Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2010

آدم معمولی

هیچ وقت خارق العاده نبودم. یعنی توی هیچ چیزی تاپ اسکور نبودم. توی خیلی چیز ها خوب بودم ولی هیچ وقت بهترین نبودم. مدرسه که می رفتیم نمره هایم بد نبود ولی شاگرد اول نبودم، وقتی رتبه های کنکور اعلام شد در یک دانشگاه دولتی تهران قبول شدم ولی آن دانشگاه پایین ترین دانشگاه دولتی تهران بود. توی هیچ ورزشی هم ستاره نشدم. وقتی مدرسه می رفتیم فوتبال را در حد شهرستان های مالدیو بازی می کردم و همیشه دروازه بان بودم. شنا راهم بلدم و کارت نجات غریق دارم ولی تمام امتحان هایش را لب مرزی گذراندم. توی دوره ای هم که آموزش غواصی دیدم نتوانستم از آمادگی جسمانی نمره لازم را بگیرم و مدرک نگرفتم. مثل اکثر پسر ها در سنین هجده تا بیست سال با آرزوی یک هیکل قوز قلمبه مثل آرنولد به باشگاه بدن سازی رفتم و دمبل و هارتل زدم ولی الان شکم دارم.  پنج سال توی تیم بسکتبال دانشگاه بودم ولی از شما چه پنهان که حتی یکبار هم در یک مسابقه رسمی به بازی گرفته نشدم. بازی های تدارکاتی و دوستانه زیاد بازی کردم ولی بازی های رسمی نه. سال اول تیم دانشگاه آنقدر خوب بود که بین آن غول های دومتری با بدن های آماده اصلا توی دوازده نفر هم جایی نداشتم. هرچند آنسال موقع مسابقات پایم شکست و این را برای انتخاب نشدن بهانه کردم، ولی خودم هم خیلی خوب می دانستم که مربی ما را به چیز پدر بزرگش هم حساب نمی کرد و سالم بودن یا نبودن پای ما برایش علی السویه بود. سال های بعد هم توی مسابقات یا همیشه روی نیمکت بودم و یا به لطف آقا مهران که مربی مان بود و رابطه حوبی با من نداشت اصلا جزو دوازده نفر نبودم. یعنی هیچ وقت نه آن قدر خوب بودم که بازیکن اصلی باشم و نه آنقدر بد که توی تیم راهم ندهند و همیشه یک جورای لنگ در هوا بودم. توی دانشگاه هم وضع به همین منوال بود و حتی بدتر هم شد. با کلی واحد افتاده و بعد از پنج سال با معدل دوازده و خورده ای فارغ التحصیل شدم. توی موسیقی هم همین طور. توی همین مدت کوتاهی که ساز می زنم پیشرفت خوبی کرده ام ولی فکر نمی کنم نهایتا کسی که تازه در بیست و شش سالگی شروع به یادگیری موسیقی بکند آش دهن سوزی بشود. یعنی توی همه این موارد یک آدم معمولی معمولی هستم. حتی خیلی وقت ها از این که توی هیچ چیزی شماره یک نشدم افسرده می شدم و احساس کودن بودن و خنگی بهم دست می داد. ولی کم کم یاد گرفتم که همه چیز نسبی است و این مراتبی را که من تاچ کرده ام شاید برای بعضی ها پیش پا فتاده و سطحی باشد و برای خیلی ها دست نیافتنی. یاد گرفتم که زندگی همین است. تو همیشه نسبت به بعضی ها پایین هستی و نسبت به بعضی ها بالا. توی موارد مختلف هم فرق می کند. بعد از این که با خودم کنار آمدم احساس خیلی بهتری داشتم. رفتارهای اجتماعی ام هم بهتر شده بود هر روز جنبه های باحال خودم را کشف می کردم وکلی خودشیفته شده بودم. باگذشت زمان کم کم به تعادل رسیدم. نه خودم را آن بالای بالا می بینم و نه در کف دره ها. من فقط یک آدم معمولی هستم. مثل خیلی از آدم های معمولی دیگر

Read Full Post »

یک چیزهایی از این دنیای مجازی دقیقا مثل دنیای واقعی می ماند. یکی از این موارد مرگ است. اگر یک مدت غیبت بزند و نباشی آب از آب تکان نمی خورد. زندگی مجازی همچنان ادامه دارد. شاید هر از چندی یکی دو نفر از دوستان و آشنایانت بر سر مزارت بیایند و لختی تامل کنند و کامنتی فاتحه وار برایت بگذارند ولی حقیقت این است که دنیای مجازی مثل دنیای واقعی بدون تو هم ادامه می دهد. هر روز وبلاگ نویس های خوش قلم جدیدی متولد می شوند و خیلی ها هم دست از نوشتن می کشند. شیر آیتم های حوانده نشده گوگل ریدرت سه رقمی و چهار رقمی می شوند و هیچ فالوری سراغی از تو نمی گیرد.

اگر فکر کرده اید که این ها را نوشتم تا پیش در آمدی باشد برای ناز و کرشمه و خداحافظی و این ها باید بدانید که کور خوانده اید و من حالاحالا ها بیخ ریشتان هستم و این پست را هم به دلیل اتفاقات جورواجور و مشوش بودن افکارم چند بخشی می نویسم.

