Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2010

بازارچه خیریه

این پست توضیح زیادی نداره. یه بازارچه خیریه قراره تشکیل بشه. پونزده، شونزده و هیفده اردیبهشت. این خیریه پیام امید یه NGO  هست که حدود چهل و پنج خانواده رو تحت پوشش داره که به مشکلات  تحصیلی و غذایی و پزشکی و … شون رسیدگی می کنه. با کمکای کوچیکمون می تونیم به خیلیا کمک کنیم. من به شخصه حتما میرم. شما هم تشریف بیارید هم ما خوشحال میشیم، هم خیلی از خانواده های بی سرپرست. آدرسش هم خ ولی عصر پایینتر از پارک وی روبروی سوپر استار تالار فرهنگی سپید هست. یه همتی بکنید و این خبر رو هر جور که صلاح می دونید پخش کنید. البته دقت کنید که همتش مضاعف نباشه.

Advertisements

Read Full Post »

kitty

این پست قبلی رو مدت زیادی بود که به صورت پیش نویس داشتم. ولی منتشر کردنش خیلی سخت بود، چرا سخت؟ عزیز برادر اگه شما هم مثل من توی خونه یه بچه گربه شیطون و شیکمو داشتی حرف منو می فهمیدی. با این که یه کمی دردسر داره ولی بدجوری مهرشو به دلمون نشونده پدرسگ. حداقل روزی دو ساعت مجموع شیر دادن و بازی کردن زمان می بره. یعنی واقعا دچار کمبود وقت مزمن شدم. از دیروز بهش مرغ آب پز به عنوان غذای کمکی میدم.  صبح ها دیگه ساعت کوک نمی کنیم چون کیتی خانم راس ساعت هشت شروع به میو میو می کنند و بد تر از همه این که دکمه snooze نداره. وقتی هم غذاشو می خوره باید اول باهاش حداقل یه ربع بازی کنیم تا رضایت بده که بذاریمش تو سبدش. بازی که چه عرض کنم، بادست من کشتی میگیره. یعنی به دست من حمله می کنه و گاز می گیره. البته گازهاش خیلی کم جونن و حتی نمی تونن دستکش های لاتکس رو پاره کنن. چرا دستکش؟ خوب چون خانم «ل» موظفمون کرده که تا قبل از شستن کیتی نباید بهش دست بزنیم. این هم از عجایب روزگاره که از یه طرف خانم «ل» خودشون نذاشتن که کیتی رو بدیم بره و از طرف دیگه وسواس دارند.  دکترش هم گفته که تا دو ماهگی نشورینش، البته دکتر گفت که کلا نشوریدش ولی اگه خیلی اصرار دارین باید تا دو ماهگی صبر کنین. کیتی یه بازی انجام میده که در واقع همون تمرین شکار و فراره. یعنی این که یهو خیز بر میداره و به دست من حمله می کنه و بعد یه گاز کوچولو می گیره و فرار می کنه و دور سبدش می چرخه و دوباره بر میگرده. بعد از همه این کارها هم تازه مثل تخریبچی های زمان جنگ که با سرنیزه دنبال مین های کاشته شده می گشتند، باید توی ظرف خاک کیتی خانم رو به دنبال پکیج های سفت و شلی که واسمون گذاشته جستجو کنیم.  این هم چند تا عکس از کیتی خانم.12345

راستی بلاگ «عقاید یک دلقک» که سهیل می نویسه رو هم fil ///تر کردند و خیلی وقته که ازش خبری نیست کسی ازش خبری نداره؟  امیدوارم سلامت باشه.

