Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2010

پروازم هفت و ده دقیقه صبح بود و من پنج صبح بیدار شده بودم. چشام پف کرده بود و حسابی خواب آلو بودم. وارد هواپیما شدم. پرواز ایران ایر به مقصد شیراز. چند تا از این پیرمرد و پیرزنای کم رنگ خارجی و چند تا چشم بادومی هم تو هواپیما بودند. ردیف صندلیم بیست و هفت بود. آخرین ردیف هواپیما و کنار راهرو. سر جام نشستم، کم کم آخر هواپیما شلوغ شد. شماره ردیف  حدود ده دوازده نفر از مسافرین بیست و هشت  و بیست و نه بود و آخرین ردیف هواپیما بیست و هفت و این یعنی این که مسئول کنترل پرواز ایران ایر، احتمالا قبلا بلیط فروش اتوبوسرانی بوده و به همون منوال  چند تا بلیط هم برای روی بوفه و روی بال صادر کرده بود. خلاصه این که بلبشویی بود. بالاخره مسافران بوفه ای رو یه جایی جا دادند. ولی بازم پرواز نکردیم. شش تا مهماندار دقیقا پشت سر من هرهر و کرکر و نخودچی خورون راه انداخته بودند و من که چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم نمی تونستم بخوابم. یکیشون با عشوه خرکی از سفرش به آنتالیا واسه بقیه می گفت و این که متاسفانه بلیط ترکیش ایر گیرش نیومده و مجبور شده با ایران ایر بره و این که ایران ایر خوب نیست. دلم می خواست سرش داد بزنم که دختره بی شعور، ایران ایر به خاطر امثال تو اینقدر آشغاله که به جای این که پاشی و به مسافرای کلافه ای که تمام یک ساعت تاخیر رو توی هواپیما نشستند سرویس بدی، تمرگیدی توی دخمه ات و داری به همکارات پز سفر آنتالیات رو میدی.

بالاخره ساعت هشت بلند شدیم. به محض این که ارتفاع ثابت شد یه پیرزن و یه پیرمرد ژاپنی بلند شدند که برن توالت. صندلی من بیچاره هم که آخرین ردیف و کنار راهرو و ودر واقع کنار توالت. پیرمرد ژاپنی ما تحت بسیار گنده ای داشت و اسمشو گذاشتم «کونچونتانک». کلافه ام. مرد احمق بغل دستی ام مرتب کیهان را ورق می زند و زیر لب فحش می دهد. خوب نخون عزیز من. نه اعصاب خودت را خرد کن و نه هی کنار گوش ما روزنامه ورق بزن. اینطوری هردو راحت تریم. همه مردم هم میدانند که کیهان مزخرف می نویسد.این که دیگر نیاز به اعلام بلند به همراه فحش خار و مادر ندارد. دو تا از آن پیرزن های کم رنگ هم از آن جلو به هوای دستشویی بلند می شوند ولی مهماندار اشاره می کند که بشینند چون کونچونتانک و زن ژاپنی هنوز بیرون نیامده اند. صدای سیفون می آید. در باز می شود و بوی کثافت ژاپنی به مشام می رسد. زن و شوهر بغل دستی هم من رو بلند می کنند که برن دستشویی. دارم دیوانه میشوم. من یه تهران مشهد رو یه کله میرم و به قول دوستان باک ترانزیت دارم اونوقت اینها طاقت یه ساعت پرواز رو ندارند. شاید هم می خوان شاشیدن تو ارتفاع رو تجربه کنند. زن و شوهر کنار دستی برمی گردند. مرد دست هایش را تا آرنج خیس کرده و به من میزند. چندشم می شود. کم کم چشم هایم سنگین می شود. بالاخره فرود می آییم. با سرعت هرچه تمام تر کیفم را از بالای سرم بر میدارم و از هواپیما فرا می کنم. آفتاب شیراز به صورتم می خورد. حالم بهتر می شود.

