Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2010

لاغری تضمینی

تقریبا دو ماه پیش بود. با این که کمربند روی آخرین سوراخش می بستم ولی باز هم نفس کشیدن برام سخت شده بود. جیره غذاییم هم بی شباهت به جیره غذایی فیل های باغ وحش نبود. ناهار و شام عبارت بود از دو بشقاب پر از غذا که گهگاهی همون چلو خورش را هم به انضمام نان سنگک اعلا میل می فرمودیم. یعنی از صبح که بیدار می شدم با 2400 وات قدرت، شروع به جارو کردن مواد غذایی می کردم. خشتک شلوار جینم ساییده شده بود که صد البته به خاطر تپل شدن پاها و سایش آنها به هم بود. ولی هر روز این ها رو بی خیال میشدم. یعنی نه این که بی خیال باشم، اتفاقا خیلی هم به لاغر شدن و رژیم فکر می کردم. ولی همیشه این افکار بعد از این که لقمه آخر غذا رو قورت می دادم به فکرم می رسیدند. خیلی وقت ها هم به این حدیث شریف که می فرماید: » الشکم زینت الرجل»  اقتدا می کردم و سعی می کردم که خودمرو بیشتر تزیین کنم. ولی تیر خلاص وقتی به مغزم شلیک شد که خونه مامان اینا رفتم روی ترازو. عددی رو که ترازو نشون می داد سه رقمی بود. خلاصه این که از دو ماه پیش هردو مون شروع کردیم به رژیم گرفتن. البته از نوع درستش. و الان وزنم 91  کیلو شده که البته می خوام تا 88 ادامه بدم.

این رژیم ما اصلا فرمول اعجاب انگیزی نداشت. من به شما توصیه می کنم که اگر کسی به شما پیشنهاد یک رژیم عجیب و جادویی رو داد، خیلی سریع و بدون فوت وقت از جمله با مسما و دلنشین » خفه شو بابا»  استفاده کنید. عزیزان من، اصولا هیچ روش خارق العاده ای برای کاهش وزن وجود نداره به جز تنظیم میزان کالری که وارد بدن خود می کنید. کمر بند لاغری و ژل لاغری و وصل کردن برق و کمربند ویبره و سونای بخار و خشک و   … همه و همه حیله هایی است که عده ای که عمه هایشان زن های بدی بوده اند، برای خالی کردن جیب های من و شما طراحی کرده اند.

چربی دور شکم شما مثل کره 200 گرمی پاک نیست که با حرارت و یا ویبره آب بشه و از بدن شما دفع بشه. تنها راه از بین رفتن چربی ها ( و نه آب کردن آنها) اینه که کبد شما اونا را به کالری قابل استفاده برای بدن تبدیل کنه. از رژیم های عجیب و غریب مثل این که فقط سیب یا فقط هویج و یا فقط گوشت بخورید هم اجتناب کنید. چون به زبان خیلی ساده این کار خار و مادر بدنتان را به هم پیوند می دهد. سونا هم فقط باعث از دست رفتن آب بدنتون می شه که روز بعد با خوردن چند لیوان آب و مایعات مجددا جبران می شه و ربطی به چربی های بدن نداره. و این یعنی این که همه اون آدمای چاق و بد هیکلی که توی سونا نشستن و با حوله خودشون رو باد می زنند که لاغر بشند، سرکارند و دارن خودشون رو گول می زنند.

سوال اصلی همیشه اینه که چی بخوریم؟ جوابش هم خیلی ساده است. شما می تونید همه چیز بخورید، از همه گروه های لبنیات، کربو هیدرات ها، پروتئین و سبزیجات و میوه ها استفاده کنید، چون بدن شما به همه اونا احتیاج داره، فقط کم بخورید. مثلا من و خانم «ل» هر دو هفته یه بار یه پیتزا رو دونفری می خوریم. البته بدون نوشابه و سیب زمینی سرخ شده. در حالی که این حقیر نگارنده قبلا مثل دیوید کاپرفیلد عمل می کردم و تقریبا دو تا پیتزا رو به طرفه العینی غیب می کردم. از سبزیجات و سالاد بیشتر استفاده کنید تا دچار کمبود املاح و ویتامین ها و فیبر نشید. منی که لب به سالاد نمی زدم و فقط گهگاهی کمی کاهو داخل سس مایونزم می ریختم و می لمباندم، الان از ترکیب کاهو و کلم و هویج و قارچ و گوجه فرنگی های قرمز ریز شده که مزین به سرکه و روغن زیتون و گلپر و نعناع هستند لذت می برم.