Read Full Post »

اول اسفند تصمیم گرفتیم که نهم تا یازدهم عید به انضمام خانم «ل» و مامان و بابا و برادرام  بریم شیراز. یعنی ما که تصمیم نگرفتیم، برایمان تصمیم گرفتند. هتل رزرو کردیم و به آزانس سر کوچه هم سپردیم که برایمان بلیط ایران ایر رزرو کند، چپ و راست هم  حضوری و تلفنی بهشان تذکر دادیم که فراموش نکنند. دو هفته مونده به عید مادربزرگم سکته مغزی کرد و همه چی کنسل شد. زنگ زدیم به هتل و گفتیم که لطفا پولمان را پس بدهید، آنها هم گفتند که اگر مشتری پیدا کردیم که بعد از کسر 25 درصد باقی را عودت می دهیم  ولی اگر کسی رو نیافتیم که جایگزین شما کنیم، دریغ از یک قران که از جیبمان خارج شود. بلیط های هواپیما رو هم کنسل کردیم. روز پنجم عید دوباره بابا تصمیمش عوض شد. توی این فاصله مامان بزرگ حالش بهتر شده بود ولی به خاطر کاهش شدید بینایی یه جورایی روحیه اش خیلی خیلی خراب شده بود و بابا هم تصمیم گرفته بود که مامان بزرگ رو هم همراه خودمون ببریم. اتاق هایمان در هتل همچنان سر جاش بود ولی دیگه از هواپیما خبری نبود، فقط دوتا بلیط برای مامان بزرگ و عمو کوچیکم پیدا شد. با این که تازه از سفر برگشته بودیم و دو روزی که تهران بودیم رو صرف عید دیدنی ها مسخره ده دقیقه ای از خاله و عمو و عمه و دایی  کرده بودیم و بسیار خسته بودیم، صرفا برای روحیه دادن به مامان بزرگ و احترام گذاشتن به بابا قبول کردیم که با ماشین به شیراز بریم. سخت بود عزیز من، باور بفرمایید که همین الان هم انتهای مبارکمان زخم بستر دارد که اگر خانواده از اینجا عبور نمی کرد قطعا عکسی از آنجایمان تهیه می کردیم و برایتان می گذاشتیم ( البته آی پی خوانندگان شهر قزوین را بلاک می کردیم که خطری تهدیدمان نکند). شوخی که نیست، دوازده ساعت رانندگی کار سختیست، آن هم در جاده های شلوغ نوروزی. حالا درست است که ما هفت ساعتش را نشستیم و برادر جان پنج ساعت را، ولی همان هم سخت بود. البته  سختی این سفر فقط در رفت و برگشت آن بود.

شیراز به نظر من بهترین شهر ایرانه. بیخود هم تعصب به خرج ندید و از شهر های خودتون حمایت نکنید.  شیراز واقعا مصداق شهر همه چی آرومه من چقدر خوشحالمه. مردم این شهر اصلا با واژه ای به نام استرس بیگانه هستند.  لهجه بسیار باحال و شیرینی دارند که به نظر اکثر مردم ایران قشنگه. آدم های فوق العاده ریلکس و باحال و مهربونی هستند. همشون هم با لبخند صحبت می کنند. من عاشق آرامشی هستم که توی این مردم موج می زنه. راننده ها برای هم بوق های ممتد می زنند و لی وقتی به هم می رسند با لبخند به همدیگه می گند که : راه که بازه کاکو ، خب برو دیگه!!! تو تمام شهر هم درخت نارنج کاشتند و اوایل بهار از هرجایی بوی مست کننده شکوفه های بهار نارنجو می شنوی. حتی اونقدر شورشو در آوردن که کنار توالت های عمومی هم  نارنج کاشتند و شما می تونی وقتی توی موال نشستی با یه نفس عمیق بوی بهار نارنج رو استشمام کنی که البته به نظر من کار درستی نیست، عزیز من هر چیزی باید بوی خودشو بده.

هفت سال پیش که به شیراز رفته بودم توی تخت جمشید خیلی حرص و جوش خوردم. تمام بنا ها همین جوری به امون خدا ول شده بودند و مردم جاهلی که مجسمه عقاب دو سر مربوط به دو هزار سال پیش رو با خر های سکه ای شهربازی یکی فرض می کردند و بچه های دماغوشون رو سوار اون می کردند که باهاش عکس یادگاری بگیرند، بدجوری روی اعصابم بودند. امسال ولی وضع کمی فرق می کرد. چند تا جوون رعنا به صورت خود جوش و بدون هیچ چشم داشت و پاداشی مسئولیت حفاظت از اونجا رو به عهده گرفته بودند و دور ستون ها هم حفاظ کشیده بودند که کسی نزدیک آثار نشه. چند تا شون هم مثل نقال ها برای مردم قسمت های مختلف کاخ رو توضیح می دادند. هر چند هنوز هم گوسفند هایی بودند که فکر می کردند حتما باید کتیبه های سنگی رو به قدوم نکبتی خودشون متبرک کنند و تا مراقبان چشم غافل می کردند فوری از موانع رد می شدند. به هر حال امیدوارم که این وضع بهتر از این بشه و از اون جوونا حمایت بشه. من حداقل کاری رو که ازم بر میومد انجام دادم و بهشون خسته نباشید گفتم.

