Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2010

خدا هست؟خدا نیست؟

واسم روزای عجیبیه. شاید یک سال بیشتره که دارم در مورد وجود و عدم وجود خدا و چراییه بودنم و مرگم فکر و مطالعه می کنم. هنوز هم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. جالبیه قضیه اینه که خیلیا به هیچ نتیجه ای نرسیدن و آخر سر هم بی خیال قضیه شدن. یعنی لامصب یه کوفتیه که نه می تونی کاملا اثباتش کنی و نه می تونی کاملا نفیش کنی. یعنی باور کنید من بیشتر از هر آدم مسلمون و غیر مسلمون دیگه ای توی این چند وقت به مرگ و زندگی و خدا فکر کردم. من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدم. به مدرسه علوی که یکی از بزرگترین مدرسه های مذهبی ایرانه رفتم. یعنی دوازده سال تمام از8 صبح تا ساعت 4 بعد از ظهر توی یه محیط مذهبی بودم. توی این مدرسه ها مذهب خلاصه نمی شه به یه کلاس دینی. جو کلا مذهبیه.مدیرا و ناظما آدمای مذهبی هستند. معلم فیزیکتون بیرون از اینجا استاد اخلاق یه عده دیگست. معلم خوشنویسیتون قاری قرآن و مداح و از این چیزاست. فقط از این نظر واقعا شانس آوردم که این مدرسه حکومتی نیست. شاید من اگه به یه همچین مدرسه ای نرفته بودم الان این تفکرات رو نداشتم. یکی بودم مثل خیلیا که تو شناسنامه مسلمونن و محرم میرن هیات و نذری میدن و نذری می گیرن و هر ده سال یه بارم میرن مشهد و هیچ وقت هم واقعا دغدغه دین ندارند، ولی اگه بهشون بگی که آیا خدایی وجود داره یا نه، با چهره ای شگفت زده میگن: وااااااا. معلومه که وجود داره. پس این دنیا رو کی ساخته!!!!
اگر من به همچین مدرسه ای نرفته بودم قطعا این روزها داشتم کتاب ها و دلایل مذهبی رو بالا و پایین می کردم، ولی خوشبختانه یا بدبختانه این دوره ها رو توی مدرسه گذروندم. من تا قبل از این که به دنبال خدا بگردم واقعا مذهبی بودم. اعتقاد داشتم که باید نمازم را بخوانم. هرچند که گشادی در اکثر موارد بر اعتقادم فائق میومد. حتی تا همین پنج سال پیش به حجاب هم اعتقاد داشتم و فکر می کردم که قطعا خانم»ل» به خاطر این که حجاب اسلامی رو رعایت نمی کنه در آتش عذاب الهی خواهد سوخت و احتمالا پای ما هم به عنوان کسی که قرا است شوهرش باشیم در محکمه الهی گیر خواهد بود. می دونم که الان این جملات حتی برای خودم هم خنده آور و چندش آوره ولی انکار نمی کنم که روزی اینگونه فکر می کردم. تمام این سال ها توی هیات های عزاداری بودم. بچه تر که بودم عشق زنجیرزنی و طبل و علم و اسفند و شربت داشتم. بزرگتر که شدم رفتم تو هیات های جدی تر، که مراسم روضه و گریه و سینه زنی بود. با تمام وجود گریه می کردم. از یه حدی به بعد واقعا نمی دونی چرا داری گریه می کنی. شاید سال های اول برای نجات از آتش و به دست آوردن مال و منال دنیا باشه. ولی وقتی خیلی زیاد توی این مراسما بری واقعا یه احساس محبت بهشون پیدا می کنی. شاید به خاطر آرامشیه که کلا بعد از هر نوع گریه کردنی به آدم دست می ده. شاید خیلیاتون اینو نفهمید ولی من واقعا ابولفضل رو دوست داشتم. شاید اگر همین الان هم من را بگذارند وسط روضه ی شب تاسوعا، نا خودآگاه اشک هام جاری بشه. این پست رو هم پارسال نوشتم. الان احساس می کنم خیلی از خود پارسالیم دورم. یعنی به تک تک کامنت هایتان قسم که اگر پیپ سال پیش در مقابل پیپ الان قرار بگیرد به احتمال زیاد با هم گلاویز می شویم. من بیست و هفت سال توی این مراسما بودم ولی امسال جایی نرفتم. یعنی یک جورایی عجیب است که حتی به وجود خدا هم شک داشته باشی و بعد بخواهی برای یکی از قهرمان ها و بزرگان یکی از ادیان خدایی عزاداری کنی. انگار خودت را مسخره کرده ای. انگار شیر گاز دم کنتور را بسته باشی و بخواهی اجاق گاز خانه ات را روشن کنی. می گیرید چی میگم؟ واسه همین دیشب کلافه بودم. گنگ و دیوانه. باور بفرمایید که خیلی سخت است که بیست و هفت سال یک کاری را بکنی و ناگهان بخواهی قطعش کنی. کلافه بودم.  پیپم را برداشتم و زدم بیرون. از جلوی هیات هایی که سال های پیش می رفتم رد شدم. دلم می خواست چیزی بخورم. اصلا آدم وقتی کلافه است باید شکمش را پرکند. باید آنقدر بخورد که حالت خفگی پیدا کند. گور پدر رژیم. گور پدر شلوارجینی که تازه خریده ام و ظرف دو هفته بهم تنگ شده. رفتم توی سهروردی. پایین تر از تخت طاووس کنار یک هیات، یه ساندویچی هست که همیشه شلوغه. ولی واقعا ساندویچیه. ساندویچ رو لای کاغذ می پیچه. مزه ساندویچ هاش هم مثل قدیماست. یه هات داگ گرفتم. رفتم توی ماشین و ظرف دو دقیقه ساندویچ رو تیکه پاره کردم. پیپم رو با توتون وانیل و کارامل آلمانی پر کردم و چاقیدم. دسته هیات در حال حرکت کردن بود. فقط نگاهشون می کردم و پیپ می کشیدم. قدیما که توی دسته بودم به اونایی که بیرون بودن یک جوری نگاه می کردم. این بار نگاه همون نگاه بود. فقط از یک طرف دیگه قضیه داشتم می دیدم. هنوز هم نمی دونم که خدا هست؟ نیست؟

Read Full Post »