حذف برنج و یا شام نخوردن یکی از ابلهانه ترین تصمیماتیه که هر کسی میتونه بگیره. می دونم که خیلی هاتون این کارو کردید، ولی ناراحت نشید چون من خودمم این کار های احمقانه رو در دوران جوانی و جاهلیت انجام دادم. راه و رسم درست غذا خوردن رو هم از کتاب دکتر کرمانی یاد گرفتم. اگه بخوام این کتاب رو برای شما mp3 کنم باید بگم که کالری غذا ها رو بخونید و با هم جمع کنید و بیش از نیاز روزانتون استفاده نکنید. اگه بیشتر استفاده کنید تبدیل به چربی می شه و اگه کمتر از نیازتون مصرف کنید بدن از چربی های ذخیره شده استفاده می کنه. این تنها فرمول چاقی و لاغری توی دنیا است. راستی تو راه خودتون ثابت قدم باشید و اصلا به حرف های خاله زنکی مامانتون و دوستاتون که میگن: وای دیگه بسه، حالا امشب رو بخور، تو که اصلا چاق نیستی فقط یه کم تپلی و یا صورتت داره خراب میشه، گوش ندید. اصلا هم نگران نباشید. صورت شما خراب نمی شه. فقط لاغر تر میشه و به مرور زمان هم همه به این چهره جدیدتون عادت می کنند و حتی بعد ها وقتی عکس زمان چاقی خودتون رو ببینید به اون خود قدیمیتون هزار تا بد و بیراه می گید.

سعی کنید توی یه هفته بیش تر از نیم کیلو کم نشید. اگه بیشتر بود بدونید که دارید زیاده روی می کنید. سرعت زیاد در رژیم، ضرر های خیلی زیادی داه و همون قضیه پیوند خوردن خار و مادر اعضای بدنتون دوباره پیش میاد.

راستی توی این عیدی هم حواستون رو جمع کنید، فریب اون بادوم هندی های کج و کوله و اون پسته های گوگوری مگوری و اون شکلات های خوشمزه لعنتی رو که دارن بهتون چشمک می زنند رو نخورید و نذارید لکه ننگشون عصمتتون رو لکه دار کنه.

البته بعضی از دوستان این حرف های ما رو به مال بابا بزرگشون هم نمی گیرند و در واقع از  حدیث » بخورید و بیاشامید تا خفه شوید» پیروی می کنند. به هر حال من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم، تو خواه پند گیر، خواه برو دو تا بشقاب چلو خورشت قیمه با ته دیگ و ماست پرچرب محلی بخور.

(بیشتر…)

Advertisements

Read Full Post »

آرایشگاه

هفته پیش که رفتم آرایشگاه، آرایشگرم یعنی همون سعید چاخان بعد از تکوندن پیش بند من میگه: پیپ جان عیدی ما یادت نره. یه نگاهی بهش کردم و  به جای 6 تومن همیشگی، یه 5 تومنی بهش دادم. طرف که فکر نمی کرد ما از خودش پر رو تر باشیم با تعجب نگاه می کنه و میگه: من میگم عیدی بده اونوقت تو از وقتای عادی هم داری کمتر میدی!! با یه خنده بهش میگم: نترس ، قبل از عید دوباره میام پیشت، همون موقع عیدی هم بهت میدم. البته وقتی که از در میام بیرون تو دلم میگم که مرتیکه پدر سوخته، ما 17 سال درس خوندیم تا مهندس شدیم، ولی هر ساعت کارمون اندازه 20 دقیقه ای که تو روی سر ما کار می کنی پول نمی گیریم، یا بدتر از ما اون دکترای بیچاره ای هستند که تو دهات های عجب شیر میرن طرحشون رو میگذرونند تا با ازای هر ویزیت 6 تومن بگیرند.

