Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2011

بین دوستانم همیشه نقش بزرگتر را داشته ام. همیشه برای دیگران مثل مشاور بوده ام.  تقریبا به تمام دوست هایم مشاوره داده ام. برای کارشان، برای رابطه هایشان و … .خصوصیت بدی نیست. این که برای خیلی ها قابل اعتماد باشی خوب است. این که خیلی ها تو را امین خودشان بدانند و تو گوش شنوایشان باشی و راز های مگویشان را برای تو بگویند و خودشان را خالی کنند. خیلی به علتش فکر کرده ام. شاید یکی از دلاایلش شوخ و شنگی آدم باشد. شاید هم آرامش آدم. نمی دانم. شاید این که توانایی شاد کردن لحظه هایشان را دشته باشی و از آنها دریغ نکنی. توی این دنیای پر از رنج و غم، آدم ها کسانی را که شادشان می کنند دوست دارند. آدم ها طول می کشد تا به کسی اعتماد کنند. باید مواظب باشی تا اعتمادشان را تکه پاره نکنی. باید آنقدر گنجایش داشته باشی تا بتوانی همه درد ها را توی خودت جا بدهی و آنها را به دیگران منتقل نکنی. آدم ها به اندازه کافی برای خودشان درد دارند. نباید باربر درد ها شوی و از قلبی به قلب دیگر بریزی. باید برای هرکس یک  فضای جدا توی قلبت درست کنی و مواظب باشی که با هم قاطی نشوند. خیلی ها فقط برایت حرف می زنند که خالی شوند. دنبال راه حل نیستند. همدردی می خواهند. باید حواست باشد که بی خود راه حل ارائه ندهی. بعضی ها همان همدردی را هم نمی خواهند، دلسوزی را دوست ندارند. فقط می گویند که گفته باشند. خیلی وقت ها  آدم ها دنبال یک بزرگتر می گردند و این را در جثه و قیافه شخص مورد نظرشان هم لحاظ می کنند. البته می دانم که این کمی ابلهانه به نظر می رسد ولی به نظر من واقعیت دارد. انها نمی دانند که تو هم با آن جثه بزرگت مثل بقیه هستی. گاهی وقت ها دلت می گیرد. با وجود آنهمه دوست که برایشان گوش شنوا هستی بعضی وقت ها تنها می شوی و خودت هیچ گوشی نداری که برایش حرف بزنی. بعضی وقت ها می خواهی زار بزنی. قیافه مردانه و هیکل بزرگ و ریش هایت هم نمی توانند مانعت شوند. هیچ کس به فکر گوش ها نیست. به فکر این که گوش ها خودشان گوش ندارند.

Advertisements

Read Full Post »

دهه هشتاد

نشسته ام توی اتاق. خانه تکانی بعد از عید کرده ایم. نه این که مهمان زیاد آمده باشد. اتفاقا هنوز هیچ کسی به خانمان نیامده. ما هم به جز خانه یکی از پدر بزرگ هایم به هیچ جایی نرفتیم. همه هم از دستم گله دارند ولی برایم مهم نیست. نه روز را در سفر بودیم و به عیش و نوش وعشرت گذراندیم. پریروز هم برادرم می خواست به دیدنمان بیاید که جوابش کردیم چون خانه مان شبیه بازار شام بود و چمدان هنوز وسط اتاق. دیشب هم ما مهمانشان بودیم. شاید امروز بیایند. توی اتاق نشسته ام و پنجره را باز کرده ام و سر خوش از خانه ای تمیز و هوای بهار و همسری زیبا که توی خانه برای خودش اینور و آنور می رود، سلیقه خرج می کند و من از بودنش آرامش می گیرم و گربه  ای که سر به سرمان می گذارد و دود پیپی که کشیده ام.

به دهد هشتاد فکر می کنم که تمام شد. دانشگاه رفتم بدون این که علاقه خاصی به رشته ام داشته باشم، با همه مخالفت هایی که بود با خانم»ل» ازدواج کردم، مذهبی تر شدم، در کاری که ربطی به رشته ام نداشت پیشرفت کردم، به خدا شک کردم و بی ایمان شدم و دینم را به کناری گذاشتم و همچنان در همین افکار غوطه ورم. پایان دهد هشتاد برای من شروع بازی های سیاسی بود. سیاست کثیف را به عینه دیدم. با مردمم در خیابان ها و کوچه ها فریاد زدم و برای پسر ها و دختر هایی که روزی مثل من بودند گریه کردم. برای آنهایی که می خواستند زندگی کنند و حالا دهانشان با خاک پر شده است و دیگر نامی هم از آنها نیست و آنهایی که توی چهار دیواری هایی محبوسند و بلا تکلیف.

برای آینده ام هیچ برنامه خاصی ندارم. به قول پدرم همیشه ابن الوقت بوده ام. همیشه توی حال زندگی کرده ام. بر ای این ده سالی که گذشت هم برنامه ای نداشتم. ولی دیگر نمی خواهم این طور پیش برود. به شخصه اعتقاد دارم که نسل ما  با وجود آلودگی هوا و غذا های فست فود و تحرک کم و …عمرش نهایتا بین پنجاه تا شصت سال است و من حدودا نصف آن را تمام کرده ام. هنوز زبان انگلیسی ام در حد مبتدی است. در زمینه فلسفه و موسیقی هم بی سواد هستم. هیچ برنامه ریزی مالی هم برای خودم ندارم. تقریبا اکثر شهر های بزرگ ایران را دیده ام ولی خارج از این کشور را تجربه نکرده ام. می خواهم توی این دهد جدید به همه این ها سر و سامان بدهم. البته اگر زنده باشم. باید زبان بخوانم. باید ساز بزنم و موسیقی بخوانم. باید برای خودم هدف های مالی ترسیم کنم. خلاصه این که باید کمی از ابن الوقت بودن خارج شوم.

توی همین دهه بود که پایم به بلاگ نویسی و بلاگ خوانی باز شد. شدم یکی از همین آدم های مجازی و نوشتم. دوست پیدا کردم و خواندم و نوشتم. با ناراحتی هایشان ناراحت شدم و شادی هایشان را تبریک گفتم و سعی کردم که با کلماتم حداقل به اندازه چند ثانیه لبخندی برایشان بیاورم.

این دهه هم با همه بالا و پایین هایش تمام شد. به خاطره ها پیوست. مثل دهد هفتاد و شصت و پنجاه. الان هم می خواهم بروم یک پیپ تپل برای خودم چاق کنم. فارغ از غم این که فردا دوباره یک روز کاری پر کار است و زندگی  روزمره و…. بروم و حال را دریابم.هوای بهار و درخت چنار جلوی پنجره و من و قهوه و پیپ.

 

Read Full Post »