Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

big giant هایی که ماییم

یک هفته تمام رو مخ ما کار کرده که بیا بریم برات لباس وکفش بخرم. اصولا حال لباس خریدن ندارم. یعنی به جان اعلی حضرت که پول زیاد برای مارک های مشهور لباس دادن تو کتمان نمی رود. یکی دیگر از دلایلش بیگ جاینت بودنمان است. کفش چهل و پنج به سختی پیدا می شود، لباس برای بالا تنه هم همین طور.  حالا نه این که خیلی هم دراز باشیم ها، نه عزیز برادر، در دنیای بین الملل که یک متر و هشتاد و شش سانت عددی محسوب نمی شود. ولی در این کشور گل و بلبل خودمان این عدد کمی کمیاب است و اینجاست که مشکل اصلی برایتان شروع می شود،  پیراهن های اسپورتی که همگی بالای کمربندتان می ایستند و تی شرت هایی که تا بالای نافتان هستند. یعنی خدا به سر شاهد است که چند بار خواستیم به روی خودمان نیاوریم و اینها را بپوشیم و مثل دختر ها نافمان را بیرون بیندازیم وکمی حرکات آروماتیک بکنیم ولی به محض این که از امتداد قائم کمی به جلو یا عقب منحرف شدیم به جای یک کمر باریک و یک ناف کوچولو مو چولو، یک فقره ناف پشمالو به مانند چاهی که دور آن انواع علف ها روییده باشد بیرون می افتاد و مایه آبروریزی بود. بد تر از آن وقتی است که می خواهی خم شوی تا چیزی را از روی زمین برداری و یا به مهمان هایت چایی تعارف کنی، دقیقا در این هنگام است که مهمان هایی که پشت ما نشسته اند، موبایل هایشان را بیرون میاورند تا از ماتحت مبارک ما عکس بگیرند و فردا در بلاگشان با عنوان عکس صکزی ایرانی پابلیش نمایند. یعنی مدت ها بود که دلمان هوای یک سویشرت بزرگ و گل و گشاد را کرده بود، از همان هایی که سیاه های آمریکا می پوشند و کلاه هایش را تا روی چانه شان پایین می کشند. ار آن هایی که وقتی خم می شوی پشت سری ها مجبور نباشند منظره پشمالوی چندش آورت را تحمل کنند. هیچ وقت از آن کلاه دارهایش نداشتم، الز آن هایی که توی برف و باران می توانی بپوشی و راحت برای خودت راه بروی و کلاهت را هم تا دماغت پایین بیاوری که هیچ احدی نتواند هویتت را تشخیص دهد. خیلی جاها را گشتم، پاساژ های معروف، حتی با وجود این که اهل خرید کردن از آدیداس و امثالهم و دادن پول های نجومی نیستیم به آنها هم سر زدیم. برند های بزرگ ولی هیچ کدام چیزی که من می خواستم نبود، یک فروشنده مرا راهنمایی کرد، پاساژ فردوسی. فروشگاه بگی ها، رفتیم آنجا، تابلو است، یکی دو تا بچه جقله با لباس های آویزان دم درش وایستاده بودند، قبلا هم این فروشگاه را دیده بودم، ولی آن جا را از از مچ بند و آرنج بند و فینگر های بسکتبالیش می شناختم. پسرک دم در جالب بود، خیلی بچه بود، پشت لبش هنوز کرکی بود، تی شرتش از زانویش پایین تر بود، به جان اعلی حضرت قسم که  خشتک شلوارش بی اغراق فقط پانزده سانت با زمین فاصله داشت. رفتیم تو، گردنبند های خرکی و درخشان، شلوار های گل گلی و خشتک آویزان، تی شرت های غول پیکر و «همان چیزی که من می خواستم». سویشرت ها برای من بگی نبود، خیلی هم اندازه بود. یک نوشته دارش را برداشتم، ساده هم داشت ولی خواستم کمی احساس تین ایجری بهم دست بدهد. فقط ظاهرا کمی در پاچه مان کردند. اول بسم الله گفت هفتاد و هشت تومان، ما هم شنیده بودیم که پاساژ فردوسی جای چانه زیاد دارد، تیریپ «داداش ما خودمان اینکاره ایم» برداشتیم و گفتیم زیاد است، خودش به زبان خوش گفت هفتاد تومان، ما هم به خیال خودمان خیلی از مبلغ کم کردیم وگفتیم شصت تومان، طرف هم بدون چک و چونه قبول کرد، یعنی فکر کنم شیرین جای ده تومان تخفیف دیگر را داشت. به هر حال برایم مهم نیست، از روزی که خریدمش تا حالا هر وقت که می پوشمش عین بچه ها کلی ذوق می کنم. اصلا به یاد ندارم که برای هیچ لباسی ایقدر هیجان زده شده باشم. احساس خوبی است. هوای سرد، یک سویشرت گرم و گشاد با یک کلاه بزرگ که هیچ کس صورتت را نمی بیند. پیاده راه می روم.