-پی نوشت: این متن رو تو هتل نوشتم. ما که مثل از ما بهتران کامپوتر همراه و سیار نداریم و مجبوریم از کامپیوتر های هتل استفاده کنیم. این هتلی ها هم که مثل ندید بدید ها رفتار میکنن. حتما روز آخر نامه ای به این مضمون برای مدیر می نویسم که ای هتل دار بی شعور عزیز:  وقتی شبی نود و شش هزار تومان بابت یک اتاق می گیری، واقعا مسخره است که برای استفاده از کامپوتر های فکستنی ات ساعتی دو هزار تومان علاوه بر آن مطالبه کنی. کمی آدم باش.

پی نوشت دو: تا الان فقط شیش تا فالوده خوردم و احتمالا نمی تونم تا پایان سفر رکورد بیست تا رو بزنم ولی با این حال همه تلاش خودم رو می کنم.

Advertisements

Read Full Post »

ماها سه تا هستیم. من هم بزرگتر از همه. «پسرک» داداش وسطیه و «تپل» ته تاقاری خانواده است. هر کدوم هم دو سال و نیم با هم فاصله داریم. رابطه ام با پسرک هیچ وقت صمیمی نبوده. نه این که با هم مشکلی داشته باشیم ها، نه عزیز دل برادر، ولی خیلی هم مثل هم نبودیم. اون متولد تابستونه و زودرنج  و لاغر و متفکر. من متولد بهمن و بی خیال و زیادی ریلکس و شکمو. نمی دونم واللا، شاید هم اختلاف سنی کم باعث این شده، من دوست داشتم که براش بزرگتری کنم و اون خودش رو همسن من میدید و از بزرگتری کردن من شاکی میشد. شاید هم به خاطر حس حسادت و بدبینیه که همیشه بچه اول نسبت به بچه دوم داره. مامان هیچ وقت چیزی در مورد این که من بعد از تولد پسرک حسادت کرده باشم نگفته ولی شاید تو ضمیر نا خودآگاه من هم یه همچین چیزی بوده. ولی همیشه دوستش داشتم. یادمه وقتی که هر دومون بچه بودیم و هیچ کدوم مدرسه نمی رفتیم، خیلی با هم دعوا می کردیم  ولی همیشه وقتی که آخر شب می خوابید، میرفتم و تو خواب بوسش می کردم و از خودم ناراحت بودم که چرا ذیتش کردم. رابطمون همیشه همین جوری بوده، هیچ وقت با هم خیلی صمیمی نبودیم ولی همیشه هوای همدیگه رو داشتیم. در ظاهر شاید هر کی سرش به کار خودش بوده ولی همیشه پشت هم بودیم. یعنی ته دلم آرزو دارم که سفت بغلش کنم و بگم دوست دارم پسر.

دقیقا دو هفته پیش بود که خبرشو از مامان شنیدم. پسرک به مامان گفته: همکلاسی هستیم و تا حالا هم با هم دوست نبودیم. رفتم پیشش و گفتم که لطفا شمارتونو بدین که با خانواده مزاحم بشیم.

تا قبل از دیشب دو جلسه با مامان و بابا رفته بودن خونشون. خونواده دخترک خیلی مذهبین، مامان من خودش مذهبیه و چادر سرش می کنه. پس شما خواننده عزیز باید درک کنی که وقتی من میگم خیلی منظورم دقیقا خیلیه. دیشب دخترک با مامان و باباش اومدن خونه بابا اینا. مادر دخترک از اینایی بود که فقط بینیش دیده می شد. پدرش هم یه مرد بازاریه جا افتاده شصت ساله خوش مشربه که البته تمام شوخیاش در بابا دین بود و خاطرات جالب علمای اسلام. من اونجا تازه فهمیدم که چرا پسرک به همه گفته که ما اصلا با هم دوست نبودیم. دوست بودن و صحبت کردن با یه پسر تو دانشگاه واسه خانواده دخترک یه تابو و یه جرم نابخشودنی بوده. وقتی اولین بار از مامانم این قضیه رو شنیدم کلی شوکه شدم و واسم عجیب بود که پسرکی که مثل ما خیلی وقته نمازش ترک شده ومعلم گیتار ماست و سیگار می کشه و طرز فکرش و زندگیش شبیه ماست و با ما نشست و برخاست داره، تصمیم گرفته به شیوه کاملا سنتی با یه دختر نیمه چادری ازدواج کنه،  ولی با شنیدن تعریف هایی که مامان از خانواده دخترک می کرد حدس زدم که قضیه باید اینجوری باشه. شاید هم پسرک از مخالفتی که مامان اینا با قضیه من و خانم «ل» به خاطر دوست بودنمون داشتن، ترسیده و شاید هم جمع هر دو مورد. به هر حال ما هم زیاد سخت نگرفتیم و گفتیم که بذار پسرک فکر کنه که خیلی راحت ما رو فریب داده. آره پسرک، ما باور کردیم که شما دو نفر توی دو تا جلسه یه ساعته به این نتیجه رسیدین که همدیگه رو دوست دارین و می خواین با هم ازدواج کنین. ما باور کردیم که شما ها از قبل با هم هیچ صنمی نداشتین.