تازه من از همه مشتری های سعید چاخان بهش کمتر پول میدم و در واقع هر چی دوست داشته باشم میدم. وقتی میام خونه همه اینا رو واسه خانم «ل» تعریف می کنم و انتظار دارم که باهام همراهی کنه، ولی ظاهرا خیلی انتظار بیجایی داشتم چون خانم «ل» با یه نگاه عاقل اندر سفیه و یه حالت عجیبی میگه: برو بابا. ما واسه یه کوتاه کردن ساده پنجاه تومن میدیم. آرایشگرای مردونه که خیلی با انصافن!

کمی فکر می کنم. نمی خوام با گفتن این که خانوما در این جور موارد مخشون تعطیله و پشت گوشاشون مخملیه، بین خودمون یه جنجال الکی درست کنم. کمی فکر می کنم و سعی کنم یه جمله ای بگم که نه سیخ بسوزه و نه کباب. میگم: خوب البته خانوما ساده ترند و راحت تر میشه گوششون رو برید.

و صد البته که خانوم «ل» همین جمله رو هم قبول نکرد و اون هم مثل اکثر شما خانوما که الان اینا رو می خونید گفت: برو بابا! راستی حالا که حرف آرایشگاه شد، هفته بعد میرم اون آرایشگاه تو جردن، وقت تتوی ابرو دارم، میشه صد تومن. می خوام موهامم کوتاه کنم، پنجاه تومن هم واسه اون بهم بده.

 با خودم گفتم: چه خوب شد که به سعید چاخان هزار تومن کمتر دادم. الان فقط 149 تومن دیگه واسه آرایشگاه خانم «ل» کم دارم.

(بیشتر…)

Read Full Post »

آلاسکا فروش

بابا کنار پنجره وایساده و داد می زنه: پیپ جان بیا اینجا. می رم طرفش. با انگشت یه پیر مرد رو نشون میده که داره خیلی آروم از خیابون رد میشه. پیر مرد بیشتر از هشتاد سالشه. قد خمیده ای داره. پاهاش پرانتزی شدند. دست هاش هم از مچ کجه. احتمالا باید آرتروز یا یه همچین چیزی باشه. توی این سرمای زمستون فقط یه پیرهن نخی سفید چرک مد شده تنشه. سرعتش در حدود یک متر در پنج ثانیه است. بابا میگه:

هر ماه که این آقا اومد و زنگ خونه رو زد، اینقدر تومن بهش میدی. یه کم با تعجب به بابا نگاه می کنم. می فهمه که نگام یه جوریه و شروع می کنه به توضیح دادن:

این پیرمرده وقتی ما بچه بودیم تو این محل آلاسکا می فروخت. سر ظهر تابستون که ما فوتبال بازی می کردیم، میومد کنار کوچه وای میستاد تا فوتبالمون تموم شه. بعدش یه لشکر پسر بچه که توی گرمای تابستون عرق از سر و کلشون می ریخت، بهش حمله می کردند تا ازش آلاسکا بخرند. زمستونا هم لبو می فروخت. وقتی که ما بزرگ تر شدیم و بساط آلاسکا فروشی جمع شد، اون هم تبدیل به نمکی شد. تا همین چند سال پیش هم می دیدمش، این اواخر هم که دیگه از نمکی ها خبری نبود، پلاستیک جمع کن شده بود. ولی چند وقت بود که هیچ اثری ازش نبود. امروز که توی کوچه دیدمش، رفتم جلو و بهش سلام کردم و گفتم که من شما رو می شناسم و سی و هفت سال پیش وقتی که بچه بودم ازتون آلاسکا می خریدم. پیر مرد هم سفره دلش رو واسم باز کرد و گفت که قبلا تو نظام آباد یه خونه داشته. خونش الان رفته توی طرح و شهرداری خونش رو خراب کرده وبا پولش دیگه نتونسته اونجا خونه بخره. رفته ورامین یه خونه گرفته. چهار میلیون هم گذاشته بانک و سودش رو می گیره. اول که خواستم بهش پول بدم قبول نکرد. با کلی اصرار پول رو تو جیبش گذاشتم. آهی کشید و گفت: من یه عمری کار کردم مهندس. شما که اینو دیدی حرفم رو باور می کنی. خدا شاهده هیچ وقت پول مفت از کسی نگرفتم، همین الانم اون قدر توان دارم که یه گاری رو هل بدم و قوطی پلاستیکی جمع کنم ولی شهرداری نمی ذاره، اذیتم می کنند.