Advertisements

بازی

قدیم ها مثل الان نبود. هنوز علم اینقدر پیشرفت نکرده بود. اولین بازی که من دیدم آتاری بود. همون هواپیمای معروف و بوکس و زیر دریایی و  چند تا بازی دیگه. ما خودمون آتاری نداشتیم. هر وقت می رفتیم خونه مامان بزرگ با دایی کوچیکه بازی می کردیم. بعدش علم برای ما پیشرفت کرد. پنجم دبستان که بودم بابا کامپیوتر محل کارش رو از شرکت واسه ما خرید. به هوای این که با کامپیوتر آشنا بشیم و از دنیا عقب نمونیم. کمودور 64 بود. بازی هاش رو روی نوار کاست ضبط می کردن. به هر کی می گفتیم بهمون می خندید و فکر می کرد داریم سر کارش می ذاریم ولی باور کنید که بازی هاش روینوار کاست ضبط می شد. الکی که نبود عزیز برادر، لود شدن یه بازی حداقل یه ربع طول می کشید. البته یه کتاب برنامه نویسی بیسیک هم داشت ولی من وداداشام هیچ کدوم الفبای انگلیسی رو بلد نبودیم. واسه هر حرفی یه اسم گذاشته بودیم. مثلا A «مرد پا باز» بود و T «مرد با کلاه» و M «کوه دو قله» و W «کوه دوقله بر عکس»، S هم «مار» بود. حتما صحنه جالبی بوده، سه تا پسر بچه کچل که احساس می کردند دارن برنامه نویسی می کنند. بعد یکی از روی کتاب خط به خط برنامه رو می خوند و من وارد کامپیوتر می کردم. حالا همچین برنامه شاخی هم نبود ها، مثلا بعد از یک ساعت برنامه نویسی با اون وضع مشقت بار رنگ صفه نارنجی می شد و یه توپ از پایین صفحه می رفت بالای صفحه و ما سه تا داداش کلی خوشحال بودیم که برنامه نویسی کامپیوتری انجام می دیم. بعد از سه سال سگا خریدیم. تو پوست خودمون نمی گنجیدیم. قبلا تو کلوپ های بیرون و شهر بازی سگا بازی کرده بودیم ولی این که توی خونه بتونی مورتال کومبات و کشتی کچ بازی کنی یه چیز دیگه بود. بعد از دو سال دیگه پای کامپیوترهای امروزی و بازی های کامپیوتری به خونه ما باز شد. البته یه مدت هم پلی استیشن داشتیم.

فقط پنج شنبه ها و جمعه ها اجازه بازی کردن داشتیم، اون هم به مدت دو ساعت، ما هم چون می دونستیم پدر و مادرمون صلاحمون رو می خوان دقیقا به حرفشون گوش می دادیم و فقط طبق برنامه بازی می کردیم و بقیه روزها رو درس می خوندیم.

پاراگراف قبلی کذب محضه. ما سه تا بر خلاف کله بی مو کچل و ظاهر مظلوممون خیلی هفت خط بودیم، ما همیشه بازی می کردیم. البته دور از چشم مامان و بابا، هر وقت مامان اینا خونه نبودن بساط ما به راه بود و البته چون سه نفر بودیم یه نفر دم پنجره کشیک می داد و اون دو تای دیگه بازی می کردند. هر وقت هم که کسی میومد به صورت کاملا ضربتی دستگاه رو جمع می کردیم و می رفتیم سر درسمون و البته که پنج شنبه ها و جمعه ها رو هم بسیار حق به جانب بازی می کردیم و به روی خودمون هم نمیاوردیم.