مراسم دیشب خیلی طول نکشید. مامان که مذهب و عقایدش خیلی براش مهمه رو به پدر دخترک کرد و گفت که کی اینا رو به هم محرم کنیم؟  پدر دخترک هم خیلی سریع خودش زحمت یه صیغه محرمیت رو کشید و به همین سادگی پسرک ازدواج کرد. قیافه دخترک شبیه سوفیا لورن نیست و این منو کمی خوشحال می کنه که پسرک فقط عاشق رنگ و لعاب و ظاهر دخترک نشده.

شاید من خیلی این روش ازدواج و این تیپ خانواده رو نپسندم، ولی نظر من مهم نیست. مهم اینه که این انتخاب پسرکه و الان پسرک عاشق، خوشحاله و شاده. دوست دارم سفت بغلش کنم و در گوشش بگم : دوستت دارم پسرک. عروسیت مبارک

Read Full Post »

تا دلتون بخواد خاله زنک دور و برمون رو گرفته. منظورم همین آدمیه که سالی یه بار میبینیشون و خیلی راحت به خودشون اجازه میدن توی خصوصی ترین مسائل زندگیت دخالت کنن. یه موردش بچه دار شدنه. یعنی هر ننه قمری که به ما می رسه بعد از سلام کردن با یه لحن ابلهانه ای می پرسه: هنوز بچه دار نشدین؟ نمی خواین بچه دار شین؟ کی بچه دار میشین؟

باور بفرمایید همین که تا الان هیچ کدوم از این خاله زنک هارو شل و پل نکردم یعنی این که خیلی خوددار هستم. یکی نیست به اینا بگه آخه به شما چه مربوط عزیز من؟ این که ما بخواهیم تولید مثل انجام بدهیم یا ندهیم به شما چه ربطی دارد؟ مگر قرار است از ننه جان شما بچه دار شویم که اینقدر سوال می کنی؟

این جا هم محض اطلاع عرض می کنیم که خیر، جواب ما منفی است. یعنی این که دلیلی برای بچه دار شدن نمی بینیم. شما اگه تونستید یه دلیل منطقی به من نشون بدید تا من بچه دار بشم. ولی من هزار تا دلیل واستون ردیف می کنم که نباید بچه دار شد.

اول این که شما از بچتون اجازه نگرفتید و در واقع دارید اون رو ناخواسته وارد این دنیا می کنیدتا درد ها و رنج ها رو تجربه کنه. هر چقدر هم که از نظر مالی و معنوی واسه بچتون مایه بذارید باز هم به احتمال هشتاد درصد طعم تلخ مرگ پدر و مادرش که شما باشید رو تجربه می کنه، و البته بیست درصد هم ممکنه که اون زودتر از شما بره و دهن شما آسفالت بشه، پس کلا دهن یه نفر اسفالت میشه.  خب این کار رو نکنید عزیز من، یعنی از اول بچه دار نشید تا دهن هیچکسی آسفالت نشه. این که پدرانتون هم از شما اجازه نگرفتند و یا کاندومشون مرغوب نبوده هم اصلا دلیل قانع کننده ای نیست ودر واقع یه جور فرار کردن از جوابه.