خلاصه این که بابا راضیش کرده که هر ماه بیاد در خونه و مقرریش رو بگیره. ظاهرا از یه سرهنگ که توی محلمونه هم کمی کمک می گیره. همه اینا رو گفتم که بگم وقتی یه جوون سی ساله رو می بینم که میاد کنار خیابون و هزار تا دروغ واست سر هم می کنه که هزار تومن ازت بگیره، یا گداهایی رو که دم در مترو و جاهای دیگه، بدون رو درواسی ازت طلب پول می کنند، دوست دارم یه جوری بزنم تو صورتشون که دماغشون از اون ور کلشون بزنه بیرون. برای کاری از خونه رفتم بیرون، سر کوچه که رسیدم دیدم پیرمرد داره هنوز سلانه سلانه راه میره. ایندفعه نگاهم بهش فرق داشت. توی دلم واقعا به مناعت طبعی که داشت احترام میذاشتم. به این که هنوز هم واسه خودش احترام قائله و حاضر نیست گدایی کنه.

پی نوشت : این ادامه مطلب الکیه. یکی از شاهکار های پرشین بلاگه که هر کاریشم می کنم حذف نمیشه. فکر کنم صاحبان پرشین بلاگ به روح اعتقاد ندارند.

(بیشتر…)

Read Full Post »

سی ام بهمن تولدم بود. یعنی 26 سال از کل زندگیم که معلوم نیست چند ساله تموم شده. یعنی اگه خیلی خیلی خیلی بخوام امیدوارانه نگاه کنم 35 درصد قضیه رفته. امسال 10 تا تار موی سفید جلوی سرم ظاهر شدند و دارند خود نمایی می کنند. ولی این تولدم با بقیه تولد ها فرق داشت. وقتی که خیلی بچه بودم و مثلا دبستان و راهنمایی می رفتم، مامان و بابا هر سال واسمون تولد می گرفتن و به فراخور حالمون بهمون یه کادو می دادند. مثلا وقتی که بچه تر بودیم ماشین اسباب بازی و وقتی بزرگتر شدیم چراغ مطالعه. ولی یه چند سالی بود که این سنت حسنه ور افتاده بود و هر سال به جای بسته هایی که با کاغذ کادو پوشیده شده بودند، دوتا پاکت از طرف مامان و بابا و گاها چهارتا( مامان و بابا به اضافه داداش ها) پاکت نامه کنار کیک تولد برام می ذاشتند، که طبعا توش مقداری وجه نقد بود. ولی من هیچ وقت این روش رو دوست نداشتم. هرچند 3 سال پیش که تقریبا بی کار بودم و پول کادو ها برابر خرج و مخارج همون شام و میوه تولدم شد، خیلی خوشحال بودم، ولی حتی اون موقع هم قلبا راضی نبودم. هیچ وقت هم به کسی پول کادو ندادم. برای همه کادو خریدم. حالا شاید خیلی مرام نذاشته باشم و مثل خانم ها شونصد تا مغازه رو زیر و رو نکرده باشم و حتی بعضی وقت ها با یه ادکلن 12 تومنی واسه داداشام سر و ته قضیه رو به هم چسبونده باشم( توجه کنید که گفتم بعضی وقت ها، بسوزه پدر بی پولی دیگه)، ولی همیشه یه چیزی گرفتم که قابلیت کادو پیچ شدن رو داشته باشه. چون به نظرم طرف بیشتر از این کار لذت می بره و شما با این کارت بهش نشون دادی که واسش وقت هر چند اندکی رو گذاشتی و خرید کردی و نرفتی روی پاکت فاکتور خرید دیروزت از بقالی محل رو لاک بگیری و بجاش با خط خرچنگ قورباغه ات بنویسی تولدت مبارک.