من همیشه بازی می کردم، الان هم بازی می کنم، مخصوصا وقتی دارم فکر می کنم ویا عصبانیم. بازی اصلیم هم بسکتبال و فوتبال بود. از سال 98 تا الان تقریبا همشون رو بازی کردم. تازگی ها هم NBA 2K11 رو گرفتم، لامصب از خود NBA واقعی تره. حرکت بازیکن ها فوق العاااااااادست. همه چیز از طبیعی هم طبیعی تره. مهم تر از همه اینه که این بازی برای اسطوره بسکتبال مایکل جردن ساخته شده. می تونید تمام بازی های مهم تاریخ جردن رو با همون بازیکنای سابق شیکاگو بازی کنید. خلاصه این که فعلا سرمان خوب گرم است. اگر اهلش هستید بگیرید و حالش را ببرید.

آدم معمولی

هیچ وقت خارق العاده نبودم. یعنی توی هیچ چیزی تاپ اسکور نبودم. توی خیلی چیز ها خوب بودم ولی هیچ وقت بهترین نبودم. مدرسه که می رفتیم نمره هایم بد نبود ولی شاگرد اول نبودم، وقتی رتبه های کنکور اعلام شد در یک دانشگاه دولتی تهران قبول شدم ولی آن دانشگاه پایین ترین دانشگاه دولتی تهران بود. توی هیچ ورزشی هم ستاره نشدم. وقتی مدرسه می رفتیم فوتبال را در حد شهرستان های مالدیو بازی می کردم و همیشه دروازه بان بودم. شنا راهم بلدم و کارت نجات غریق دارم ولی تمام امتحان هایش را لب مرزی گذراندم. توی دوره ای هم که آموزش غواصی دیدم نتوانستم از آمادگی جسمانی نمره لازم را بگیرم و مدرک نگرفتم. مثل اکثر پسر ها در سنین هجده تا بیست سال با آرزوی یک هیکل قوز قلمبه مثل آرنولد به باشگاه بدن سازی رفتم و دمبل و هارتل زدم ولی الان شکم دارم.  پنج سال توی تیم بسکتبال دانشگاه بودم ولی از شما چه پنهان که حتی یکبار هم در یک مسابقه رسمی به بازی گرفته نشدم. بازی های تدارکاتی و دوستانه زیاد بازی کردم ولی بازی های رسمی نه. سال اول تیم دانشگاه آنقدر خوب بود که بین آن غول های دومتری با بدن های آماده اصلا توی دوازده نفر هم جایی نداشتم. هرچند آنسال موقع مسابقات پایم شکست و این را برای انتخاب نشدن بهانه کردم، ولی خودم هم خیلی خوب می دانستم که مربی ما را به چیز پدر بزرگش هم حساب نمی کرد و سالم بودن یا نبودن پای ما برایش علی السویه بود. سال های بعد هم توی مسابقات یا همیشه روی نیمکت بودم و یا به لطف آقا مهران که مربی مان بود و رابطه حوبی با من نداشت اصلا جزو دوازده نفر نبودم. یعنی هیچ وقت نه آن قدر خوب بودم که بازیکن اصلی باشم و نه آنقدر بد که توی تیم راهم ندهند و همیشه یک جورای لنگ در هوا بودم. توی دانشگاه هم وضع به همین منوال بود و حتی بدتر هم شد. با کلی واحد افتاده و بعد از پنج سال با معدل دوازده و خورده ای فارغ التحصیل شدم. توی موسیقی هم همین طور. توی همین مدت کوتاهی که ساز می زنم پیشرفت خوبی کرده ام ولی فکر نمی کنم نهایتا کسی که تازه در بیست و شش سالگی شروع به یادگیری موسیقی بکند آش دهن سوزی بشود. یعنی توی همه این موارد یک آدم معمولی معمولی هستم. حتی خیلی وقت ها از این که توی هیچ چیزی شماره یک نشدم افسرده می شدم و احساس کودن بودن و خنگی بهم دست می داد. ولی کم کم یاد گرفتم که همه چیز نسبی است و این مراتبی را که من تاچ کرده ام شاید برای بعضی ها پیش پا فتاده و سطحی باشد و برای خیلی ها دست نیافتنی. یاد گرفتم که زندگی همین است. تو همیشه نسبت به بعضی ها پایین هستی و نسبت به بعضی ها بالا. توی موارد مختلف هم فرق می کند. بعد از این که با خودم کنار آمدم احساس خیلی بهتری داشتم. رفتارهای اجتماعی ام هم بهتر شده بود هر روز جنبه های باحال خودم را کشف می کردم وکلی خودشیفته شده بودم. باگذشت زمان کم کم به تعادل رسیدم. نه خودم را آن بالای بالا می بینم و نه در کف دره ها. من فقط یک آدم معمولی هستم. مثل خیلی از آدم های معمولی دیگر

