا برم. اعصابم خورد بود. خانم «ل» هم خسته شده بود و هیچی نمی گفت. حق داشت. من نتونسته بودم سالگرد خوبی برگزار کنم. در حال رد شدن از چهار راه زهره بودم که چشمم خورد به «چینگاری». زدم روی ترمز و بعد از چهار راه وایسادم. یه بار یکی از آشنایان تعریف خیلی خیلی مختصر و دو کلمه ای از اون جا کرده بود و گفته بود که «جای با حالیه». نگاهی به خانوم «ل» انداختم. فهمیده بود که چی تو کله من می گذره. گفتم بریم ببینیم چجوریه؟ گفت: بریم.

و ما رفتیم توی «چینگاری». انصافا اون آشنای ما توصیف خوبی کرده بود. فضا کم نور بود. از اون کم نور هایی که خیلی خیلی شاعرانه است و حتی می تونه از امثال من هم سعدی و حافظ بسازه. میز های دو نفره که رویشان یک شمع بود. مبل های بزرگی که به جای صندلی بودند و کوسن های نرم و خوشگل که روی مبل ها جا خوش کرده بودند. از همه مهم تر این که اصلا شلوغ نبود. دور تا دورمان مجسمه های عجیب و غریب فیل به چشم می خورد. درست حدس زدید. این جا یک رستوران هندی بود. برای پیش غذا سالاد و سمبوسه سبزیجات سفارش دادیم. خیلی باحال بود. سمبوسه ها داغ بودند با یه سس خیلی باحال و خوشرنگ به رنگ چمن که از سبزیجات معطر درست شده بود. به همراه کلی ادویه و کمی فلفل سیاه.

نوبت غذا رسید. انتخاب از بین 30 آیتمی که توی منو بود کار سختی بود ولی ما این کارو کردیم و الحق و والانصاف که خیلی خوب هم انتخاب کردیم. غذا دو نفره بود و از یک کاسه خیلی کوجک برنج و یک ظرف بزرگ بزرگ پر از گوشت تهیه شده بود. گوشتی که پخته شده وریز ریز شده بود و بعدا به همراه مقدار زیادی دارچین و ادویه های دیگر سرخ شده بود. نمی دونم چه جوری مزشو بنویسم. فوق العاده بود. یکی از خوشمزه ترین غذا هایی که تا حالا خورده بودم. هر تکه گوشتی که توی دهانم می گذاشتم رو حسابی مزه مزه می کردم. مزه ها جدید بودند و خوشایند. طعم هایی که تا حالا درکشان نکرده بودیم، حسی جدید و عالی. خلاصه این که آن شب به یک شب به یاد موندنی تبدیل شد. فضای بسیار رمانتیک و شاعرانه و غذای بسیار خوشمزه و خوش طعم. پایانی عالی برای یک شروع افتضاح. آن شب فهمیدم که خدا هنوز مرا دوست دارد. البته کمی زیاد پول گرفتند. کلا 37 تومان پرداخت کردم. من کلا با رفتن به رستوران های خارجی و دادن پول زیاد برای غذاهایی که مزه شان برای ما مزخرف هستند و یا همان غذا های خودمان هستند که با نام دیگری به خوردمان می دهدند، موافق نیستم، ولی این یکی به نظرم متفاوت بود و البته کاملا راضی بودم و حتی آرزو کردم که این پول گوشت بشود به تنشان. به نظر من که خیلی بهتر از این بود که بروی دربند و یا «نایب» و یا «لوکس طلایی» و «البرز» و همین مقدار پول بدهی تا یک پرس چلوکباب فرد اعلا بخوری. به هر حال چلو کباب را هزار بار خورده ایم و احتمالا باز هم خواهیم خورد ولی امتحان کردن این یکی واقعا می ارزید. شما هم امتحان کنید. آدرسش را برایتان می گذارم. فقط حتما شب ها بروید که نور کم باشد و فضا شاعرانه و رمانتیک.

پی نوشت1: فکر نکنید که کاپشن رو پیچوندم ها!! چند روز پیش از نزدیک خونه واسش خریدم.

پی نوشت2: آدرس «چینگاری»: خیابان مطهری – خیابان مفتح – اولین چهار راه(زهره) – به سمت مدرس – رستوران چینگاری

پی نوشت 3: از دوستانی که ابراز لطف کردند و از هدر جدید تعریف کردند ممنونم. من خودم هر وقت این عکس رو می بینم شامه بویاییم تحریک میشه!!! عکس کامل و با کیفیتش رو می تونید اینجا ببینید.

Read Full Post »