امسال تولد مفصلی داشتم. لیست مهمون ها شامل این افراد بود: مامان و بابای خودم بهمراه دو تا داداشام و مامان و بابای خانم «ل» و خانم «ف» که سمت خواهر خانم «ل» رو دارند به انضمام با جناق عزیزم  و دایی کوچیکه من که سی سالشه و دست برقضا پولدارو مجرد هم هست و قصد ازدواج هم داره. موقع بریدن کیک و باز کردن کادو ها که رسید دیدم اثری از پاکت ها نیست. به هر حال از کادوی با جناقم و خانم»ف» شروع کردم. یه پیراهن سفید و قشنگ بود. از این مارک دارای خارجکی. انصافا چیز خوبی بود . یعنی فکر کنم که کمه کمش باید برای تولدش یه چهل تومنی مایه بذارم. دایی هم برام یه شلوار جین دیزل آورده بود( دایی چند تا بوتیک داره). مامان و بابای خانم » ل» بهم یه ربع سکه دادند. کادوی مامان و بابای خودم واسم خیلی جذاب بود چون چند سال بود که فقط بهم پاکت می دادند. بازش کردم. باورم نمی شد، یه عینک آفتابی persol بود. ( شماهایی که این مارک رو نمی شناسید همین قدر بدونید که مارک عینک ممد رضا پهلوی هم پرسول بوده). هیچ وقت عینک آفتابی نداشتم. به دوعلت. اول این که قدیم ها عینک آفتابی رو نمی شد طبی کرد، که این مشکل چند ساله برطرف شده و دوم این که هیچ وقت اون قدر پول اضافه نداشتم که مثلا برای خودم صد و پنجاه تومن عینک بخرم. به هر حال کلی ذوق زده شده بودم. باور کنید آدرنالین خونم به شدت بالا رفته بود. عین بچه های 6 ساله با کادو هام کیف می کردم. بعدش شروع کردم به باز کردن یه جعبه بزرگ که مال داداشا بود. در همین حین زیر چشمی دیدم که داداشم رفت گیتارش رو آورد که برای ما آهنگ بزنه. جعبه رو که باز کردم دیدم یه کیس سافت گیتاره. با تعجب داشتم براندازش می کردم و با خودم گفتم من که گیتار ندارم!!! مادر خانم «ل» از اون ور داشت می گفت که براش تولدت مبارک رو بزن( ایرانی جماعت رو هر کاری کنی خالتور بازه). که یهو داداشم با گیتارش اومد طرف من و گیتارشو داد به من و گفت که این گیتار چپ دسته و من نمی تونم باهاش بزنم. حتما ماله توئه. آقا ما رو میگی واقعا تا 20 ثانیه هنگ کرده بودیم. البته کمی که فکر کردم همه چیز دستم اومد. گیتار رو خانم «ل» واسم گرفته بود. آخه یه ده روزی بود که با یه گیتار قرضی قدیمی و خراب داشتم تمرین می کردم. بعدشم با همدستی داداشم آورده بودش توی خونه. اون هم به جای گیتار داداشم که من شک نکنم. باور کنید تا لحظه آخر نمی دونستم که چی برام گرفته. خداییش نقشه هوشمندانه ای بود و انصافا خوب تونستن من رو غافلگیر کنند. اونقدر غافلگیر شدم که جلوی همه گرفتم و چهارتا ماچ آبدار رو لپش گذاشتم. البته همیشه این کار رو می کنم ولی این دفعه اونقدر محکم و بدون دیسیپلین این کارو کردم که خودشم خجالت کشید و لپش هم درد گرفت و گفت آآآی. تقصیر خودش بود، زیادی منو ذوق زده کردند. خلاصه این که الان دو هفته است که داریم با ذوق و شوق تمرین نوازندگی میکنیم و به نظرم این بهترین تولدم توی این 26 سال بود. راستی عینکم رو هم دادم شیشه طبی آفتابی انداختند. این عینک منه. همین الان فهمیدم که   Daniel Craig نامرد توی casino royal همین عینک منو می زده. دقت دارید که عینک اون مثل مال منه. نه عینک من مثل ماله اون!

 

پی نوشت بی ربط: اگه سریال باز هستید بدانید و آگاه باشید که mbc persia دست به یک عملیات انتحاری زده و داره یه عالمه سریال های جدید میده. برای اطلاعات بیشتر اینجا رو بخونید. راستی اگه واقعا سریال باز هستید و این سریال ها رو می شناسید به ما هم بگید کدومش خوبه که ماهم بی نصیب نمونیم. ایشاللا خدا از سریال های بهشتی نصیبتون کنه.

Read Full Post »