یک چیزهایی از این دنیای مجازی دقیقا مثل دنیای واقعی می ماند. یکی از این موارد مرگ است. اگر یک مدت غیبت بزند و نباشی آب از آب تکان نمی خورد. زندگی مجازی همچنان ادامه دارد. شاید هر از چندی یکی دو نفر از دوستان و آشنایانت بر سر مزارت بیایند و لختی تامل کنند و کامنتی فاتحه وار برایت بگذارند ولی حقیقت این است که دنیای مجازی مثل دنیای واقعی بدون تو هم ادامه می دهد. هر روز وبلاگ نویس های خوش قلم جدیدی متولد می شوند و خیلی ها هم دست از نوشتن می کشند. شیر آیتم های حوانده نشده گوگل ریدرت سه رقمی و چهار رقمی می شوند و هیچ فالوری سراغی از تو نمی گیرد.

اگر فکر کرده اید که این ها را نوشتم تا پیش در آمدی باشد برای ناز و کرشمه و خداحافظی و این ها باید بدانید که کور خوانده اید و من حالاحالا ها بیخ ریشتان هستم و این پست را هم به دلیل اتفاقات جورواجور و مشوش بودن افکارم چند بخشی می نویسم.

ننوشتن من دلایل زیادی داشت. یکی از آنها تیر ماه بود. ماه خون و قیام. ماهی که شونصد تا تولد در آن است. ماهی که مرد ادکلن فروش خیلی زیاد من را می بیند. تولد بابام و بابای خانم «ل»  و خود خانم «ل»  و به این ها اضافه کنید روز زن و روز مادر و روز پدررا  و فراموش نکنید که روز پدر و روز مادر برای یک مرد متاهل ضرب در دو محاسبه می شود. به همه این ها دونا نولد یهویی را هم اضافه کنید و محاسبه کنید که حداقل چه میزان در یک ماه پول کادو داده ام.

مراسم نامزدی برادر وسطی را هم که اینجا برایتان گفته بودم برگزار کردیم. یعنی ما که نه، فی الواقع خانوده دخترک بر گزار کردند. همان طور که خانم زیگزاگ علیه الرحمه فرموده بودند تفاوت های مذهبی در طرفین ازدواج یکی از بدترین تفاوت هاست. نامزدی پسرک در یک تالار برگزار شد و تا انتهای مجلس هم هیچ موزیکی پخش نشد. تا این جای کار ما بی خیال بودیم و قبول کرده بودیم که بالاخره مجلس مال طرف مقابل است وحق دارد که اگر خواست موزیک پخش نکند. ولی چشمتان روز بد نبیند. اواخر مجلس بود که ناغافل یک آدم ریشوی کج و کوله با صدایی خش دار میکروفونی پیدا کرد و شروع به مداحی کرد. مردک ابله مجلس عروسی را با مجلس ختم پدرش اشتباه گرفته بود. هنوز هم صدای نخراشیده اش و آن ناله های کشدارش  را میشنوم. باور بفرمایید که اگر ما را با ساطور قصابی هم می زدی خونمان در نمی آمد. من و بابا و برادر و کوچیکه و خود پسرک فقط عرق شرم می ریختیم. چند تا از مهمان های ما به نشانه اعتراض مجلس را ترک کردند و دم در ایستادند. من هم می خواستم بروم ولی نتوانستم بار آن همه نگاه را به تنهایی روش دوش پدرم بیندازم و او را در آن لحظه تنها بگذارم. بالاخره بعد از این که بابا دوبار به مردک بی شعور تذکر داد که تمامش کند و من هم یکبار در گوشش گفتم که دیگر بس است، رضایت داد و رفت پی کارش و مجلس به هر حال تمام شد. هر چند که هنوز هم اعصاب من را متشنج می کند.

