Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2011

عمو فری

 آدم آرام و شوخی است. توی فامیل همه دوستش دارند. من هم دوستش دارم. همه پسر دایی ها ودختر دایی های خانم «ل»  عمو فری صدایش می کنند. عمو فری دو تا دختر دارد. عمو فری معلم تربیت بدنی بوده است. از آن معلم هایی که با بچه ها بده بستان نوار کاست و فیلم ویدئو داشته است. از آن با حال هایش.  عمو فری لیسانس تربیت بدنی دارد. مال زمان شاه. نه از این الکی ها که بچه ها امروز از دانشگاه آزاد می گیرند. همه کلاس هایشان توی مجموعه آزادی بوده. دماغش هم همانجا توی کلاس کشتی شکسته و کج شده. البته رشته تخصصی اش فوتبال بوده. یکی دو تا عکس هم با ناصر حجازی دارد که با هم تمرین می کرده اند. عمو فری هم مثل ناصر حجازی خوش تیپ است. اکثرا شلوار کتان و تی شرت و جلیقه می پوشد. عمو فری همیشه پایه عشق و حال است. توی عروسی ما برایمان «چا چا» و «سالسا» رقصید.  برایمان از  جوانی هایش و کافه ها و دیسکو ها و کلاب هایی که رفته تعریف می کند.  از سال پنجاه و هفت که سرباز گارد شاهنشاهی بوده و از این که هر روز به یک بهانه ای نمی رفته تا مجبور نشود به سمت مردم تیراندازی کند.  عمو فری یک پژو 504 سبز رنگ دارد. تر و تمیز.  برق می زند. مال سی سال پیش. خودش از کمپانی گرفته. همیشه به ماشینش می رسد. یک 206 هم خریده ولی هنوز اعتقاد دارد که پژو 504 قدیمی خیلی بهتر و نرمتر از 206 جدید است. عاشق تلویزیون و فیلم است.  پایه تخته نرد و شلم من است.  ورق باز حرفه ای است.  پیغمبر تخته نرد است. از شلوغی و ترافیک فراری است. از تهران خوشش نمی آید. قبل از انقلاب به خرمشهر می روند و بعد از جنگ دوباره بر می گردند. بیست سال پیش وقتی چهل سالش بود سکته قلبی می کند. خودش می گوید به خاطر ساندویچ های مغز و زبانی بوده که هر روز می خورده. لجباز است. از بیست سال پیش تا حالا پیش دکتر قلب نرفته بود. همیشه هم سیگار می کشد. فقط هم سیگار خوب. مارلبرو. جمعه هفته پیش بعد از تحمل  سه روز درد دست چپ و قلبش رضایت داد که به بیمارستان برویم. از همان روز تا الان توی سی سی یو  است. دیروز وقتی رفتم ملاقاتش داشت توی سی سی یو را ه میرفت. حوصله اش سر رفته بود. گفتم: فردا تخته رو میارم همین جا یه دست بزنیم. گفت: آره حتما. یادت نره ها. فردا اونقدر این جا شلوغ بازی و سر و صدا می کنیم تا خودشون بندازنمون بیرون. خندیدم.  توی دلم گفتم: پاشو پیرمرد.  این ادا ها اصلا به قیافت نمیاد. پاشو بریم یه نوشیدنی بزنیم. یه پیپ حسابی چاق کنیم.یه تخته اساسی باهم بازی کنیم. این جا جای تو نیست.

 دوست داشتم همه این ها را بلند بلند توی رویش بگویم. بگویم که واقعا دوستش دارم. بگویم خیلی از احترام هایی که برایش قائلم واقعی است. بگویم که وقتی روی تخت و بین این همه سیم می بینمش ناراحت می شوم. این که من هم مثل دختر هایش نگرانش هستم. ولی نگفتم. رویم نشد. خجالت کشیدم.

پی نوشت: عمو فری پدر همسر من است.

Advertisements

Read Full Post »