دوم این که ما به هر حال نصفه و نیمه مسلمونیم و بچمون هم قاعدتا امامزاده نمی شه و احتمالا یه الدنگی میشه بدتر از خودمون و با این همه بکن و نکن هایی که اسلام داره، به احتمال زیاد میاد تو جهنم ور دل خودمون، اگر هم به اسلام اعتقاد ندارید که واسه چی می خواید یه نفر رو وارد این دنیا کنید تا ترس از مرگ و استرس ها و افسردگی ها و پوچی های یه زندگی فانی رو تجربه کنه؟

من این بحث ها رو با خیلی ها کردم . یکی از رایج ترین جواب ها اینه که سوالم رو با سوال جواب میدن و میگن: یعنی تو الان ناراضی هستی؟

نه عزیزان من،  من الان ناراضی نیستم، ولی اگه اختیار داشتم که از اول نباشم، حتما همین این تصمیم رو می گرفتم که نباشم. نباشم و زجر هایی که بشر تحمل می کنه رو تحمل نکنم، نباشم و شکست عشقی نخورم، نباشم و رنج از دست دادن عزیزامو تحمل نکنم، نباشم و درد کشیدن عزیزامو تو بستر بیماری نبینم، نمی دونم متوجه حرفم می شید یا نه. اتفاقا الان هم که دارم این پست رو می نویسم هیچ کدوم از این مشکلات یقمون رو نگرفته اند و در فراغ بال و طیب خاطر داریم به این مطالب فکر می کنیم و می نویسیم.

دو تا  دیگه از ابلهانه ترین جواب هایی که شنیدم اینه که «بچه شیرینه»  و «بچه بعدا عصای دستمون میشه».  این نوع جواب ها رو آدم های خودخواه می دن. بله عزیز برادر، من هم بچه های کوچیک رو خیلی خیلی دوست دارم و عاشق سر و کله زدن با این فرشته های کوچولو هستم. ولی واقعا خودخواهانه است که یه نفر رو واسه این وارد این دنیا کنی که از شیرینی بچگیش استفاده کنی و به این فکر نکنی که به هر حال این بچه وقتی بزرگ بشه قراره روزگار ترتیبش رو بده.  و یا بدتر از اون یه بچه بیاری که بعدا ازش استفاده کنی و پرستارت بشه. نمی گم آدم با منت واسه ننه باباش کار کنه ها، منظورم این نیست، پس بی خود سفسطه نکنید. به هر حال ما الان وجود داریم و به پدر و مادرمون هم احترام می ذاریم. منظورم شخصیه که به این هدف بچه دار میشه.

یه دسته دیگه هم وجود دارند که می خوان نسلشون باقی بمونه، در جواب این دوستان هم باید عرض کنیم که خودتون چه گلی به سر این دنیا زدید که حالا تتمه تخم وترکتون می خوان بزنن؟ در ضمن به این نکته هم توجه کنید که تاریخ نشون داده معمولا بچه ها مثل والدینشون نمی شند. پس اگه شما جزو معدود کسانی هستید که گلی به سر این دنیا زدید به احتمال خیلی زیاد بچتون هیچ پخی نمی شه، پس فکر نکنید که بچه دار شدن شما یه لطف بزرگ به بشریته.

آخرین حرفم اینه که اگر هم دلایل خودتون رو واسه بچه دار شدن دارید، حداقل به این موارد هم فکر کنید و یه جواب الکی واسه خودتون بتراشید. درسته که من به خاطر حفظ احترام پدر و مادرم هیچ وقت این بحث رو با اونها نکردم،  ولی نسل های بعدی به سر به زیری ما نخواهند بود و ممکنه که یه روز بچتون یقتون رو بگیره و بگه که چرا من رو به دنیا آوردی. اون روز خیلی دیر نیست.

بعد نوشت:  من خیلی هم به بچه ها علاقمندم، یعنی مثل هر مرد دیگه ای ازروی غریزه دوست دارم که یه آدم کوچولو رو بغل کنم و قطعا اگه بهم بگه بابایی قند تو دلم آب میشه. ولی نمی خوام فقط تابع غریزم باشم، اگه بخوام تابع باشم باید خیلی کارای دیگه هم بکنم که نمی کنم. من هنوز هم دارم با خودم کلنجار میرم که جواب سوالام رو پیدا کنم.

Read Full Post »