در نمایشگاه ساختمان امسال هم شرکت کردیم. باور بفرمایید که کار پر دردسر و وحشتناکی است. یک هفته کار تمام وقت و بدو بدو و خر حمالی دارد. غیر از ساخت و ساز غرفه و جمع آوری آنها که داستانی پر درد سر و مجزاست، خود غرفه داری هم مقوله جالبی است. با خیلی ها آشنا می شوی و کم کم بعد از چند سال می توانی تیپ ها را تشخیص بدهی. فروشگاه دارهای بزرگ و معروف هر شهر، مغازه دار های کوچک، کسانی که دارند یک واحد مسکونی می سازند و همه جا را برای پیدا کردن وسایل این یک واحد می گردند، کسانی که یک واحد می سازند و برای تو لاف می زنند که پروژه شان دویست واحدی است. کلاهبردار ها، دزد ها، تبلیغات چی ها، اشانتیون خور ها، جوجه دانشجوهای عمران که برای آشنایی با مصالح رشته شان می آیند و دختر پسر هایی که جایی بهتر از نمایشگاه برای تفریح ندارند و…

راستی، چند وقت بود که ساقی خوب سراغ نداشتیم، فکرتان جای بد نرود عزیز برادر،تنها چیزی که ما مصرف می کنیم همین توتون پیپ است  و البته گهگاهی هم از ماده ای که می گویند زکریای رازی آن را کشف کرده است استعمال می کنیم. منظورمان از ساقی، ساقی فیلم های سینمایی است. هرچه هم که از کنار خیابان می خریدیم مثل تخم مرغ شانسی بود و معلوم نبود که چه کیفیتی از کار در بیاید. فلذا چاره کار را از دوستان این کاره پرسیدیم و آنها سایت فیلمدونی را معرفی کردند. به نظر من که یکی از کامل ترین سایت های فروش فیلم است. فیلم ها دسته بندی های مختلف اعم از ژانر، گروه سنی و… دارند و همگی با کیفیت عالی ارائه می شوند. حتی باید خدمت فیلم باز های عزیز عرض کنم که بعضی از فیلم هایشان را به صورت DVD9 ارائه می دهند. برای شروع بیست و شش تا فیلم سفارش دادیم که شامل تعدادی فیلم کمیک و تعدادی فیلم دیگر بود که جایشان در آرشیوم خالی بود، فیلم هایی مثل فارست گامپ و ظرف یک هفته هم تحویل گرفتیم. کلا سایت ردیف و با حالی است و انشا الله که خداوند به صاحبان آن اجر معنوی اعطا کند و صاحبانش را با خانم آنجلینا جولی یکجا محشور کند.

امشب قرار است اسی چاخان و خانم «س»  به منزل ما بیایند و من هم الان باید بروم میوه بخرم و بیش از این مجال نوشتن نیست.