سعدی و حافظ هم رفتیم. حافظ شبانه روزی بود و لی سعدی ظاهرا شب ها زود تر می خوابید و تعطیل بود. ولی جدای از شوخی ساعت دو  شب با خانم «ل» رفتیم حافظ و حال غریبی دست داد. نسیم خنک و بوی شکوفه های بهار نارنج و دختری که کنار سنگ مزار حافظ اشک های بی صدا می ریخت و خودشو سبک می کرد.

انتهای باغ محلی برای نشستن و خوردن چای و نسکافه و کشیدن پیپ بود که به طرز دهشتناکی لذتبخش بود. صدای خانمی هم که تصنیف های ایرانی مثل «امشب شبه مهتابه» و» در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد» و   رو با صدای دلنشینی می خوندبه گوش می رسید. صدا آنقدر دلنشین بود که درصدد کشف آن بر آمدیم. خانمی به نام «شیدا جاهد». دو عدد از CD هایشان را خریدیم و یک آهنگ که اشعارش از خیام بود راهم برایتان می گذارم که اگر دوست داشتید برای تهیه بقیه اقدام کنید. خلاصه این که بسیار خوش گذشت و جنون فالوده خوری خود را هم کمی ارضا کردیم ودر عرض سه روز پنج بار هم فالوده خوردم و لذتی بس مضاعف بردم. در ضمن یکی از بهترین و قدیمی ترین فالوده و بستنی فروشی های شیراز در کنار ارگ کریمخان قرار داره و اسمش جمشیدیانه. اگه گذرتون به شیراز افتاد از دستش ندید. اگه دوست داشتید این آهنگ با لهجه شیرازی دروصف شیراز رو هم گوش کنید. راستی فکر کنم حضرت حافظ دوباره ما رو طلبیده. خرداد یه سفر کاری یه هفته ای به شیراز دارم.

Read Full Post »

بالاخره به وردپرس اسباب کشی کردیم. یعنی به پرشین بلاگ اجازه ندادیم که بیش از این روی اعصابمان راه برود. اصلا از همون روز اول که تصمیم به نوشتن گرفتم باید این کار رو می کردم. با این که مهندس خسته یه جورایی باعث اصلی بلاگ نویسی ما شد و خوندن بلاگ اون بود که دست ما رو هم به این کیبورد آلوده کرد، ولی نمی دونم چرا از اسباب کشی مهندس درس عبرت نگرفتیم و همون موقع خونمون رو یه جای درست بنا نکردیم. حالا به هر حال کاریه که شده. البته از کامنتاتون مثل دو تا چشمام مواظبت کردم. آخه می دونید که کامنت یه جورایی واسه وبلاگ نویس مساله ناموسیه. این آخرین پست این بلاگ در پرشین بلاگه و اگه عمری باشه بقیه پست ها رو در آدرس زیر می نویسم. دوستانی که منت گذاشتند و ما رو لینک کردند ، حالا باید زحمت اصلاح لینک رو به خودشون بدن. دوستانی هم که از طریق گودر ما رو دنبال می کردند از فید جدیدمون استفاده کنند. اینجاست که میگن رفاقت تاوان داره ( آیکون یه رفیق لوتی در حال چرخوندن تسبیح با سبیل بنا گوش در رفته) . البته الان لینک دوستان رو ندارم ولی حتما سر فرصت لینکاتون رو تو بلاگم می ذارم.

https://tiredpipe.wordpress.com

این هم فید برنرم هست: http://feeds.feedburner.com/tiredpipe

راستی من برای اسباب کشی از این راهنما استفاده کردم و از همین جا ازweb3 تشکر می کنم.