ننوشتن من دلایل زیادی داشت. یکی از آنها تیر ماه بود. ماه خون و قیام. ماهی که شونصد تا تولد در آن است. ماهی که مرد ادکلن فروش خیلی زیاد من را می بیند. تولد بابام و بابای خانم «ل»  و خود خانم «ل»  و به این ها اضافه کنید روز زن و روز مادر و روز پدررا  و فراموش نکنید که روز پدر و روز مادر برای یک مرد متاهل ضرب در دو محاسبه می شود. به همه این ها دونا نولد یهویی را هم اضافه کنید و محاسبه کنید که حداقل چه میزان در یک ماه پول کادو داده ام.

مراسم نامزدی برادر وسطی را هم که اینجا برایتان گفته بودم برگزار کردیم. یعنی ما که نه، فی الواقع خانوده دخترک بر گزار کردند. همان طور که خانم زیگزاگ علیه الرحمه فرموده بودند تفاوت های مذهبی در طرفین ازدواج یکی از بدترین تفاوت هاست. نامزدی پسرک در یک تالار برگزار شد و تا انتهای مجلس هم هیچ موزیکی پخش نشد. تا این جای کار ما بی خیال بودیم و قبول کرده بودیم که بالاخره مجلس مال طرف مقابل است وحق دارد که اگر خواست موزیک پخش نکند. ولی چشمتان روز بد نبیند. اواخر مجلس بود که ناغافل یک آدم ریشوی کج و کوله با صدایی خش دار میکروفونی پیدا کرد و شروع به مداحی کرد. مردک ابله مجلس عروسی را با مجلس ختم پدرش اشتباه گرفته بود. هنوز هم صدای نخراشیده اش و آن ناله های کشدارش  را میشنوم. باور بفرمایید که اگر ما را با ساطور قصابی هم می زدی خونمان در نمی آمد. من و بابا و برادر و کوچیکه و خود پسرک فقط عرق شرم می ریختیم. چند تا از مهمان های ما به نشانه اعتراض مجلس را ترک کردند و دم در ایستادند. من هم می خواستم بروم ولی نتوانستم بار آن همه نگاه را به تنهایی روش دوش پدرم بیندازم و او را در آن لحظه تنها بگذارم. بالاخره بعد از این که بابا دوبار به مردک بی شعور تذکر داد که تمامش کند و من هم یکبار در گوشش گفتم که دیگر بس است، رضایت داد و رفت پی کارش و مجلس به هر حال تمام شد. هر چند که هنوز هم اعصاب من را متشنج می کند.

در نمایشگاه ساختمان امسال هم شرکت کردیم. باور بفرمایید که کار پر دردسر و وحشتناکی است. یک هفته کار تمام وقت و بدو بدو و خر حمالی دارد. غیر از ساخت و ساز غرفه و جمع آوری آنها که داستانی پر درد سر و مجزاست، خود غرفه داری هم مقوله جالبی است. با خیلی ها آشنا می شوی و کم کم بعد از چند سال می توانی تیپ ها را تشخیص بدهی. فروشگاه دارهای بزرگ و معروف هر شهر، مغازه دار های کوچک، کسانی که دارند یک واحد مسکونی می سازند و همه جا را برای پیدا کردن وسایل این یک واحد می گردند، کسانی که یک واحد می سازند و برای تو لاف می زنند که پروژه شان دویست واحدی است. کلاهبردار ها، دزد ها، تبلیغات چی ها، اشانتیون خور ها، جوجه دانشجوهای عمران که برای آشنایی با مصالح رشته شان می آیند و دختر پسر هایی که جایی بهتر از نمایشگاه برای تفریح ندارند و…

راستی، چند وقت بود که ساقی خوب سراغ نداشتیم، فکرتان جای بد نرود عزیز برادر،تنها چیزی که ما مصرف می کنیم همین توتون پیپ است  و البته گهگاهی هم از ماده ای که می گویند زکریای رازی آن را کشف کرده است استعمال می کنیم. منظورمان از ساقی، ساقی فیلم های سینمایی است. هرچه هم که از کنار خیابان می خریدیم مثل تخم مرغ شانسی بود و معلوم نبود که چه کیفیتی از کار در بیاید. فلذا چاره کار را از دوستان این کاره پرسیدیم و آنها سایت فیلمدونی را معرفی کردند. به نظر من که یکی از کامل ترین سایت های فروش فیلم است. فیلم ها دسته بندی های مختلف اعم از ژانر، گروه سنی و… دارند و همگی با کیفیت عالی ارائه می شوند. حتی باید خدمت فیلم باز های عزیز عرض کنم که بعضی از فیلم هایشان را به صورت DVD9 ارائه می دهند. برای شروع بیست و شش تا فیلم سفارش دادیم که شامل تعدادی فیلم کمیک و تعدادی فیلم دیگر بود که جایشان در آرشیوم خالی بود، فیلم هایی مثل فارست گامپ و ظرف یک هفته هم تحویل گرفتیم. کلا سایت ردیف و با حالی است و انشا الله که خداوند به صاحبان آن اجر معنوی اعطا کند و صاحبانش را با خانم آنجلینا جولی یکجا محشور کند.

امشب قرار است اسی چاخان و خانم «س»  به منزل ما بیایند و من هم الان باید بروم میوه بخرم و بیش از این مجال نوشتن نیست.

Read Full Post »