کانادا

جوانی هستم بیست و شش ساله، متاهل و … به من بگویید چه کنم؟

حتما خیلیاتون مثل این جمله ها رو تو مجلات  خانوادگی زرد و بنفش و خال خال گلدار و اینا خوندین. حالا شده حکایت ما. یار شفیق و رفیق گرمابه و گلستان ما جناب مستطاب الدوله محمد حسین خان که پارسال برای دکترا به قریه مونترال در ولایت کانادا هجرت کرده بود و در این پست ذکر خیرشان را کرده بودیم ده روز پیش برای انتخاب زوجه به موطن خویش رجعت نموده و زیر پای ما نشسته که ای پیپ خسته، چه نشسته ای که کانادا بهشت است و فلان است و دیسار است و زودی برای اقامت اقدام کن. حرف هایش انصافا وسوسه انگیز بودند. سهولت در گرفتن اقامت،  وام های طولانی مدت با بهره های کم که می تواند شما را با دست تقریبا خالی صاحب خانه و ماشین کند، زندگی دریک کشور جهان اولی با کلی امکانات و دوری از حکومت اسلامی ایران و مجاورت با شیطان بزرگ آمریکا و گرفتن پاسپورت کانادایی و هوای خوب و فرهنگ متفاوت و… . ولی این ها یک طرف قضیه بود، مهم ترین مشکلی که هم برای من سوال است و هم برای خیلی های دیگر مساله شغل و در آمد است و این که آنجا باید به چه شغل شریفی مشغول بشویم؟ وقتی که کمی توی اینترنت سرچ کردم تازه متوجه شدم که جنگ عظیمی بین «کانادا دوستان» و «کانادا گریزان» وجود داره. «کانادا گریزان» دسته ای از انسان ها هستند که از کار کردن توی کانادا خسته شدند و یا اصلا نتونستند کاری پیدا کنند و دائم به مملکت فخیمه یخستان بد و بیراه می گویند و لپ کلامشان اینست که بابا جان بشینید تو همون خونه هاتون که اینجا هم هیچ خبری نیست و کذا و کذا… هر دو گروه هم حرف های منطقی می زنند. البته من از مدت ها قبل فکر زندگی در کانادا رو در سر داشتم، دایی بزرگه هم ده سال است که مقیم کاناداست و همین موضوع کرم بیشتری به جان ما می انداخت. البته دوسال بود که بی خیال شده بودم تا این که انتصابات بیست و دو خرداد پارسال، دوباره شعله ما رو روشن کرد که اینجا جای موندن نیست. حالا هم مثل خر در گل گیر کرده ایم و نمی دانیم که بدون پول و پله آنچنانی برویم به سمت یخستان و خرس های قطبی و هوای خنک و زمستان های سرد و هاکی روی یخ وفرهنگ کانادایی و مالیات بر ارزش افزوده 15 درصد و به دنبال کار گشتن و … و یا بشینیم توی همین تهران خراب شده و با همین کار ک گشادی که می کنیم روزگار بگذرانیم و خوش باشیم. دلایل هر دو طرف منطقی است و من واقعا نمی دانم که چه کنم. جوانی هستم بیست و شش ساله و متاهل و شاغل و… به من بگویید چه کنم؟

این هفته هفته هیجان انگیزی برای من بود. نه این که فکر کنید به خاطر کرور کرور لشکری که در میدان های شهر بودند هیجان داشتیم ها، دیدن این ها که دیگر برایمان عادی شده عزیز برادر. هفته پیش دایی کوچیکه زنگ زد و از ما درخواست کرد که برای کاری به کمکش بشتابیم. عمرا بتونین حدس بزنید که چه کاری بود. دستگیر کردن یه نفر که دایی حکم جلبش رو داشت. مثل فیلم های خارجی کلی تعقیب و گریز کردیم و کلی از ساعت نه شب تا دوازده ظهر روز بعد تو ماشین کشیک دادیم و بی خوابی کشیدیم و ساندویچ گاز زدیم تا بالاخره امروز موفق شدیم جناب کلاهبردار رو دستگیر کنیم. فکر نکنید طرف از این کلاهبردار های الکی بود ها، نه عزیز دل برادر. این آقای «الف» یکصد و بیست میلیون تومان از دایی و بیشتر از دو میلیارد تومان از دیگران دزدیده بود. آنهم از احمقانه ترین روشی که فکرش را می کنید. بله منظورم شرکت های هرمی است. شاید خیلی هاتون تا حالا توی این شرکت های لعنتی عضو شده باشین و پولتون رو به چیز داده باشید، اگر هم اینطور نبوده حتما تا حالا یکی دوبار به بهانه های مختلف مثل کار و پارتی و خونه خالی پاتون رو به جلسه پرزنت کشوندن و کلی براتون اراجیف بافتن. از بقیه شرکت ها بد گفتن و در مورد مزایا و ضریب اطمینان و جایگاه بالای جهانی این شرکت و پولدار شدن در زمان کوتاه و پشتیبانی تیمی  واستون زر زر کردند. هر کسی هم ممکن است روزی به دلیلی فریب این بازی ها رو بخوره، حتی دایی سی و دو ساله من که از هجده سالگی هم کار کرده بود و هم درس خوانده بود و حتی یک ریال هم ثروت پدری نداشت و همه رو با زحمت و کار به دست آورده بود. حتی باید اعتراف کنم که خود من هم روزی این خریت را کرده ام. سال هشتاد و پنج بود و دو ماه به تاریخ عروسی مانده بود و من هنوز دانشجوی یه لا قبا بودم و به هر دری هم زده بودم کاری پیدا نشده بود و خانواده خانم «ل» هم پایشان را روی آنجای ما گذاشته بودند که الا و للا باید کاری پیدا کنی که اگر سنگ هم از آسمان ببارد تاریخ عروسی غیر قابل تغییر است و پدر خودمان هم گفته بود که تا کاری پیدا نکنی من عروسی بگیر نیستم. این توضیح را هم بدهم که من بین دوستان به مرد ضد نتورک ملقب بودم و دوستان می دانستند که اگر در مورد نتورک با من حرف بزنند جوابی جز فحش های کمر به پایین دریافت نخواهند کرد و به احتمال زیاد خواهر و مادرشان به یکدیگر نتورک خواهند شد. ولی وقتی بعضی از دور و بری ها تقلا و دست و پا زدن مارو برای پیدا کردن کار دیدند شروع به پرزنتیدن ما نمودند و الحق و والانصاف که ما را نمودند. البته ما هم به این راحتی ها دم به تله ندادیم ولی بالاخره بعد از یک ماه رفت و آمد و فشاراتی که از طرفین به ما وارد می آمد، ما هم گوشهایمان مخملی شد و پنج تا از سکه های سر عقدمان را فروختیم و هفتصد هزار تومان پول ناقابل را به دست عده ای لاشخور دادیم و داخل یکی از همین شرکت ها شدیم. همان طور که همه تان مستحضر هستید هیچ پولی در نیاوردیم و بعد از دو ماه هم دو دو تا چهار تا کردیم که اگر این دوماه را در یک ساندویچی پایین شهر به عنوان کارگر ساده کار کرده بودیم و ساندویچ سوسیس بندری با نون اضافه به دست مشتری ها می دادیم، تا الان حداقل دویست هزار تومان حقوق گرفته بودیم و این یعنی این که تا الان نهصد هزار تومان ضرر داده ایم. بعد از آن بود که پشت دستمان را داغ کردیم که حتی اگر از بی کاری در حال مرگ هم بودیم دیگر سراغ این جور کار ها نرویم و هر جوری هم توانستیم دهان این جماعت نتورکی را مورد عنایت قرار دهیم.