Read Full Post »

هر چی من به شما بگم که این پرشین بلاگی ها به روح اعتقاد ندارند باز شما بگو نه. دیروز که به کل پرشین بلاگ تعطیل بود. من هم تصمیمم رو گرفتم پدر جان، الا و للا که می خواهم به وردپرس  بروم. اصرار هم نکنید. همین است که هست.

ببین تو رو خدا اصلا برای آدم حواس نمی ذارند که، پریروز یه خانم مهربونی و رئوف القلبی کامنت گذاشتند و من شماره پروفسور رو بهشون دادم. ایشون هم زنگ زدند و ماحصل کار این شد که دیروز دو تا آقا پسرمون یه مامان خوب پیدا کردند که از همین جا از صمیم قلب از اون خانوم محترم تشکر می کنیم. و اما چرا فقط دو تا آقا پسر؟ این سوالیه که هر کسی می پرسه و جوابش هم مستقیم به خانم «ل» مربوط میشه. ایشون با این که آلرژی دارند و کمی هم نسبت به این بچه گربه ها وسواس دارند، با این حال مهر و محبت این سه تا کوچولو بدجوری به دلشون نشسته بود. چهار شنبه شب که بهش گفتم فردا یه خانومی میاد که پیشی ها روببره، بغض کرد، کلی حرف زد و حتی قبول کرد که خودش مسئولیت غذا دادنشون رو به عهده بگیره. ولی حرف های ما به نتیجه ای نرسید و آخر سر با همون بغض خوابید. فردا صبح از دانشگاه به من اس ام اس داده که دختره رو نگه دار. خلاصه این شد که پسر ها رو رد کردیم رفتند و دختره رو که خانم «ل» اسمش رو «کیتی» گذاشته فعلا نگه داشتیم. راستی اون خانوم محترم فرمودند که صرفا به گربه ها غذا می دند تا دو ماهشون بشه و بعد توی حیاطشون آزادشون می کنند و معنی و مفهوم آن اینست که اگه کسی می خواد یه گربه خونگی داشته باشه می تونه کامنت بذاره تا یکی از آقا پسرا رو آدابت کنه. این چند تا عکس با کیفیت هم صرفا برای دفاع از حیثیت خودم گذاشته می شود و ارزش دیگری ندارد. عکس ها فقط آقا پسر ها رو سوار بر سبد خداحافظی نشون میده.

پی نوشت ١: تشکر ویژه و سپاس فراوان از خانم ویولت و خانم زیگزاگ و منا خانم که توی پیدا شدن مامان واسه بچه گربه ها خیلی خیلی کمک کردند. ایشاللا خدا از بچه گربه های بهشتی نصیب همتون بکنه.

پی نوشت ٢ : دوست ناشناسی که یه بسته توتون colt برام فرستادین، خیلی از لطفتون ممنون. هدیتون رسید، حجالا ما پیپ بکشیم یا خجالت؟ چجوری جبران کنیم؟ ( آیکون پاک کردن عرق شرم از رو پیشونی)

عکس١ عکس ٢عکس ٣

Read Full Post »

