Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2010

34 میکرون

تا لب چشمه رفتم و تشنه برگشتم. البته اگر خیلی دقیق تر بخوام بگم 34 میکرون با لب چشمه فاصله داشتم. چشام رو عمل نکردم. نه این که پشیمون شده باشم، نه عزیز برادر. دکتر این کارو نکرد. امروز صبح به انضمام یک لشکر برای عمل رفتیم کلینیک چشم پزشکی. وقتی میگم لشکر واقعا منظورم لشکره ها. بابا که از اول قرار بود بیاد. مامان هم با اصرار اومد، هرچی ما گفتیم که: مامان جان آخه می خوای بیای چی کار؟ بابا کل عمل یک ربع طول می کشه! عمل قلب باز که نمی خوام بکنم! زشته به خدا، مردم نمی گن این بچه غول 186 سانتی با 100 کیلو وزن با مامانش اومده؟

خلاصه ما هر چی گفتیم به گوش مامان جان نرفت و هی می گفت: من مادرم، تو نمی فهمی. انگار ما می گفتیم که شما پدری!!! خانم «ل» هم که آمده بود.  البته تنها نبود و خواهرش رو هم آورده بود. شما فکرش رو بکن طرف میره جراحی قلب می کنه با خودش دو تا همراه می بره، ما واسه یه عمل 15 دقیقه ای چهار تا همراه داشتیم. بعد از یک ساعت بالا و پایین رفتن تو پله های کلینیک و اپتومتری مجدد و پرداخت پول عمل به صندوق و امضای رضایتنامه، دکتر گفت که برو پایین و یه ضخامت سنجی قرنیه هم بکن. یه دستگاهی بود که یه خانم اپراتور سنسور های دستگاه رو به خیلی آروم به سطح چشم میزد و دستگاه ضخامت قرنیه رو تعیین می کرد. نتیجه رو بردم اتاق عمل و دادم به پرستار. پرستار گفت برو تو اون اتاق حاضر شو. داشتم می رفتم لباس بپوشم که یه پرستار دیگه اومد تو اتاق و گفت که شما نمی تونی عمل کنی!!!!! وا رفتم، گفتم آخه چرا؟ مشکلی پیش اومده؟ گفت ضخامت قرنیه ات توی این آزمایش 506 میکرونه ولی توی اسکن 540 میکرون بوده و اینا تفاوت دارن.اگه 506 درست باشه نمی تونی عمل کنی. خلاصه این که نامردا به خاطر 34 میکرون معامله رو به هم زدن!!! (یه میلی متر رو تقسیم به هزار کن میشه یه میکرون). گفت برو و 5 شنبه دوباره بیا تا این آزمایش رو یه اپراتور دیگه که حرکت دستش دقت بیشتری داره واست انجام بده.ما هم دست از پادراز تر از اتاق عمل بیرون اومدیم و به انضمام لشکر شکست خورده به خونه برگشتیم. ظاهرا قسمت ما نیست که از دست این عینک راحت بشیم. پنج شنبه دوباره میرم ولی من که چشمم آب نمی خوره.

 بنده نوشت: خدایا چی می شد به جای این که این همه خاک و گل مصرف کنی و این پاها رو اینقدر گنده درست کنی که مجبور شیم واسه پیدا کردن یه جفت کفش 45 شونصد تا مغازه رو بگردیم،  یه هفتاد هشتاد میکرون به ضخامت این قرنیه لا مصب اضافه می کردی؟

(بیشتر…)

Read Full Post »

مشکلات یک عینکی

بعد نوشت: فردا می رم واسه عمل. تا چند روز باید تو غار زندگی کنم و رفتار خفاش ها رو سرلوحه خودم قرار بدم. امیدوارم دکتر فردا حالش خوب باشه و چشمای منو درست عمل کنه، اگه این طور نباشه قطعا به روح اعتقاد داره. واسه هر دومون دعا کنید. هم من و هم دکتر.

