Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2010

یک هفته تمام رو مخ ما کار کرده که بیا بریم برات لباس وکفش بخرم. اصولا حال لباس خریدن ندارم. یعنی به جان اعلی حضرت که پول زیاد برای مارک های مشهور لباس دادن تو کتمان نمی رود. یکی دیگر از دلایلش بیگ جاینت بودنمان است. کفش چهل و پنج به سختی پیدا می شود، لباس برای بالا تنه هم همین طور.  حالا نه این که خیلی هم دراز باشیم ها، نه عزیز برادر، در دنیای بین الملل که یک متر و هشتاد و شش سانت عددی محسوب نمی شود. ولی در این کشور گل و بلبل خودمان این عدد کمی کمیاب است و اینجاست که مشکل اصلی برایتان شروع می شود،  پیراهن های اسپورتی که همگی بالای کمربندتان می ایستند و تی شرت هایی که تا بالای نافتان هستند. یعنی خدا به سر شاهد است که چند بار خواستیم به روی خودمان نیاوریم و اینها را بپوشیم و مثل دختر ها نافمان را بیرون بیندازیم وکمی حرکات آروماتیک بکنیم ولی به محض این که از امتداد قائم کمی به جلو یا عقب منحرف شدیم به جای یک کمر باریک و یک ناف کوچولو مو چولو، یک فقره ناف پشمالو به مانند چاهی که دور آن انواع علف ها روییده باشد بیرون می افتاد و مایه آبروریزی بود. بد تر از آن وقتی است که می خواهی خم شوی تا چیزی را از روی زمین برداری و یا به مهمان هایت چایی تعارف کنی، دقیقا در این هنگام است که مهمان هایی که پشت ما نشسته اند، موبایل هایشان را بیرون میاورند تا از ماتحت مبارک ما عکس بگیرند و فردا در بلاگشان با عنوان عکس صکزی ایرانی پابلیش نمایند. یعنی مدت ها بود که دلمان هوای یک سویشرت بزرگ و گل و گشاد را کرده بود، از همان هایی که سیاه های آمریکا می پوشند و کلاه هایش را تا روی چانه شان پایین می کشند. ار آن هایی که وقتی خم می شوی پشت سری ها مجبور نباشند منظره پشمالوی چندش آورت را تحمل کنند. هیچ وقت از آن کلاه دارهایش نداشتم، الز آن هایی که توی برف و باران می توانی بپوشی و راحت برای خودت راه بروی و کلاهت را هم تا دماغت پایین بیاوری که هیچ احدی نتواند هویتت را تشخیص دهد. خیلی جاها را گشتم، پاساژ های معروف، حتی با وجود این که اهل خرید کردن از آدیداس و امثالهم و دادن پول های نجومی نیستیم به آنها هم سر زدیم. برند های بزرگ ولی هیچ کدام چیزی که من می خواستم نبود، یک فروشنده مرا راهنمایی کرد، پاساژ فردوسی. فروشگاه بگی ها، رفتیم آنجا، تابلو است، یکی دو تا بچه جقله با لباس های آویزان دم درش وایستاده بودند، قبلا هم این فروشگاه را دیده بودم، ولی آن جا را از از مچ بند و آرنج بند و فینگر های بسکتبالیش می شناختم. پسرک دم در جالب بود، خیلی بچه بود، پشت لبش هنوز کرکی بود، تی شرتش از زانویش پایین تر بود، به جان اعلی حضرت قسم که  خشتک شلوارش بی اغراق فقط پانزده سانت با زمین فاصله داشت. رفتیم تو، گردنبند های خرکی و درخشان، شلوار های گل گلی و خشتک آویزان، تی شرت های غول پیکر و «همان چیزی که من می خواستم». سویشرت ها برای من بگی نبود، خیلی هم اندازه بود. یک نوشته دارش را برداشتم، ساده هم داشت ولی خواستم کمی احساس تین ایجری بهم دست بدهد. فقط ظاهرا کمی در پاچه مان کردند. اول بسم الله گفت هفتاد و هشت تومان، ما هم شنیده بودیم که پاساژ فردوسی جای چانه زیاد دارد، تیریپ «داداش ما خودمان اینکاره ایم» برداشتیم و گفتیم زیاد است، خودش به زبان خوش گفت هفتاد تومان، ما هم به خیال خودمان خیلی از مبلغ کم کردیم وگفتیم شصت تومان، طرف هم بدون چک و چونه قبول کرد، یعنی فکر کنم شیرین جای ده تومان تخفیف دیگر را داشت. به هر حال برایم مهم نیست، از روزی که خریدمش تا حالا هر وقت که می پوشمش عین بچه ها کلی ذوق می کنم. اصلا به یاد ندارم که برای هیچ لباسی ایقدر هیجان زده شده باشم. احساس خوبی است. هوای سرد، یک سویشرت گرم و گشاد با یک کلاه بزرگ که هیچ کس صورتت را نمی بیند. پیاده راه می روم.

Read Full Post »