سه قلو ها

یک روز برای هر مردی این اتفاق می افتد. پدر شدن را عرض می کنم عزیز دل برادر. خود من با این که اصلا آمادگی نداشتم ولی الان صاحب سه تا بچه کوچولو شدم. خدا را صد هزار مرتبه شکر که همگی سالم هستند. دو تا پسر و یه دختر که امروز تقریبا سه هفتشون شده. می دونم که الان چشاتون از تعجب گرد شده و خیلیاتون دارید تو ذهنتون واسم پیام تبریک درست می کنید، ولی باید خدمتون عرض کنم که این کوچولو های ما بچه آدمیزاد نیستند، بلکه سه تا پیشی کوچولو و ملوس هستند. داستان از این قراره که  جمعه ظهر با صدایی مثل جیغ جیغ نوزاد از خواب بیدارشدیم. تا دو ساعت نمی فهمیدم که صدا از کجاست. بعد از ناهار رفتم روی پشت بوم تا تو هوای بهاری و خنک عصر سیزده به در پیپم رو چاق کنم و لذتی بس خوش طعم ببرم. هنوز هم صدا میومد. خوب که دقت کردم روی پشت بوم همسایه سر کوچه 4 تا بچه گربه کوچولو دیدم که به سختی راه می رفتند و به خیال خودشان مثلا میومیو می کردند. به لذت تماشای از دور قناعت کردم و بعد از اتمام مراسم چپق کشی سرخپوستی رفتم پایین. صدا تا ساعت 9 شب قطع نشد. احتمال دادم که مادرشون رفته باشه و به مشکلی برخورده باشه. البته منظورم تصادف و کلانتری و از این جور پیشامد هاست، به خدا مدیونید اگر فکر کنید که مادرشان دوباره تصمیم به بچه دار شدن گرفته است. به همین خاطر رفتم دم در خونه همسایه و زنگشون رو زدم تا بهشون بگم که حداقل به بچه ها غذا بده ولی کسی خونه نبود. بی خیال شدم و اومدم برم سمت خونه که دیدم یه چیزی افتاده ته جوی آب. خوب که نگاه کردم دیدم یکی از بچه گربه هاست که از پشت بوم بدون حفاظ به پایین سقوط کرده بود و مرده بود. تصمیمم عوض شد، دوباره برگشتم و زنگ خونه کناری همسایمون رو زدم و باهاشون صحبت کردم و رفتم که نردبون بیارم تا از پشت بوم این همسایه برم رو پشت بوم اون یکی همسایه و بچه ها رو جمع کنم. یهو یه ماشین کنارم ترمز زد و سید(seed) از تو ماشین پیاده شد. سید یکی از دوستای دانشگاهم بود. این بشر مثل سید توی ice age لاغر و مهربون و بی عقله. صداش هم دقیقا مثل صدای دوبله فارسیش می مونه. خلاصه بعد از روبوسی و عید مبارکی بهش گفتم قضیه چیه و اونم به کمکم اومد. انصافا هم که سید رو خدا برای کمک به بچه گربه ها رسونده بود. برای رسیدن به بچه گربه ها باید از روی یه تیکه ایرانیت عبور می کردیم  و قطعا سید 52 کیلویی که رشته ورزشیش صخره نوردیه خیلی از من 92 کیلویی مفید تر بود.

مخلص کلام این که الان سه روزه دارم بهشون شیر میدم. البته خودم که نه، با شیشه بهشون شیر گاو کم لاکتوز  میدم. امروز بردمشون دکتر و واسشون رژیم غذایی گرفتم، دوتاشون پسرن و یکیشون دختره. روز اول از شدت ضعف یه گوشه افتاده بودند ولی امروز بعد از غذا خوردن همشون سرحال بودن و با هم دیگه کشتی می گرفتند. وقتی هم که از جعبشون میارمشون بیرون عین جوجه اردک دنبال من راه میوفتند. با این که خیلی با نمک هستند ولی به خاطر آلرژی خانم «ل» ما توان نگهداریشونو نداشتیم. واسه همین گذاشتمشون خونه آقای پروفسور و خانم «ب»  که نزدیک ما هستند. آقای پروفسور رو که یادتون هست. برای شیر دادن میرم پیششون. البته پروفسور هم بهم کمک می کنه. خلاصه این که دنبال یه مامان و بابای خوب واسه این وروجک ها می گردیم. این کوچولوها باید روزی 6 نوبت با شیشه شیر غذا بخورند و وقت زیادی از آدم می گیرند. اگه کسی می خواد از اینا نگهداری کنه  می تونه با پروفسور تماس بگیره. هر کی خواست کامنت خصوصی بده تا شماره پروفسور رو بهش بدم. حالا من خواهش می کنم مثل دفعه قبل که به توله سگ ها کمک کردید،  یه دست بگیرید تا واسه اینا مامان و بابا پیدا کنیم. منتظرم. اینم عکس بسیار بی کیفیت این فینگیلی ها توی جعبه است. لطفا صدای جیغ جیغ رو خودتون به تصویر اضافه کنید.

 

Read Full Post »