 

از کلاس دوم دبستان عینکی شدم. آن موقع ها مثل الان نبود که بچه ها رو از شش ماهگی به چشم پزشکی ببرند. آن زمان ها کلا بزرگ کردن بچه به روش فله ای انجام می شد، نه مثل الان که هزار بار بچه رو برای چکاپ و میکاپ و هزار جور آپ دیگه باید اینور و اونور ببری و آخرش هم توفیر زیادی با همون بچه های قدیمی نمی کنه. اون موقع ها مدل عینک ها زیاد نبود. کلا دو مدل عینک وجود داشت. عینک فلزی و عینک کائوچویی. منظورم از این حرف این است که بیشتر عینک ها شبیه هم بودند. اوایل که عینک می زدم شماره هر کدام از چشمهام حدود2 بود. البته با رشد کردن بدن این شماره هم بیشتر و بیشتر می شود و هیچ ربطی هم به نگاه کردن به تلویزیون ندارد. چقدر دایی ها و عمو ها و پدر بزرگمان بهم گیر دادند که: عقب بشین بچه! اونقدر چسبیدی به تلویزیون که چشت ضعیف شده!

شما هم اگر یک بچه ای را دیدید که به تلویزیون چسبیده بیخودی روی اعصابش راه نروید و بهش گیر ندهید.چون اثرات بسیار بد روحی در او ایجاد می کند و حتی ممکن است در بزرگسالی تبدیل به یک وبلاگ نویس خسته بشود. الان شماره چشم راستم 9/25 و چشم چپم 7/5 است. می دانم که الان خیلی هایتان گفتید:واوووووووو. آره عزیز برادر چشم های من خیلی خیلی ضعیف هستند، در واقع بدون عینکم من یک فرد نابینا محسوب می شوم. عینک جزئی از وجود من شده. صبح ها که چشم هام رو باز می کنم با دستم عینکم را در کنار تخت پیدا می کنم و شب ها هم موقع خواب بعد از خاموش کردن چراغ اون رو بر میدارم و کنار تخت می ذارم. حتی توی حموم هم عینک می زنم. همین طور موقع بسکتبال یا فوتبال. اگه عینکم بشکنه باید به مدت 24 ساعت تمام فعالیت هامو کنسل کنم و توی خونه بشینم و به موزیک گوش کنم، البته اگه عینک یدکمو پیدا نکنم. خلاصه روزهای سخت زندگی عینکمند ما نیز سپری شد. چه روز هایی که برای شکستن شیشه عینکمان آبغوره گرفتیم و چقدر دردناک بود وقتی که توپ پلاستیکی با ضرب روی صورت و عینکمان فرود می آمد و اشک رو در چشم هامون جمع می کرد. و البته در سال های دبیرستان توپ پلاستیکی دو لایه جای خود را به توپ بسکتبال داد و نوع ضربه خوردن ما هم فرق کرد. از آنجایی که قد بلندی دارم همیشه در پست سنتر بازی می کردم. وقتی که برای ریباند بلند می شدم، جدای از این که باید برای گرفتن توپ تلاش می کردم، باید از صورت و عینکم در مقابل ضربات آرنج بقیه هم محافظت می کردم. و بدتر از همه این بود که شیشه عینک همیشه وقتی می شکست که اصلا انتظارش را نداشتی. مثلا یک هفتهمونده به کنکور و یا وقتی که داری با دوستات میری شمال. و طبق معمول عینک یدکت رو هم با خودت بر نداشتی!

البته نباید از انصاف هم بگذریم، این شماره چشم برای من در یکجا خیلی مفید هم بود. و آن هم معاف شدن از خدمت مقدس سربازی بود. آنجا بود که خیلی از دوستان با حسرت به چشم های باباقوری من نگاه می کردند و بند پوتین هایشان را سفت می کردند(این جمله رو ادبی نوشتم که حرصمو خالی کنم و باسن اونایی که همیشه منو مسخره کردند رو بسوزونم). کارت معافی را به سادگی برای من صادر کردند. حتی می خواستند به خاطر نمره خیلی زیاد چشم هایم برادرام رو هم معاف کنند که البته من قبول نکردم!