چند وقت پیش هم از خیابانی که فرهنگ سرای ارسباران در آن قرار دارد  به سمت سیدخندان می رفتیم. جمع کثیری جلوی یک فروشگاه لوازم آرایشی صف بسته بودند. شنیده بودم که به صورت نتورکی لوازم آرایشی می فروشند. پسر ها و دختر هایی رو توی پیاده رو دیدم که توی چشماشون برق پولدار شدن دیده میشد. لوازمی که به چندین برابر قیمت واقعی به شما فروخته می شه و شما باید با جون مادرم جون مادرت اون رو به دیگران اماله کنید. دلم برای این بچه ها نسوخت. یه وقتایی باید پولتو به گا بدی تا بفهمی که روش پولدار شدن فقط و فقط کار کردنه. البته فروش این لوازم آرایشی به صورت نتورکی ظاهرا قانونیه و اسمش رو گذاشتن فروش شبکه ای. حتما مدیران این شرکت شیتیل بروبچه های حکومتی رو خیلی تپل دادند که با آرامش خیال توی یه خیابون پر رفت و آمد یه فروشگاه بزرگ زدند و مردم هم دمش صف وای میستند و طرح جمع آوری شرکت های هرمی به تخم مبارکشان هم نیست وگرنه که مثل بقیه دوستان گلدکوئیستی و گلد ماین و … روی گلهای قالی پرپرشون می کردند.

به هر حال امیدوارم که شما هیچ وقت گول این وعده های کلنگی رو نخورید و پولتون رو توی یه راه بهتر حروم کنید، مثل خوردن ساندویچ سوسیس بندری با نون اضافه.