تقریبا سال اول دبیرستان  بود یعنی حدود سال 77-78 که اسم لیزر رو شنیدم. می گفتند چشم رو با لیزر عمل می کنند و دیگه طرف نیازی به عینک نداره. از اون موقع همیشه خیلی به خودم مطمئن بودم که یه روزی چشممو عمل میکنم و خوب می شم و این عینک لعنتی رو بر می دارم. نمی تونستم چهره بدون عینک خودم رو ببینیم مگر توی آینه و از فاصله 10 سانتی متری. باور کنید یکی از آرزو هام اینه که بفهمم بدون عینک چه شکلی هستم؟ (شک دارم که بیشتر شبیه حوری ها هستم و یا شبیه پری ها!!) دومیش هم اینه که بتونم عینک آفتابی بزنم. باور کنید خیلی زجر آور است که با این قد و هیکل رشید و ظاهر و چهره شبیه جرج کلونی نتونی از عینک آفتابی استفاده کنی و همیشه حسرت به دل بمونی. خلاصه این که بالاخره با هزار امید و آرزو هفته پیش رفتم چشم پزشکی برای معاینه. دکتر بعد از این که کلی قطره و اینا تو چشمون ریخت و هزار بار مثل صمد آقا توی چشمون انگشت کرد، یه نگاه نا مطمئن به من کرد و گفت: شماره چشمت خیلی زیاده، فکر نکنم که بشه صفرش کرد!!! آقا ما رو می گی انگار یک سطل آب سرد رو روی مغزمون خالی کردند. یعنی در یک لحظه رویایی که نزدیک به 12 سال در سرم بود و حتی یک بار هم بهش شک نکرده بودم از بین رفت. دیگه صدای دکتر رو نمی شنیدم. معنی این حرف های دکتر این بود که این قطعه مرکب فلزی و شیشه ای تا آخر عمر با من می مونه و جدایی بین ما دو تا امکان پذیر نیست. دکتر یه عکس رنگی از قرنیه واسم نوشت و گفت هفته بعد عکس رو واسش ببرم تا بگه که شماره چشم من رو به چند می تونه تقلیل بده. حالم خیلی خراب شد. رفتم خونه. ناراحت بودم و دپرس. و باید یه جوری خودمو خالی می کردم. البته اصلا نمی خواستم که خدای نکرده پاچه خانم «ل» را بگیرم. اون بیچاره هیچ نقشی در ضعیف بودن چشم من نداشت و حتی هیچ وقت از عینک من رو مسخره نکرد و حتی وقتی فهمید که چشمم خیلی خیلی ضعیفه هم نگاهش مثل یه آدم معمولی بود و من بابت این همیشه ازش ممنونم. رفتم سوپر مارکت و 5 هزار تومن پفک و چیپس خریدم به اضافه یک شیشه دلستر. باور بفرمایید که 5 هزار تومن پفک و چیپس خیلی خیلی خیلی برای یک نفر زیاد است و واقعا بیش از توان یک فرد است. به شما نیز توصیه می کنم که جز در موارد خاص دست به همچین اقدامات مازوخیسمی نزنید. اون شب نشستم و فیلم king of comedy رو دیدم و همه پفک ها و چیپس ها ر وبه هر بدبختی بود بدون کمک خانم «ل» خوردم. وقتی فیلم تموم شد گلویم خشک شده بود و دهنم می سوخت ولی احساس می کردم که اعصابم کمی آروم شده.

همه اینا رو گفتم تا بگم که دکتر بعد از دیدن عکس قرنیه بهم گفت می تونه شماره چشمم رو از 2 کمتر کنه. حالا هم از شما هایی که عینک می زنید و شماره چشمتون نزدیک 2 هست می خوام که شرایطتون رو برای من بگید. سو تفاهم نشه عزیز برادر. قصد ازدواج مجدد ندارم. می خوام بدونم که یه آدم با شماره چشم 2 چقدر به عینک وابستگی داره؟ توی خونه هم باید عینک بزنه؟ حداکثر دید واضحتون چقدره و امثال اینا. لطفا زودتر نظرتون رو بگید. تا سه شنبه باید تصمیم بگیرم. راستی قدر چشماتون رو بدونید.

(بیشتر…)

Read Full Post »

Love is

آدامس Love is رو یادتونه؟ همون آدامسی که رنگ های مختلف داشت و وقتی مینداختی تو دهنت مثل لاستیک می شد و چقدر من اون لاستیکهای رنگی رو با اشتها می جویدم. همون آدامسی که عکس هاش تشکیل شده بود از یه دختر و یه پسر و جمله ای که زیرش نوشته بود و من اون موقع ها نمی تونستم بخونمشون.

دو هفته پیش مامانجون که همون مامان بزرگ من باشه یه عمل جراحی کرده بود و توی بیمارستان بستری بود. با خانم «ل» رفتیم عیادتش. بابا جون هم که همون بابابزرگ من می شه هم اونجا بود. ظاهرا باباجون دندون های مصنوعی مامانجون رو که قبل از عمل بهش داده بود گم کرده بود. مامانجون با همون صدای بدون دندونش  می گفت:

آخه مرد، من حالا چی کار کنم؟ دندونا رو چرا گم کردی؟ این جوری عین پیرزن های هاف هافو بیام خونه که چی بشه؟

باباجون جواب داد: مهم نیست عزیزم. تو فقط زود تر خوب شو بیا خونه، من تو رو می برم خونه می شونمت روی مبل و فقط می شینم یه دل سیر تماشات می کنم.

خاله که از صبح بیمارستان بود در گوشم گفت که باباجون کلی از صبح گریه کرده و به خودش بد و بیراه گفته که دندونا رو گم کرده. الان دوست دارم عکس جفتشونو بفرستم واسه کارخونه آدامس love is و بهشون بگم: عشق اینه!

 

(بیشتر…)

Read Full Post »

هر چی می خوایم پست هامون سیاسی نشه و سرمون به کار خودمون باشه و چپقمون رو بکشیم، یک عده ای عناصر معلوم الحال نمی ذارند که. توی دو تا پست قبل از این نوشته بودم که این قضیه بعد از انتخابات داره به سمت جنگ داخلی پیش میره. درسته که خیلی هاتون اون رو خوندید و هیچ کامنتی هم نذاشتید، ولی من با تکنولوژی جدیدی که دارم تونستم قیافه خوانندگان بلاگم رو ببینم ( آره عزیز من. همین الان هم دارم قیافتو می بینم. از این به بعد هم لطفا خانم ها با روسری بلاگ من رو بخونند). آره عزیزم، من قیافه تک تکتون رو دیدم. حتی مهندس خسته که همیشه قیافش رو قایم می کنه رو هم دیدم. انصافا خیلی خسته بود. توی همون سه دقیقه و پنجاه ثانیه ای که داشت متن من رو می خوند شیش تا خمیازه کشید. بعضی هاتون یه کامنتی برای ما گذاشتید. البته 95 درصدتون فقط متنم رو خوندید و کله ای تکون دادید و آهی کشیدید. ولی خیلی هاتون کامنت که نذاشتید هیچ، یه پوزخند هم زدید و گفتید که ای بابا، جنگ داخلی کجا بود، این پیپ خسته هم چه جفنگیاتی داره می نویسه. با این که تمام حرف ها تون رو شنیدم ولی از اون جایی که خیلی خویشتندار هستم به روی خودم نیاوردم و جوابتون رو ندادم. عزیزان من، شما ها اون موقع مو می دیدید و من پیچش مو. امروز که از روی بیکاری و علافی توی چند تا از این بلاگ های برادران عرضشی می چرخیدم، متوجه شدم که عمدتا براین قضیه توافق نظر دارند که باید یکی مثل آقای خلخالی زمان انقلاب پیدا بشه و همه رو از دم تیغ بگذرونه تا عدالت انجام بشه!!! برای مثال اینجا و اینجا رو ببینید.
ولی از همه اینا بدتر چیزی بود که با دیدنش مغزم سوتی کشید به مسابه سوت قطار(شایدم مصابه)! الان واستون شاهد و مدرک هم آوردم که داره اوضاع خیلی قاراشمیش میشه. ایناهاش. اینجا یه عده دارن تیم استشهادی تشکیل می دن که عملیات انتحاری انجام بدن واسه نابودی جنبش سبز و سران فتنه! می دونی استشهادی یعنی چی؟ آره عزیزم از همونایی که به خودشون بمب می بندند و میرند وسط یه عده ای و با زدن یه دکمه خودشون رو منفجر می کنند که سریع السیر برند بهشت. بیشتر از این جرات نمی کنم که واستون بنویسم. تا همین جاشم با جون خودم بازی کردم. اگه بفهمند که به بلاگشون لینک دادم احتمالا با یه کامنت انفجاری بلاگم رو هم منفجر می کنند. اگه ما رو ندیدید حلالمون کنید.

(بیشتر…)

Read Full Post »