پروازم هفت و ده دقیقه صبح بود و من پنج صبح بیدار شده بودم. چشام پف کرده بود و حسابی خواب آلو بودم. وارد هواپیما شدم. پرواز ایران ایر به مقصد شیراز. چند تا از این پیرمرد و پیرزنای کم رنگ خارجی و چند تا چشم بادومی هم تو هواپیما بودند. ردیف صندلیم بیست و هفت بود. آخرین ردیف هواپیما و کنار راهرو. سر جام نشستم، کم کم آخر هواپیما شلوغ شد. شماره ردیف  حدود ده دوازده نفر از مسافرین بیست و هشت  و بیست و نه بود و آخرین ردیف هواپیما بیست و هفت و این یعنی این که مسئول کنترل پرواز ایران ایر، احتمالا قبلا بلیط فروش اتوبوسرانی بوده و به همون منوال  چند تا بلیط هم برای روی بوفه و روی بال صادر کرده بود. خلاصه این که بلبشویی بود. بالاخره مسافران بوفه ای رو یه جایی جا دادند. ولی بازم پرواز نکردیم. شش تا مهماندار دقیقا پشت سر من هرهر و کرکر و نخودچی خورون راه انداخته بودند و من که چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم نمی تونستم بخوابم. یکیشون با عشوه خرکی از سفرش به آنتالیا واسه بقیه می گفت و این که متاسفانه بلیط ترکیش ایر گیرش نیومده و مجبور شده با ایران ایر بره و این که ایران ایر خوب نیست. دلم می خواست سرش داد بزنم که دختره بی شعور، ایران ایر به خاطر امثال تو اینقدر آشغاله که به جای این که پاشی و به مسافرای کلافه ای که تمام یک ساعت تاخیر رو توی هواپیما نشستند سرویس بدی، تمرگیدی توی دخمه ات و داری به همکارات پز سفر آنتالیات رو میدی.

بالاخره ساعت هشت بلند شدیم. به محض این که ارتفاع ثابت شد یه پیرزن و یه پیرمرد ژاپنی بلند شدند که برن توالت. صندلی من بیچاره هم که آخرین ردیف و کنار راهرو و ودر واقع کنار توالت. پیرمرد ژاپنی ما تحت بسیار گنده ای داشت و اسمشو گذاشتم «کونچونتانک». کلافه ام. مرد احمق بغل دستی ام مرتب کیهان را ورق می زند و زیر لب فحش می دهد. خوب نخون عزیز من. نه اعصاب خودت را خرد کن و نه هی کنار گوش ما روزنامه ورق بزن. اینطوری هردو راحت تریم. همه مردم هم میدانند که کیهان مزخرف می نویسد.این که دیگر نیاز به اعلام بلند به همراه فحش خار و مادر ندارد. دو تا از آن پیرزن های کم رنگ هم از آن جلو به هوای دستشویی بلند می شوند ولی مهماندار اشاره می کند که بشینند چون کونچونتانک و زن ژاپنی هنوز بیرون نیامده اند. صدای سیفون می آید. در باز می شود و بوی کثافت ژاپنی به مشام می رسد. زن و شوهر بغل دستی هم من رو بلند می کنند که برن دستشویی. دارم دیوانه میشوم. من یه تهران مشهد رو یه کله میرم و به قول دوستان باک ترانزیت دارم اونوقت اینها طاقت یه ساعت پرواز رو ندارند. شاید هم می خوان شاشیدن تو ارتفاع رو تجربه کنند. زن و شوهر کنار دستی برمی گردند. مرد دست هایش را تا آرنج خیس کرده و به من میزند. چندشم می شود. کم کم چشم هایم سنگین می شود. بالاخره فرود می آییم. با سرعت هرچه تمام تر کیفم را از بالای سرم بر میدارم و از هواپیما فرا می کنم. آفتاب شیراز به صورتم می خورد. حالم بهتر می شود.

-پی نوشت: این متن رو تو هتل نوشتم. ما که مثل از ما بهتران کامپوتر همراه و سیار نداریم و مجبوریم از کامپیوتر های هتل استفاده کنیم. این هتلی ها هم که مثل ندید بدید ها رفتار میکنن. حتما روز آخر نامه ای به این مضمون برای مدیر می نویسم که ای هتل دار بی شعور عزیز:  وقتی شبی نود و شش هزار تومان بابت یک اتاق می گیری، واقعا مسخره است که برای استفاده از کامپوتر های فکستنی ات ساعتی دو هزار تومان علاوه بر آن مطالبه کنی. کمی آدم باش.

پی نوشت دو: تا الان فقط شیش تا فالوده خوردم و احتمالا نمی تونم تا پایان سفر رکورد بیست تا رو بزنم ولی با این حال همه تلاش خودم رو می کنم.